
خنياگران باد، وليكن سرگرم قصه هاي ملولند آنان از دردهاي خويش پريشند، آنان سوزندگان آتش خويشند . . .
۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه
Jai achete un cadeau pour moi

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه
۱۳۸۹ دی ۷, سهشنبه
مالتی پرسونالی که منم!
پی نوشت: وای من بالاخره فهمیدم که اینجا رو چطوری تاهومای 10 کنم!
۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه
blasphemic hymns!
پی نوشت: کاش که من هم واقعن بلد بودم از زندگی لذت ببرم...
۱۳۸۹ دی ۳, جمعه
کجاست اون دست نورانی و معجز
۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه
۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه
یوهو!
۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه
پرستیژ...
۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
...in order to salvation
پی نوشت: حرف من حرف اعتقاد به خدا یا توانایی عاشق شدن نیست! بحث به دست آوردن تعادل تو زندگی و بزرگ شدنه...
خوشا شیراز و دیم دام دام دارام دام!
۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه
بی خوابی نامه
۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
حس بد من
۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه
ای کاش قضاوتی...
۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه
۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه
رسانه پیام نیست، دسته است!
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
بی عنوان
۱۳۸۹ آذر ۱۶, سهشنبه
یار بیگانه مشو...
۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه
ویتین ساکس!
۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
والله خیر الماکرین
یه فیلمی بسازید محض رصای خدا که آخرش گل و شیرینی و ماچ و بوسه و عروسی در کار نباشه... یکی یکیو بکشه. بعد بهش حکم قصاص بدن. ولی دم نبخشه. بعد هم طرفو اعدام کنن. در ملا عام هم نبود نبود... تو همون حیاط زندان... تو گرگ و میش صبح... همین. هیچ خلاقیتی هم نمی خواد... راهروی دادگاه ها و بایگانی های دادگستری پره از این قصه ها... یک کم بگردید حتی مطمئنم دوروبرتونم از این قصه ها پیدا می کنید... اصلا هم سعی نکنید طرف بیگناه به نظر برسه... تنها کاری که باید بکنید نشان دادن تمام صحنه جون دادن اون آدمه. نه اینکه طنابو نشون بدید و بعد گریه خونوادشو ها. نه. دست و پا زدنشو کامل نشون بدید تا این آدمایی که می گن طرف حقش بود بفهمن که چه جونورای نفهمین...
بدون عنوان
پی نوشت: چند وقت پیش که این رو نوشتم باید این قید را هم اضافه می کردم که وقتی آدم هی وسط رویاهاش می گه «همین»، ایضاً داره به --- فنا می ره.... همین!
۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه
خون به خون شستن محال آمد محال
توصیه اکیدتر می شود به آنها که می گویند شهلا مرتکب قتل شده بود باید کشته می شد، کلا یک فیلمی ببینید راجع به اعدام یک آدم... مستند باشد و بر اساس واقعیت بهتر است... مثل «لست دنس» شرون ستون یا هر چی... ببینید موقع مردن آن آدم جانی چه حسی پیدا می کنید...
توصیه نمیدونم چی می شود به آنها که فکر می کنند مجازات اعدام برای دیگر شهروندان بازدارنده است... وقتی بیجه را داشتند جلوی چشم آن همه آدم می بردند تا دار بزنند یکی از حضار که انگار برادر یکی از مقتولان بود جلوی آن همه پلیس با چاقو به بیجه حمله کرد که بکشدش... اگر بازدارنده بود این مجازات آن آدم را باز می داشت خوب... توصیه نبود حالا این ولی هرچی...
تا حالا این همه آدم کشته شده ند... آخه اگه کشتن بازدارنده بود که الان قتل یک کانسپت منقرض شده بود که....
۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه
۱۳۸۹ آذر ۹, سهشنبه
پوف ف ف!
۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
یک گزارش روانشناسانه!
بعد از ماه ها آرامم. شکی ندارم... خوبم! فکر کنم حالا جایی ایستاده ام که دلم برای وبلاگم بیشتر از هر کسی تنگ می شود...
۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه
رسانه پیام نیست؛ دستمال است!
وقتی جماعت وبلاگ نویس اینطور، رسانه ها را مورد مرحمت قرار دهند طبیعیست که عوام ازنشریات فقط به عنوان پاک کننده استفاده کنند!
*عذر تقصیر: معادل فارسی این واژه باعث کهیر زدگی نگارنده می شود!
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
all about my mother
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
وات ایز مور آبسین؟
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
وت بلنکت
۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه
ستایفل
پی نوشت: تو این هاگیر واگیر طعم گیلاس دیدن جز سندی در اثبات مقتدرانه مازوخیسم فکری چه چیز دیگری می تواند باشد!؟
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
پرچمهای دموکراتیک!
پی اس: این مردک چرا همونجا تو لبنان نمی مونه... همونجا بشینه در قالب کاریکاتوری جمال عبدالناصر، تئوری های ضد امریکایی- اسرائیلی بده ملتم براش پرچم تکون بدن! ما هم اینجا برای هر کی دوست داشتیم پرچم تکون بدیم... داکوق؟
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
مبارک است؟
تولدم بی رنگ بود
آن سان بی اثر، که هستیم را رنگ پوچی داد
عشق بر من چونان درخشان آمد
که تاب نگاه را ازچشمانم ستاند
لذت، لحظه ای و درد، مرداب
و مرگ به رنگ افق
انگار هیچ گاه به آن نباید رسید...
مهرماه 87
۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه
جدا کنید این واژگان را که سخت است حمل آن!
خلاصه دفتر مشق این بچه های دبستانی را که نگاه کنید پر است از این غلطهای بدیع! تشدید مهم را روی «ه» می گذارند... تمام کلمات مرکب را جدا می نویسند (حتی خوشحال را) و خنده دار تر از همه برای واژه های فارسی هم خانواده می سازند (مثلا دوست و دوستی و دوستان هم خانواده اند!!!)
نمی دانم آن فارسی که ما 15- 20 سال پیش یاد می گرفتیم چه اشکالی داشت که این فرهنگستان وزین هر روز تصمیمات پویا از خود ساطع می کند!!! آقایان که گویا همه هم وکیل و وزیر و دکترند به سلامتی!!! با این همه مشغله اداره مملکت چرا دست بر نمی دارند از پاسداشت زبان بی نوا!؟ این فارسی را پاس بداریم هم جوک با سابقه و پخته ای شده برای خودش در فرهنگ عامه مردم ایران...
۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه
پریای نازنین چتونه زار می زنین؟
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
آخه هوم سیک شدنت دیگه چی بود پسر؟
ما آدمهایی که دهه 50 و 60 شد بچگیمان... و تمام امیدمان به یزرگ شدن بود... به اینکه شاید ما هم یک شبه مثل سیندرلا یا گربه های اشرافی هپی لی اور افتر بشیم... پیانو بزنیم و با آن لباسهای رنگی برقصیم و ببوسیم و بوسیده شیم. نشد که نشد... بیاید بس کنیم. بیاید بپذیریم که قصه های شاه پریون برای ما نوشته نشده بود. بیاین دست برداریم از این خودخواهی مازوخیستی و با حفظ بقا به هر نحو ممکن مقابله کنیم. شاید یه روزی تو آینده خیلی دور آدمهایی اینجا ساکن شدند نه از نسل و نژاد ما... کسانی که شاید جرمهاشون به مراتب پیچیده تر باشه از عشق و اندیشه و زندگی!
۱۳۸۹ مهر ۶, سهشنبه
زبان خام این خامه چه سرها که ندارد...
دبیر متون بود اما ارایه ها را از او یاد گرفتیم و درست نوشتن کلمات را. صدایمان میزد و مثلا می پرسید مصطبه را چطور می نویسند؟ وای به روز شاگردی که می گفت با ص صابون! اگر مثلا می گفتی سین اوضاعت بهتر بود! اینطور شد که ما شاگردان دبیرستان دکتر افشار کرج اسم حروف را یاد گرفتیم و اینطور شد که هنوز حتی اگر از بین این همه شغل و مهارت و هنر و سرگرمی وبلاگ می نویسیم در آن حاضر را با ظ نمی نویسیم و قریب و غریب برایمان متفاوت که متضاد است. زعم و ضم را به جای خود می آوریم و قس علی هذا!
آخرین جلسه را هم مقرر کرده بود که نامه ای برایش بنویسیم... حافظ را باز کردم آمد زبان خامه ندارد سر بیان فراق. همان شد گشایش آن نامه و ختام این...
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
ها ها ایتز فانی آنلس ایتز نات
زندگیم شده مثل فیلم فانی گیم. اونجا که زنه بالاخره میتونه تفنگ رو قاپ بزنه و یکی از اون اینترودرها رو بکشه. بعد اون یکی یهو یه ریموت کنترل بر میداره و فیلم رو می زنه عقب و تفنگ رو سر بزنگاه از زنه می گیره... اینه زندگی من. اینه سهم من از اون چیزی که یه عده بهش می گن سرنوشت. آقایون و خانمای محترمی که هی زندگی منو بک وارد می کنید، جان هر الاغی که می پرستید زودتر دست و پای منو ببندید پرتم کنید ته اون دریاچه، رودخونه هر کوفتی که بود/هست. برید سراغ یه بدبخت دیگه. من دیگه نمی کشم... به خدا نمی کشم...
۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه
چشم و هم چشمی دستگاه دیپلماسی
حالا من نمی فهمم این چه اصراریه که ایران هم هی می خواد خودشو با امریکا مقایسه کنه. من کاری به محتوای این سخنرانیا ندارم! کاری هم ندارم که این مقایسه چقدر فضاحت باره! که تو سخنرانیه رئیس جمهور امریکا تمام صندلی ها پره و تو سخنرانی رئیس دولت ایران سالن نیمه خالی!
من می گم اصل ماجرا قیاس مع الفارقه! آخه چرا قبول نمی کنیم که جایگاه ما با جایگاه امریکا فرق داره... ایران رو شاید با ارفاق بشه با ترکیه، مصر، عراق و هند و این جور کشورها مقایسه کرد... البته باز هم روی کلمه ارفاق تاکید می کنم... اما امریکا!؟ واقعا به نظرم این هیچ ربطی به ایدئولوژی حکومت ما نداره این یه جور احساس چشم و هم چشمیه که حاکمان ما دارند!
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
من و این همه امید حداقلی
خواندن ترجمه انگلیسی طاعون کامو را به نیمه رسانده ام و به این فکر می کنم که ترجمه ترجمه است حتی اگر فارسی نباشد.. لذت ادبیات در زبان اصلیست... در اولین فرصت باید فرانسه را شروع کنم...
پی اس: قالب قبلی قشنگ بود اما سنگین بود و ظاهرا دیر لود می شد!
۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سهشنبه
چند تذکر ملتمسانه!
بدتر از آن هم اینها که به بابا آب داد و نان داد و نان نداد و غیره گیر می دهند!!! دوست عزیز تکراری شده دیگر!
این جملات قصار و داستانهای شریعتی هم به طریق اولی روی اعصاب است... نکنید... جان عزیزانتان!
۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
believe you me!
و من موندم که مگه من چمه که کرامات سخنان رئیس جمهور امریکا را می فهمم!؟ دم که ندارم آخه!!!
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
کتابفروشی تقلبی!
اولین بار که رفتم تو این شهر کتاب فکر کنم 8-7 سال پیش بود رفته بودم برای تولد فرشته از این ست های جای قلم و کارت و خودکار و اینا بگیرم برای روی میز تحریرش... نزدیک 45 دقیقه معطل شدم تا یکی بپرسه چی می خوای و بعد که گفتم، گفتند نداریمو من مجبور شدم خودم بهشون بگم که اون جعبه هایی که بالای طبقه فلان گذاشتید همون چیزیه که من می خوام و بعد کلی دیگه معطل شدم تا یکی پیدا شه بره رو چهار پایه و جعبه رو بیاره و بعد کلی دم صندوق و...
خلاصه اینکه بعد از اون هیچ وقت پامو اونجا نذاشتم چون فروشنده هاش واقعا حالمو به هم می زدن! تا اینکه 2-3 روز پیش باز داشتم تو پاساژ سپید می چرخیدم... یهو هوس کردم یه رمان امریکایی خوب بخونم و البته به زبون اصلی! کی بهتر از براتیگان!؟ رفتم توی همین شهر کتاب تقلبی پرسیدم کتابای انگلیسیتون کجاست؟ چند تا دیگشنری افست بالای یکی از طبقه ها نشونم دادن. گفتم نه رمان و اینا می خوام! آقاهه یکم فکر کرد و گفت یعنی می خواید تعداد صفحه هاش زیاد باشه! نمیدونستم چی باید بهش بگم!؟ گفتم حالا تعداد صفحه هاش زیاد مهم نیست از براتیگان چی دارید!؟ به انگلیسی! هنوز انقدر احمق بودم که فکر میکردم شاید داستان کوتاهی چیزی ازش داشته باشن! نمیدونم تو اون لحظه چه توقعی داشتم از کتابفروشی که تمام کتاباش فال ورق و تعبیر خواب و همه آنچه زنان باید پیش از ازدواج بدانند و اینهاست! خلاصه که اصلا اقای کتاب فروش براتیگان رو نمی شناخت!!! به نظرم دوباره تا 8-9 سال دیگه پامو نذارم تو این شهر کتاب! اینه اوضاع کتاب و کتابخوانی تو این مملکت!
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم...
بعد من این داده را گذاشتم کنار داده های ذهنی دیگری که طی این سالهای اخیر دیده ام... نمادهای فروهری که در ویترین طلافروشیها جای الله سالهای قدیم را گرفته اند و ایمیلهایی که هر روز برایم می آید و انتهایش تهدیدم می کند به اینکه اگر ایرانی هستی این را برای دوستانت بفرست که نتیجه منطقیش این است که اگر نفرستی دیگر ایرانی نیستی... یا اینکه مدام همه از کوروش حرف می زنند و از اینکه چقدر دموکرات بوده و چقدر به آزادی و عدالت و اینها اعتقاد داشته و چقدر ما در زمانش خوشبخت بودیم و از همه مردم جهان سر بوده ایم و بعد یک مرتبه یک سری عرب (که معمولا هم از صفت وحشی و سوسمار خور ازشان یاد می شوند) آمدند و دموکراسی ما را به تاراج بردند و سایر این قصه ها که همه مان خوب از بریم!
به هر حال من نمی فهمم. من این ستیز با فرهنگ های مختلف را در زمانهای مختلف نمی فهمم. مثلا به صرف اینکه در یک دوره ای عربها به ایرانیها حمله کرده اند اصلا به فرض اینکه تمدن ما را نابود کرده اند که نکردند... که اگر تفاخر فرهنگی داشتیم که نداشتیم (که هیچ کس بر هیچ کس تفاخر فرهنگی ندارد و نداشته و نخواهد داشت) عربها آمدند ما را ذلیل کردند که باز نکردند. تاریخ سیر خودش را داشت و من فکر می کنم اگر ایرانیها آن زمان به زعم شما آنقدر آزاد اندیش بوده اند حتما در این فرهنگ عربی چیزی دیده اند که جذب آن شده اند... حتما در آن زبان چیزی یافتند که شد جایگزین زبانشان... اینکه ما به سلام بگوییم درود و به متشکرم بگوییم سپاس هم تاثیری در سیر تکاملی زبانمان نخواهد داشت قاعدتا!
اینکه دائم بشمریم که فرهنگ عربی این عیب را دارد و فرهنگ ایرانی این حسن را هم کمی غیر منطقیست... اگر عربها سنگسار داشتند و زنده به گور کردن ما هم از آتش گذراندن داشته ایم... فقط اشکال کار این فرهنگ اسلامی این است که به هر سنتی ولو غلط یک هاله تقدس می چسباند... که نشود نقدش کرد نشود اصلاح و حذف و جرح و تعدیلش کرد... بیایید ما هم با این ایرانی بازیمان همین بلا را سر سنتهای ملیمان نیاوریم!
خلاصه این ستیز فرهنگی که زمانی گردن ترکها را می گیرد و زمانی گردن عربها را؛ حتی در دوره ای از همین فرهنگ معاصرمان گردن خود ایران باستان را گرفته بود چیزی نیست جز تعصب... گذاشتن دیوان حافظ که یک عالمه بیت عربی دارد و بیشتر از آن واژه عربی به جای قران سر هفت سین پاسداشت فرهنگ ملی مان نیست... یک جور طنز فرهنگی ست... بامزه تر از این جوکهای ترکی و لری و عربی و شیرازی و رشتی و ....
پی نوشت: به نظرم لازم است برای کسانی که مرا نمی شناسند تاکید کنم که من مطلقا تفکر مذهبی و عربی و اینها ندارم!!!
بعدتر نوشت: آخه از راه به این دوری من چه کار می تونم بکنم جز نگران بودن و حسرت داشتن و دل سوختن... کاش فردا صبح که از خواب بیدار می شم میدیدم اینها همه یک خواب طولانی بود... یا اینکه لااقل دیگه فردایی نبود...
۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه
وقتی گوشهای من نقد می کنند!
اصل داستان به نظرم واقعا خوبه. همین صحبت از اعدام و قصاص و بخشش خودش یه قدم به جلوئه تو این وانفسای رسانه ای. اما نحوه طرح داستان... اولا من نفهمیدم چه لزومی داشت که مقتول از یه شهر با یه لهجه خاص باشه و قاتل و خونوادش از یه شهر دیگه با یه لهجه دیگه... با یه فرهنگ دیگه و طبق روال معمول صدا و سیما هم قاتل (شر) تهرانی و پولداره و خانواده مقتول اصیل و شهرستانی و نوستالژی و غیره... این از این.
کاراکترهای داستان لا اقل اینجا منظورم قاتله تا پیش از ارتکاب قتل خیلی باور پذیره. یه جوون که عصبانیه توی یه حادثه می رسه به یه آدم دیگه که اتفاقا اونم عصبانیه... با هم درگیر میشن و خیلی اتفاقی یکی از اینا (تو واقعیت اصلا فرقی نداره کدوم یکی) می زنه یکی دیگه رو می کشه... و اینجا بزرگترین ضعف قانونیمون مطرح مشیه که این قتل رو عمد فرض کرده. یعنی یه آدم کاملا معمولی بدون هیچ قصد قبلی یه عمل کاملا تصادفی انجام میده. مثلا هول دادن یا حمله کردن با یه وسیله ای که نوعا کشنده نیست... بعد بوم قانون ما یهو این آدمو قاتلش می کنه...
از اون بدتر اینکه تو قانون سرنوشت این آدم سپرده نمیشه به هیئت منصفه یا علم قاضی یا هر مرجع بی طرف دیگه... سرنوشت این آدم سپرده میشه به دست یه سری آدم زخم خورده عصبانی دیگه که عزیزشون رو از دست دادن و طبیعیه که انتقام حو باشن... این به نظرم اوج بدویته...
اما بعد از قتل، سریال اومده این قاتل بیچاره ای که احتمالا تو واقعیت کلی عذاب وجدان داره چون یه آدم معمولیه نه یه مجرم سابقه دار رو طوری نشون می ده که انگار مثلا طرف قاتل بالفطره بوده فرار کرده رفته یه جا قایم شده بعد داره از صبح تا شب فوتبال می بینه و همش نگران اینه که اسمش تو تیم چی چی نبوده! بدتر از اون تصویریه که از خانواده ش ارائه می شه... آدمهایی که مرگ مقتول براشون هیچ اهمیتی نداره و فقط به فکر رضایت گرفتن و فراری دادن بچشونن...و چون پول دارن می تونن هنرمندا و آدمای معروفو جمع کنن برای رضایت گرفتن...
فرض غلطی که این سریال داره همون فرض غلط قانون ماست... توی واقعیت اگه یه لحظه برگردیم به صحنه قتل... با یه اتفاق ساده و کوچیک جای قاتل و مقتول می تونه عوض بشه... حالا تو قانون ما به صرف اینکه دو تا آدمی که در یه جایگاه قرار داشته ن اما بر اثر یه اتفاق خیلی ساده جاهاشون عوض شده و حالا متاسفانه یکیشون از بین رفته، سهوا، میاد اون یکی رو عمدا می کشه! خوب بابا اینم قتله... البته عمدی تر از اون یکیه!
اگه احیانا یه جاهایی از سریال رو غلط تعریف کردم ببخشید... من این سریال رو نمی بینم. می شنوم! اما برداشتم ازش این بوده که داره این جریان انتقام جویی رو دامن می زنه... البته که من معتقدم این انتقام جویی تا حد زیادی طبیعیه. همون طور که گفتم مشکل از قانونیه که سرنوشت یه آدم رو می سپره دست یه مرجع ناعادل...
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
یک پست روحیه بخش!
پی نوشت: از تمام کسانی که تا حالا تو دلم بهشون می خندیدم چون برای زبان یاد گرفتن فیلم می دیدن عذر می خوام!
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
gobble book online!
کتابها به زبون انگلیسیه طبیعتاً! وقتی وارد این لینک می شید لیست یه عالمه کتاب رو می بینید... کنارش روی گزینه request کلیک کنید. یه صفحه دیگه باز می شه که در واقع یه جور فرمه... اسم و ایمیل و اینا رو وارد کنید و بعدش به طور اتوماتیک کتاب در قالب یه ایمیل براتون ارسال میشه... حالا لذت ببرید از زندگی!
پی نوشت: طبیعتاً وجود این پست دلیل نمی شود که برای پست پایین نظر نگذارید!
۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه
واکاوی خاطره هایم...
عصرهای زمستان
آرایش غلیظ روی چشمش سنگینی می کرد. خودش را برای آخرین بار در آیینه وسط ماشین چک کرد –در آستانه سی سالگی هنوز جوان بود و زیبا - و از ماشین پیاده شد. صدای قفل مرکزی و بیپ دزدگیر در شلوغی عصر خیابان گم شد. از کنار ماشین های پارک شده در امتداد خیابان جوردن کمی به سمت پایین حرکت کرد. وقتی مطمئن شد عابران و مغازه دارها حواسشان به او نیست ایستاد منتظر ماشین. یک تاکسی بوق زد، سر تکان داد که نمی خواهد. نمی دانست به خاطر باد سرد بود یا نگاه سنگین راننده ها که آرایشش سنگین تر از قبل می نمود. پرشیا، زانتیا.... و یک پرادوی سفید. دانشجو که بودند ماشین های شاسی بلند را دوست داشت. هر وقت سیامک از پشت تلفن می پرسید "چیزی از بیرون نمیخوای؟" به شوخی می گفت: - چرا یک پرادوی سفید چهار در.
بعد از چند سال هنوز یاد نگرفته بود قبل از سوار شدن به صورت راننده نگاه کند. آنقدری می دانست که هیچ زنی او را با آن لباسها و این آرایش سوار نمی کند و همین کافی بود. داخل ماشین را بوی عطر مردانه پر کرده بود. احساس راحت تری پیدا کرد. به راننده نگاه کرد. مردی حدود 45. با موهای جو گندمی. مثل تمام مردهای 45 ساله ای بود که توان خرید این ماشین را دارند و اینجای شهر زندگی می کنند. مرد از شرکتش می گفت و از کارمندانش که هیچ کاری را درست انجام نمی دهند. از این که پول در آوردن چقدر سخت شده و از اینکه زن و بچه آدم چه می فهمند از کجا و چطور میاد. «خانم جفت پاهایش را در یک کفش کرد که باید من و این بچه را بفرستی کانادا.» خانم را با لحن مسخره ای می گفت. مثل زنهایی که دارند پشت سر مادر شوهرشان غیبت می کنند. «خلاصه من هم فرستادمشان که بروند. اما راستش را بخواهی حالا فکر می کنم که راحت شدم از غرغرهایشان.»
رسیده بودند به چهار راه جهان کودک. داشت با خودش فکر می کرد که یعنی الان سیامک هم دنبال یک زن غریبه می گردد تا مثل خاله زنک ها پشت سر نسرین غیبت کند؟
صدای مرد او را به خودش آورد: شما همیشه انقدر کم حرفید؟
- «نه، فقط عصرهای زمستان. دلگیرند!» لبخند زد.
- من عادت دارم شبها زود شام بخورم. الان هم خیلی گرسنه ام. با یک شام دو نفره که موافقی؟
گرسنه بود اما هیچ وقت عادت نداشت درخواست مردها را برای هر چیزی مستقیم و صریح بپذیرد.
- « راستش من خیلی اهل شام نیستم.» چراغ سبز شد.
- حالا امشب رو استثنا قائل بشید. اصلا یک فکر خوب. میریم خونه من. زنگ می زنیم برامون غذا بیارن. نظرت چیه؟
لبخند محوی زد و سرش را کمی به سمت شانه ها کج کرد. فکر کرد: چه خوب که سوال اضافه نمی پرسد.
ماشین پیچید توی یکی از کوچه های خیابان الوند. در پارکینگ با ریموت باز شد. در راهرو مرد 2-3 قدمی جلو تر می رفت. کمی نگران. فکر کرد مثل آن وقتها که با سیامک به خانه شان می رفت. در آیینه آسانسور یک بار دیگر خودش را نگاه کرد. موهای سیاهش زیر شال سرخابی بهم نریخته بود اما ناخودآگاه دستی به موهایش کشید تا مرتبشان کند.
دکور آپارتمان کاملا مدرن بود با ترکیب رنگ کرم و سبز. مرد تنها چراغهای دیواری را روشن کرد و به اتاق خواب اشاره کرد. راحت باش. اگر میخواهی می توانی پالتو را آنجا آویزان کنی.
زن به اتاق رفت. به آیینه نگاه کرد. این بار نه برای ارزیابی تنش. لبهایش را جمع کرد. 8 سال پیش یکبار برای همیشه روحش را فروخت. حالا چه فرقی دارد تن خودش و دیگران. مرد با دو انگشت به در زد:
- شام چی می خوری خانمی؟
- هر چی فقط سبک.
- جوجه؟
- بدون برنج
مرد گفت: پس تا شام رو بیارند من برم دوش بگیرم، تو نمی آی؟
- نه و فکر کرد مثل همه مردها، وقیح. وقتی از اتاق بیرون می رفت متوجه شد مرد در آپارتمان را قفل کرد.کلید را توی جیبش گذاشت و به حمام رفت.
***
با بدن عرق کرده روی تخت دراز کشیده بود. هیچ حس بدی نداشت. به سقف نگاه می کرد؛ مثل سنگ. حتی خرخرهای مرد هم خلسه اش را بهم نمی زد. تمام این مدت چشمهایش را بسته بود و انگار از سیامک کام می گرفت. بلند شد. لباسهایش را برداشت. و کلید خانه را از جیب صاحبخانه. لباسهایش را که می پوشید به سخت ترین بخش معامله فکر می کرد... قیمت. همیشه تعیین قیمت به عهده او بود و او هم هیچ وقت نمی توانست درست تصمیم بگیرد. لا اقل در آن گیجی. کیفش را باز کرد. یک تراول چک، یک کاغذ و یک خودکار در آورد. روی کاغذ نوشت: « نمی دانم قیمت درستش چقدر است. اما امیدوارم راضی باشی. شب خوبی بود.» کاغذ و تراول را روی جاکفشی گذاشت و از خانه بیرون زد. هنوز گیج بود. مثل 8 سال پیش در یک عصر زمستانی.
توی تاکسی تا به ماشینش برسد با خودش فکر کرد: یعنی او هم به زنش خیانت می کند؟ لبهایش را جمع کرد: نسرین خودش یک خیانت بود. به من...