آخرین جلسه کلاسهای ما به دیسکریپتیو ایولیویشن می گذره. دیروز هم وسط اون هاگیر واگیر یکی از این خانمای کلاس که روسری گل منگلیش رو سفت و محکم روی لپ سمت راستش با یه سنجاق نگین دار بسته بود داشت از محدودیت متریال نیتیو لایک می گفت و اینکه مثلا فیلم های انگلیسی زبان را نمیشه دید چون که پرند از صحنه های س*ک*س*ی که براش غیر قابل تحملند... همین خانم روز قبلش داشت از توری که به مناطق جنگی رفته بود تعریف می کرد و اینکه هنوز هم وقتی وارد این مناطق می شی احساس می کنی که داری برای اعتقاداتت می جنگی... و این چقدر خوب و آرامش بخشه! من اون وسط دندون قروچه می کردمو احساس لری فلینت بهم دست داده بود وقتی از امریکایی ها می پرسید: وات ایز مور آبسین؟ س*ک*س اور وار؟
خنياگران باد، وليكن سرگرم قصه هاي ملولند آنان از دردهاي خويش پريشند، آنان سوزندگان آتش خويشند . . .
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
وت بلنکت
متنفرم از اون لاک قرمزت ای وت بلنکت. ای جوی کیلر. تو یکی از این ون های سفید ونک - تهران پارس نشسته باشی آسمون شب را نگاه کنی و از پشت سرت باد خنکی موهات رو یه جور خوبی تو صورتت برقصونه. بعد همینطور که اریک کلپتون تو گوشت داد می زنه آی کود چنج د ورلد، فک کنی که می تونی توی همین ون تا آخر دنیا بشینی و همین آسمون سیاه تهرونو نگاه کنی و همه بدبختیات یادت بره... یهو اون دستای لاغر با اون لاک قرمز و اون انگشتر جینگیلی از ناکجا پیداش می شه و پنجره رو تا ته می بنده... احمق جان دست بخشنده ست. بخشنده آرامش... این دست های تو دست نیست... چنگگ کاپتان هوکه. حالا گیرم که با لاک قرمز...
۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه
ستایفل
نه برداشتن ابروها، نه حمام طولانی، نه موزیک. نه کتاب. نه پیچوندن کلاس. نه رفتن سر کلاس. نه با تلفن حرف زدن. نه چت کردن... و نه چند تا کار دیگه که حوصله شمردنشو ندارم حالمو خوب نمی کنه... مشکل اینجاست که من دقیقا می دونم «چی» می خوام و «چی» مورد نظر کاملا غیر قابل دسترسه. نه که موقتی غیر قابل دسترس باشه ها... کاملا و تحقیقا در دسترس نیست! حالا من الان انقدر هوپ لسم که دارم به حال این آدمایی که تو زندگی هی گیج می خورن و نمی دونن که چی می خوان هم حتی حسرت می خورم!
پی نوشت: تو این هاگیر واگیر طعم گیلاس دیدن جز سندی در اثبات مقتدرانه مازوخیسم فکری چه چیز دیگری می تواند باشد!؟
پی نوشت: تو این هاگیر واگیر طعم گیلاس دیدن جز سندی در اثبات مقتدرانه مازوخیسم فکری چه چیز دیگری می تواند باشد!؟
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
پرچمهای دموکراتیک!
پس بالاخره کلید صبح را در چاه انداختی وشبانه، دامن کشان، رفتی که رفتی...
پی اس: این مردک چرا همونجا تو لبنان نمی مونه... همونجا بشینه در قالب کاریکاتوری جمال عبدالناصر، تئوری های ضد امریکایی- اسرائیلی بده ملتم براش پرچم تکون بدن! ما هم اینجا برای هر کی دوست داشتیم پرچم تکون بدیم... داکوق؟
پی اس: این مردک چرا همونجا تو لبنان نمی مونه... همونجا بشینه در قالب کاریکاتوری جمال عبدالناصر، تئوری های ضد امریکایی- اسرائیلی بده ملتم براش پرچم تکون بدن! ما هم اینجا برای هر کی دوست داشتیم پرچم تکون بدیم... داکوق؟
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
مبارک است؟
تولدم بی رنگ بود
آن سان بی اثر، که هستیم را رنگ پوچی داد
عشق بر من چونان درخشان آمد
که تاب نگاه را ازچشمانم ستاند
لذت، لحظه ای و درد، مرداب
و مرگ به رنگ افق
انگار هیچ گاه به آن نباید رسید...
مهرماه 87
۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه
جدا کنید این واژگان را که سخت است حمل آن!
یادم می آید هر وقت سر کلاس ویراستاری کسی از دکتر پاکدهی می پرسید «تر» را باید جدا نوشت یا سر هم... دکتر بهتر را به ما یادآوری می کرد... همه قانع می شدند که «تر» نشانه ایست پیوسته... حالا علما در این کتاب اول دبستان بهتر و بیشتر را هم جدا کرده اند از هم... آدم یاد دهکده حیوانات جورج اورول می افتد، که هر ازگاهی خوکها قوانین نوشته شده روی دیوار را عوض می کردند... بعد از مدتی هم طبیعتا کسی یادش نمی ماند قبلا روی دیوار چه نوشته شده بود...
خلاصه دفتر مشق این بچه های دبستانی را که نگاه کنید پر است از این غلطهای بدیع! تشدید مهم را روی «ه» می گذارند... تمام کلمات مرکب را جدا می نویسند (حتی خوشحال را) و خنده دار تر از همه برای واژه های فارسی هم خانواده می سازند (مثلا دوست و دوستی و دوستان هم خانواده اند!!!)
نمی دانم آن فارسی که ما 15- 20 سال پیش یاد می گرفتیم چه اشکالی داشت که این فرهنگستان وزین هر روز تصمیمات پویا از خود ساطع می کند!!! آقایان که گویا همه هم وکیل و وزیر و دکترند به سلامتی!!! با این همه مشغله اداره مملکت چرا دست بر نمی دارند از پاسداشت زبان بی نوا!؟ این فارسی را پاس بداریم هم جوک با سابقه و پخته ای شده برای خودش در فرهنگ عامه مردم ایران...
خلاصه دفتر مشق این بچه های دبستانی را که نگاه کنید پر است از این غلطهای بدیع! تشدید مهم را روی «ه» می گذارند... تمام کلمات مرکب را جدا می نویسند (حتی خوشحال را) و خنده دار تر از همه برای واژه های فارسی هم خانواده می سازند (مثلا دوست و دوستی و دوستان هم خانواده اند!!!)
نمی دانم آن فارسی که ما 15- 20 سال پیش یاد می گرفتیم چه اشکالی داشت که این فرهنگستان وزین هر روز تصمیمات پویا از خود ساطع می کند!!! آقایان که گویا همه هم وکیل و وزیر و دکترند به سلامتی!!! با این همه مشغله اداره مملکت چرا دست بر نمی دارند از پاسداشت زبان بی نوا!؟ این فارسی را پاس بداریم هم جوک با سابقه و پخته ای شده برای خودش در فرهنگ عامه مردم ایران...
۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه
پریای نازنین چتونه زار می زنین؟
وقتی که آرزوهای آدم میل کنند به سمت دو صفت به صورت توامان - کوچکی و دست نیافتنی شدن- آن وقت بدانید که آن آدم دارد تمام می شود... همان وقت است که باید بدانید دیگر نباید توضیح بیشتری از او بخواهید...
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
آخه هوم سیک شدنت دیگه چی بود پسر؟
لعنت به این غدد اشک ساز که وقتی شروع می کنه دیگه حریفشون نمی شی... از همین یک ربع پیش که یک ویدئو تو voa دیدم از بچگی های حسین درخشان تا حالا سرم درد می کنه، چیزی تو گلوم گیر کرده و پایین نمیره... مگه این غم نوستالژی که می گن نباید شیرین باشه... پس چرا جای این نوستالژی یه جایی تو گلوی من درد می کنه؟
ما آدمهایی که دهه 50 و 60 شد بچگیمان... و تمام امیدمان به یزرگ شدن بود... به اینکه شاید ما هم یک شبه مثل سیندرلا یا گربه های اشرافی هپی لی اور افتر بشیم... پیانو بزنیم و با آن لباسهای رنگی برقصیم و ببوسیم و بوسیده شیم. نشد که نشد... بیاید بس کنیم. بیاید بپذیریم که قصه های شاه پریون برای ما نوشته نشده بود. بیاین دست برداریم از این خودخواهی مازوخیستی و با حفظ بقا به هر نحو ممکن مقابله کنیم. شاید یه روزی تو آینده خیلی دور آدمهایی اینجا ساکن شدند نه از نسل و نژاد ما... کسانی که شاید جرمهاشون به مراتب پیچیده تر باشه از عشق و اندیشه و زندگی!
ما آدمهایی که دهه 50 و 60 شد بچگیمان... و تمام امیدمان به یزرگ شدن بود... به اینکه شاید ما هم یک شبه مثل سیندرلا یا گربه های اشرافی هپی لی اور افتر بشیم... پیانو بزنیم و با آن لباسهای رنگی برقصیم و ببوسیم و بوسیده شیم. نشد که نشد... بیاید بس کنیم. بیاید بپذیریم که قصه های شاه پریون برای ما نوشته نشده بود. بیاین دست برداریم از این خودخواهی مازوخیستی و با حفظ بقا به هر نحو ممکن مقابله کنیم. شاید یه روزی تو آینده خیلی دور آدمهایی اینجا ساکن شدند نه از نسل و نژاد ما... کسانی که شاید جرمهاشون به مراتب پیچیده تر باشه از عشق و اندیشه و زندگی!
اشتراک در:
نظرات (Atom)