۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

Jai achete un cadeau pour moi


به جهت پیشرفت در زبان فرانسه و در راستای تشویق، برای خودمان جایزه ناقابلی خریدیم به مضمون فوق! جیریق جیریقش زیر گوش باعث آب شدگی مقادیر معتنابهی قند در دلمان می شود! :دی

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

پوف ف ف!

خوش به حال همه شما که روزتان از ساعت 7 شروع نمی شود تا ساعت 2، 3، 4 نصف شب... به خصوص جمعه هایتان.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

مالتی پرسونالی که منم!

ور* کمی نرمال ترم تا اطلاع ثانوی تماشای فیلمای اعصاب اسفالت کن رو برام ممنوع کرده. حالا از دیشب که این فیلم بلک سوان رو خریدم ور مازوخیستیم افتاده به حونم که ببینمش از طرف دیگه هم این جمله the only person standing in your way is you که رو جلد دی وی دی نوشتن به شدت داره ور فضولم رو تحریک می کنه! خلاصه فکر کنم تا امشب تسلیم شم و ببینمش! باشد که این بار جناب آرنوفسکی کمتر سادیست بازی در آورده باشه!


*خودم هم همین الام متوجه شدم که این وَر وَر کردنامو از المیرای سیزیف دزدیدم... گفتم که کپی رایت ناراحت نشه!

پی نوشت: وای من بالاخره فهمیدم که اینجا رو چطوری تاهومای 10 کنم!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

blasphemic hymns!

تجربه قرون دارد این دوست ندیده ام! آدم های زندگیم را تحلیل می کند بهتر از خودشان حتی! حالا با این تحلیل ها مانده م که عمر به فنا رفت و هیچ...



پی نوشت: کاش که من هم واقعن بلد بودم از زندگی لذت ببرم...

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

کجاست اون دست نورانی و معجز

حتی یادم نیست که این آهنگ رو کی شنیدم و کی حفظ شدم! هر چه بوده مال اون زمانی بوده که معنی دلتنگی رو نمی فهمیدم... اما الان که یهو یادش افتادم و دانلودش کردم و بی وقفه می شنومش، اوضاع خیلی فرق داره... هیچ حریف بغضم نمی شم... دلم تنگه برای گریه کردن...

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

بلی! حکایت ماست...

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

یوهو!

قبول شدن حتی اگه ناپلئونی هم باشه تو مرحله ای از امتحان معلم شدندگی یکی از بهترین آموزشگاه های زبان ایران، اونم با پشتکاری از جنس من شاید برای خیلی از آدمها مهم نباشه اما من را بعد از خیلی وقت دچار ذوق مردگی کرده! تا دو ماه دیگه و مرحله بعدی هم که طبعن ستون دیگری تلقی می شود خدا بزرگه!

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

پرستیژ...

ما همه بدمن فیلم پرستیژیم... هر روز خودمون رو می کشیم تا تشویقمون کنن. تا دیده بشیم. خود واقعیمون یه جایی پشت صحنه تو یه مخزنی از آب داره دست و پا می زنه و جون می ده، اونوقت ما رو استیج وایستادیم و احساس غرور می کنیم... تا حالا چند بار چند تا از خودتون رو کشتین تا اینی که هستین شدین!؟

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

...in order to salvation

من برگزیده ام. حالا برگزیده کی ش رو نمی دونم اما همین که آدم لخ لخ تو میدون ونک راه بره و بر خلاف عادت مالوف از این دی وی دی فروش ها فیلم درپیتی بخره به نیت این که حالش خوب شه... یهو بـــم! بزنه و بدون اینکه بدونی از قبل، فیلم ایت پری لاو در بیاد! حالا گیرم که تو جولیا رابرتز و خاویر باردم رو هم رو عکس دی وی دی دیده باشی، ولی با این حال احتمال اینکه فیلمش انقدر شفا دهنده باشه برای من و انقدر انتخاب درستی باشه خوب خیلی کمه. خلاصه که من ماوراء طبیعتم! مبعوث شدم... و به همین مناسبت تا اطلاع ثانوی حالم خوبه!

پی نوشت: حرف من حرف اعتقاد به خدا یا توانایی عاشق شدن نیست! بحث به دست آوردن تعادل تو زندگی و بزرگ شدنه...

خوشا شیراز و دیم دام دام دارام دام!

نوبرم من ماشالا! 6 روز مونده تا امتحانم. تازه دیروزم که رفتم کتاب خریدم گفتم از فردا! یعنی اگه امروز لیسنینگ رو بزنم و 2 روزم رو ریدینگ وقت بذارم. استراکچرم که یه روز بسه. رایتینگم که اصلن مزش به بداهه نویسیه! تازه دو روزم وقت دارم تست های کامل رو بزنم! بسه دیگه نه!؟

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

بی خوابی نامه

خواب خواب بودم... مثل آدمیزاد. یهو مرتیکه تو گوشم عربده کشید که ببین دیازپام 10 فلان... حالا بیدار شدم خوابم هم نمیاد دیگه ولی در عوض کیف می کنم از صدای تق تق بارون روی کانال کولر... پنجره رو باز کردم. گور پدر صرفه جویی در انرژی... اسیدیم که باشه این بارون بازم بوش خوبه!

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

حس بد من

فرشته هم بی تقصیر نیست تو این سر درد ساعت 7 صبح من. دیشب ساعت 3 بود حدودا که بیهوش شدم و یک ساعتی پیش با صدای خرخری که از توی کمد اتاقم میومد بیدار شدم. سنگینی قلبم رو یه جایی نزدیک حلقم حس می کنم. اسم این حال عذاب وجدانه یا اضطراب یا هنگ اور نمی دونم. از کشوی قرص ها ادویل پیدا می کنم و زاناکس... می رم سنت آیتمز موبایلمو نگاه می کنم و چشمامو محکم روی هم فشار می دم. آفتاب می زنه تو چشمم. چشام خیسه و فقط می خوام که بخوابم...

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

ای کاش قضاوتی...

همیشه می خندیدم به آدمایی که وقتی می فهمن کسی جایی بهشون دروغ گفته واکنش زیادی نشون می دن. انگار که دنیا به آخر رسیده. استدلالم هم این بود که خوب همه یه جاهایی مجبورن که دروغ بگن. اصلن کیو میشناسی که دروغ نگفته باشه و همین آدمی که الان آه و زاری می کنه هم هزار جا به هزار دلیل دروغ گفته. نقش بازی کرده. نقاب زده. ناگزیر بوده حتمن... اما الان، این روزا دارم فکر می کنم به کسی؛ که تمام شخصیتش دروغی بود در رابطه با من. یعنی اصولن اون مفهومی که از اون تو ذهن منه و اون مصداقی که بیرون از ذهن من از اون آدم وجود داره، به عنوان وجود فیزیکیش 2 تا پدیده کاملا متضاده. نگاه که می کنم. فکر که می کنم به این ها دردم میاد. آخه اجباری نبود. اصلن نبود. تا یه جایی شاید می شد به این آدم حق داد اما از یه جا به بعد.... درد داره اینا. درد داره. من نخوام تجربه کنم. نخوام آدم شناس بشم آخه باید کیو ببینم لعنتیا؟

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

حالا حکایت ماست...

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

رسانه پیام نیست، دسته است!

در راستای این پست و ادامه مبحث شیرین آموزش استفاده از رسانه ها جهت همسویی بیشتر رسانه و پیام عرض می شود که دوستان گرامی، بلاگر های ارجمند، جان مادرتون برای اشاعه فرهنگ عزاداری های عاشورا و غیره دیگر از وبلاگ نویسی استفاده نکنید! آخه مگه رادیو، تمام کانالهای تلویزیون، لوگوی سیاه روزنامه ها، پرچم سردر خانه ها، پیاده رو ها، بیلبوردها، پلهای عابر پیاده، بدنه ماشینها، اس ام اس ها، و غیره چه اشکالی داره که می آیید اینترنت و فضای وبلاگستان را هم عاشورایی می کنید... آقا جان فرض کنید که 4 نفر هم تو این مملکت پیدا می شن که در نهایت بی فرهنگی، از نذری مجانی و ولگردی های شبانه و پشت دسته موندن بدشون میاد، بذارید این 4 تا آدم گناه کار هم یه جایی رو داشته باشن که وقتی ساعت 12 نصف شب شیشه اتاق خوابشون داره از شدت اندوه کربلا پایین میاد و سر درد گرفتن از صدای بد مداح سر کوچه... بتونن در سایه یه رسانه غیر اسلامی یه نفسی تازه کنن....

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

بی عنوان

زنگ زدم به یکی از این همکلاسای قدیمم. می گم برای امتحان فلان ثبت نام کردم... چی بخونم؟ می گه تاریخ امتحانت کیه!؟ می گم! یکم راجع به امتحان توضیح می ده که کلا زیاد سخت نیست... بعد می گه حالا بار اولته زیاد امید نداشته باش. تو دو هفته هم که نمی شه چیزی خوند... کلا خیلی دل نبند! روم نمی شه بهش بگم که ای دختر 20 ساله دانشجو تو چه می دونی تغییر کریر چیه آخه!؟ چه می فهمی حال آدمیو که تنها امیدش همین امتحان کذاییه... هی هی هی!

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

یار بیگانه مشو...

لابد بهترم دیگه. لابد بهترم که می تونم نوویورک آی لاو یو را بدون پاز کردن تا آخر ببینم... بعدش هوس زلف بر باد مده نامجو کنم. از چایم با اینکه سرد شده لذت ببرم... حتما بهتر هم می شم. بعدن.... حالا هر وقت...

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

ویتین ساکس!

منتظر جواب دوتا ایمیلم. چند روزه. یکیش رو برای نویسنده یه کتابی فرستاده ام پر رو پر رو که آقا بیا آمار خودت رو بده ما می خواهیم با اقوام نزدیک کپی رایت رابطه عاطفی برقرار کنیم! و اون یکی مربوط می شه به یه مسئله کمی شخصی تر... برای منی که اصول ارزشی خیلی ثابتی ندارم و هیچ وقت خدا نمی تونم راجع به درست و غلط بودن کارهام قضاوت کنم، حدس اینکه چرا جواب این ایمیل رو هنوز نگرفتم یکم مشکله... توضیح علمی این مسئله البته خیلی برام مشکل تره. به هر حال دوستان اگر راه حل متافیزیکی می شناسین که بتونه به تسریع روند دریافت جواب این ایمیل ها کمک کنه لطفا دریغ نکنید...

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ژانر بی ربط

اینایی که واقعا نمی فهمن چرا 22 تا آدم گنده می دون دنبال یه توپ!

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

والله خیر الماکرین

آی کارگردانهای لمپن ایرانی!
یه فیلمی بسازید محض رصای خدا که آخرش گل و شیرینی و ماچ و بوسه و عروسی در کار نباشه... یکی یکیو بکشه. بعد بهش حکم قصاص بدن. ولی دم نبخشه. بعد هم طرفو اعدام کنن. در ملا عام هم نبود نبود... تو همون حیاط زندان... تو گرگ و میش صبح... همین. هیچ خلاقیتی هم نمی خواد... راهروی دادگاه ها و بایگانی های دادگستری پره از این قصه ها... یک کم بگردید حتی مطمئنم دوروبرتونم از این قصه ها پیدا می کنید... اصلا هم سعی نکنید طرف بیگناه به نظر برسه... تنها کاری که باید بکنید نشان دادن تمام صحنه جون دادن اون آدمه. نه اینکه طنابو نشون بدید و بعد گریه خونوادشو ها. نه. دست و پا زدنشو کامل نشون بدید تا این آدمایی که می گن طرف حقش بود بفهمن که چه جونورای نفهمین...

بدون عنوان

پتو رو کشیدم روی سرم و رویا می پرورانم... توی این رویا نه خبری از اون کلبه های جوبی وسط جنگل هست نه آرامش نه عشق نه هیچی... الان بزرگترین آرزوی من اینه که یه اتاق تو زیر زمین یه خونه کثیف تو یه محله داغون یه شهرستان پرت داشتم... تو بگو بشاگرد... یه شغلیم داشتم که ساعت کاریش از 6.30 صبح بود تا 9 شب... با یه مشت آدم زبون نفهم سرو کله می زدم سر همه چی... حقوقم هم انقدر کم بود که اجاره م رو میدادم و یه وعده هم غذای اشغال می خوردم. همین... هیچ کس هم نبود تا هیچ سوالی بپرسه.... دلسوزی کنه... هیچی هیچ ادعای اضافه ای نبود... دوست داشتم که طرف ها کثافت مطلق باشن اما ادعای مهربونی و دلسوزی و دلتنگی اینا هم نکنن... همین... به جایی رسیدم که همه آرزوم تو زندگیم همینه... همین.

پی نوشت: چند وقت پیش که این رو نوشتم باید این قید را هم اضافه می کردم که وقتی آدم هی وسط رویاهاش می گه «همین»، ایضاً داره به --- فنا می ره.... همین!

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

خون به خون شستن محال آمد محال

توصیه اکید می شود به فمینیست هایی که می گن الان باید ناصر محمدخانی رو دار زد، برید بشینید زندگی دیوید گیل را ببینید نه یک بار نه دوبار انقدر ببینید تا بفهمید که کشتن راه حل نیست... مسئله پیدا کردن مقصر نیست که بعد بخواید دارش بزنید...

توصیه اکیدتر می شود به آنها که می گویند شهلا مرتکب قتل شده بود باید کشته می شد، کلا یک فیلمی ببینید راجع به اعدام یک آدم... مستند باشد و بر اساس واقعیت بهتر است... مثل «لست دنس» شرون ستون یا هر چی... ببینید موقع مردن آن آدم جانی چه حسی پیدا می کنید...

توصیه نمیدونم چی می شود به آنها که فکر می کنند مجازات اعدام برای دیگر شهروندان بازدارنده است... وقتی بیجه را داشتند جلوی چشم آن همه آدم می بردند تا دار بزنند یکی از حضار که انگار برادر یکی از مقتولان بود جلوی آن همه پلیس با چاقو به بیجه حمله کرد که بکشدش... اگر بازدارنده بود این مجازات آن آدم را باز می داشت خوب... توصیه نبود حالا این ولی هرچی...

تا حالا این همه آدم کشته شده ند... آخه اگه کشتن بازدارنده بود که الان قتل یک کانسپت منقرض شده بود که....

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

حالا حکایت ماست

گفتم غم تو دارم....

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

پوف ف ف!

مردک کم سواد بی شعور! از آژانس دو کوچه بالاتر اومده؛ میدون 2 کوچه پایینترو بلد نیست! بعد من تمام کوچه پس کوچه های محله ای رو که دوره راهنماییمو توش گذروندم بلدمو درست بهش آدرس میدم... یعنی می خواد از حافظه م تعریف کنه برگشته بهم می گه خوبه آدم یه جاهایی تو فشار قرار بگیره که ذهنشو یه ذره به کار بندازه! اینه سطح روابط اجتماعی این ملت!

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

یک گزارش روانشناسانه!

این چند روز روزهای جدال خودآگاه و ناخوداگاه من بود... دیروز وقتی خود آگاه فرمان آیزولیشن می داد... نا خودآگاه تمام تلاشش را کرد تا این وبلاگ را حفظ کند جدال برابر به تغییر آدرس وبلاگ انجامید تا نه سیخ بسوزد و نه کباب... بعد وقتی باز خود آگاه از سر عادت فرمان گریه و درد دل می داد... این نا خودآگاه بود که مرا تمام شب به بک خواب آرام و کامل فرو برد... بر عکس شب پیشتر که پر بود از شک و بی خوابی و آشفتگی ناخوداگاه... این بار ناخوداگاه برد و من نا خوداگاه خوشحالم! نمی دانم باعث اصلی همه اینها میل شدیدم است به ثبات یا یک سطحی از من واقعا نمی خواهد که به گذشته نه خیلی دورم برگردد...

بعد از ماه ها آرامم. شکی ندارم... خوبم! فکر کنم حالا جایی ایستاده ام که دلم برای وبلاگم بیشتر از هر کسی تنگ می شود...

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

رسانه پیام نیست؛ دستمال است!

این تعاملات رسانه ای ما واقعا داستان با مزه ایست... اصولا جماعتی که ما باشیم طرزاستفاده از رسانه را نمی دانیم... شاید هم این از خلاقیت سرشارمان ناشی شود که از هر رسانه ای استفاده هایی می کنیم که به عقل جن هم نمی رسد! چرا اینها را نوشتم؟ چون چند روزی پیش برای دوستی، زیر یک پست خیلی جدی اش کامنتی گذاشتم و خیلی مشتاق بودم که جوابش به آن کامنت را بخوانم... 2-3 ساعتی پیش باز به همان وبلاگ سر زدم که ببینم جواب داده یا نه... زیر پست اما میلیونها میلیون کامنت ثبت شده بود از هر دری! از سلام و احوال پرسی بگیر تا فیکس کردن قرار و فلرتینگ* و جملات قصار علی شریعتی و کامنتهای انقلابی و اشعار کاملا بی ربط و... سرویس پرووایدر هم که وطنی! و طبعا نور علی نور!!! خلاصه هر چه سعی کردم دست کم در یافتن اصل کامنت، کمتر نتیجه گرفتم... حالا هی دارم فکر می کنم که این مکالمات بی ربط را مثلا نمی شود از طریق مسنجر و ایمیل و اس ام اس و موبایل و اینها نوشت!؟
وقتی جماعت وبلاگ نویس اینطور، رسانه ها را مورد مرحمت قرار دهند طبیعیست که عوام ازنشریات فقط به عنوان پاک کننده استفاده کنند!


*عذر تقصیر: معادل فارسی این واژه باعث کهیر زدگی نگارنده می شود!

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

all about my mother

خونه بی مامان خونه نیست خوابگاهه! بر خلاف تمام مزخرفات روانشناسی و جامعه شناسی مدرن، من برای تمام کسانی که دوران بچگیشونو تو مهدهای کودک و خونه مادربزرگها گذروندن احساس تاسف شدید می کنم! هرچی می خواید بگید اما خونه یعنی جایی که روی سکوی آشپزخونه ش هیچ وقت ظرف نشسته تلنبار نشده باشه و غذا هیچ وقت بوی فریزر نده!!!

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

همه دردم، همه تلاشم اینه که عادی باشم... مثل همه... نمی شه...

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

وات ایز مور آبسین؟

آخرین جلسه کلاسهای ما به دیسکریپتیو ایولیویشن می گذره. دیروز هم وسط اون هاگیر واگیر یکی از این خانمای کلاس که روسری گل منگلیش رو سفت و محکم روی لپ سمت راستش با یه سنجاق نگین دار بسته بود داشت از محدودیت متریال نیتیو لایک می گفت و اینکه مثلا فیلم های انگلیسی زبان را نمیشه دید چون که پرند از صحنه های س*ک*س*ی که براش غیر قابل تحملند... همین خانم روز قبلش داشت از توری که به مناطق جنگی رفته بود تعریف می کرد و اینکه هنوز هم وقتی وارد این مناطق می شی احساس می کنی که داری برای اعتقاداتت می جنگی... و این چقدر خوب و آرامش بخشه! من اون وسط دندون قروچه می کردمو احساس لری فلینت بهم دست داده بود وقتی از امریکایی ها می پرسید: وات ایز مور آبسین؟ س*ک*س اور وار؟

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

وت بلنکت

متنفرم از اون لاک قرمزت ای وت بلنکت. ای جوی کیلر. تو یکی از این ون های سفید ونک - تهران پارس نشسته باشی آسمون شب را نگاه کنی و از پشت سرت باد خنکی موهات رو یه جور خوبی تو صورتت برقصونه. بعد همینطور که اریک کلپتون تو گوشت داد می زنه آی کود چنج د ورلد، فک کنی که می تونی توی همین ون تا آخر دنیا بشینی و همین آسمون سیاه تهرونو نگاه کنی و همه بدبختیات یادت بره... یهو اون دستای لاغر با اون لاک قرمز و اون انگشتر جینگیلی از ناکجا پیداش می شه و پنجره رو تا ته می بنده... احمق جان دست بخشنده ست. بخشنده آرامش... این دست های تو دست نیست... چنگگ کاپتان هوکه. حالا گیرم که با لاک قرمز...

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

ستایفل

نه برداشتن ابروها، نه حمام طولانی، نه موزیک. نه کتاب. نه پیچوندن کلاس. نه رفتن سر کلاس. نه با تلفن حرف زدن. نه چت کردن... و نه چند تا کار دیگه که حوصله شمردنشو ندارم حالمو خوب نمی کنه... مشکل اینجاست که من دقیقا می دونم «چی» می خوام و «چی» مورد نظر کاملا غیر قابل دسترسه. نه که موقتی غیر قابل دسترس باشه ها... کاملا و تحقیقا در دسترس نیست! حالا من الان انقدر هوپ لسم که دارم به حال این آدمایی که تو زندگی هی گیج می خورن و نمی دونن که چی می خوان هم حتی حسرت می خورم!

پی نوشت: تو این هاگیر واگیر طعم گیلاس دیدن جز سندی در اثبات مقتدرانه مازوخیسم فکری چه چیز دیگری می تواند باشد!؟

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

سلف رکمند

فکر می کنی صِرف زمان درمان وسواس است... نه دوست عزیز وسواس که مزمن شد به این راحتی از بین نمی ره... ولو که حالا به روی خودت هم نیاری...

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

پرچمهای دموکراتیک!

پس بالاخره کلید صبح را در چاه انداختی وشبانه، دامن کشان، رفتی که رفتی...


پی اس: این مردک چرا همونجا تو لبنان نمی مونه... همونجا بشینه در قالب کاریکاتوری جمال عبدالناصر، تئوری های ضد امریکایی- اسرائیلی بده ملتم براش پرچم تکون بدن! ما هم اینجا برای هر کی دوست داشتیم پرچم تکون بدیم... داکوق؟

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

مبارک است؟

تولدم بی رنگ بود

آن سان بی اثر، که هستیم را رنگ پوچی داد

عشق بر من چونان درخشان آمد

که تاب نگاه را ازچشمانم ستاند

لذت، لحظه ای و درد، مرداب

و مرگ به رنگ افق

انگار هیچ گاه به آن نباید رسید...

مهرماه 87

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

جدا کنید این واژگان را که سخت است حمل آن!

یادم می آید هر وقت سر کلاس ویراستاری کسی از دکتر پاکدهی می پرسید «تر» را باید جدا نوشت یا سر هم... دکتر بهتر را به ما یادآوری می کرد... همه قانع می شدند که «تر» نشانه ایست پیوسته... حالا علما در این کتاب اول دبستان بهتر و بیشتر را هم جدا کرده اند از هم... آدم یاد دهکده حیوانات جورج اورول می افتد، که هر ازگاهی خوکها قوانین نوشته شده روی دیوار را عوض می کردند... بعد از مدتی هم طبیعتا کسی یادش نمی ماند قبلا روی دیوار چه نوشته شده بود...
خلاصه دفتر مشق این بچه های دبستانی را که نگاه کنید پر است از این غلطهای بدیع! تشدید مهم را روی «ه» می گذارند... تمام کلمات مرکب را جدا می نویسند (حتی خوشحال را) و خنده دار تر از همه برای واژه های فارسی هم خانواده می سازند (مثلا دوست و دوستی و دوستان هم خانواده اند!!!)
نمی دانم آن فارسی که ما 15- 20 سال پیش یاد می گرفتیم چه اشکالی داشت که این فرهنگستان وزین هر روز تصمیمات پویا از خود ساطع می کند!!!
آقایان که گویا همه هم وکیل و وزیر و دکترند به سلامتی!!! با این همه مشغله اداره مملکت چرا دست بر نمی دارند از پاسداشت زبان بی نوا!؟ این فارسی را پاس بداریم هم جوک با سابقه و پخته ای شده برای خودش در فرهنگ عامه مردم ایران...

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

پریای نازنین چتونه زار می زنین؟

وقتی که آرزوهای آدم میل کنند به سمت دو صفت به صورت توامان - کوچکی و دست نیافتنی شدن- آن وقت بدانید که آن آدم دارد تمام می شود... همان وقت است که باید بدانید دیگر نباید توضیح بیشتری از او بخواهید...

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

مقدور نیست!

طبیعت هم ناتوان مانده از باز نمایاندن رنگ دلتنگی...

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

آخه هوم سیک شدنت دیگه چی بود پسر؟

لعنت به این غدد اشک ساز که وقتی شروع می کنه دیگه حریفشون نمی شی... از همین یک ربع پیش که یک ویدئو تو voa دیدم از بچگی های حسین درخشان تا حالا سرم درد می کنه، چیزی تو گلوم گیر کرده و پایین نمیره... مگه این غم نوستالژی که می گن نباید شیرین باشه... پس چرا جای این نوستالژی یه جایی تو گلوی من درد می کنه؟
ما آدمهایی که دهه 50 و 60 شد بچگیمان... و تمام امیدمان به یزرگ شدن بود... به اینکه شاید ما هم یک شبه مثل سیندرلا یا گربه های اشرافی هپی لی اور افتر بشیم... پیانو بزنیم و با آن لباسهای رنگی برقصیم و ببوسیم و بوسیده شیم. نشد که نشد... بیاید بس کنیم. بیاید بپذیریم که قصه های شاه پریون برای ما نوشته نشده بود. بیاین دست برداریم از این خودخواهی مازوخیستی و با حفظ بقا به هر نحو ممکن مقابله کنیم. شاید یه روزی تو آینده خیلی دور آدمهایی اینجا ساکن شدند نه از نسل و نژاد ما... کسانی که شاید جرمهاشون به مراتب پیچیده تر باشه از عشق و اندیشه و زندگی!

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

زبان خام این خامه چه سرها که ندارد...

این پست تقدیم می شود به کسی که روزهایی از من را پر کرد از خیال امید به آینده. نگارش این پست به سختی همان روزهایی ست که پشت نیمکت دبیرستان دل نگران امتحان شفاهی معلم ها بودیم! بین آن همه معلم بعضی به یادماندنی ترند. رنگی تر. خانم سلیمان هم یکی از همان ها بود که جسارت بر سر گذاشتن مقنعه سرخابی را داشت هماهنگ با رنگ شلوارش. بی هراس از نگاه آن همه قاضی نوجوان. اولین جلسه کلاس به توضیح این می گذشت که پیش از ورودش باید شعری نوشته شود بر تخته کلاس ، و پس از ورودش به جای برپا و برجای مرسوم کسی از بچه ها شعر را بخواند با لحن شعر گونه... مثل لحن گفتار خودش که انگار حافظ می خواند و گاهی شاهنامه. همان روز اول گفت که یک قطعه عکس می خواهد از هر کداممان. هنوز نفهمیدم که عکس را از سر وظیفه معلمی می خواست یا برای حفظ خاطراتی که این همه سال مانده اند.
دبیر متون بود اما ارایه ها را از او یاد گرفتیم و درست نوشتن کلمات را. صدایمان میزد و مثلا می پرسید مصطبه را چطور می نویسند؟ وای به روز شاگردی که می گفت با ص صابون! اگر مثلا می گفتی سین اوضاعت بهتر بود! اینطور شد که ما شاگردان دبیرستان دکتر افشار کرج اسم حروف را یاد گرفتیم و اینطور شد که هنوز حتی اگر از بین این همه شغل و مهارت و هنر و سرگرمی وبلاگ می نویسیم در آن حاضر را با ظ نمی نویسیم و قریب و غریب برایمان متفاوت که متضاد است. زعم و ضم را به جای خود می آوریم و قس علی هذا!
آخرین جلسه را هم مقرر کرده بود که نامه ای برایش بنویسیم... حافظ را باز کردم آمد زبان خامه ندارد سر بیان فراق. همان شد گشایش آن نامه و ختام این...

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

ها ها ایتز فانی آنلس ایتز نات

حالت تهوع دارم. اصلا رنگ سبز رو که می بینم نا خوداگاه مور مورم می شه و سرم گیج می ره. می خواد رنگ سبز صفحه مارچ تقویم رو میزیم باشه یا راه راه سبز پرده اتاق خوابم. همون رنگی که همه بهش می گن آبی. اما از نظر من سبزه. چیزی مثل رنگ کله اردک همونجور براق... حالا فرض کن که کمی روشن تر. حالم از این پرده، از اون میخ خالی، از خودم به هم می خوره. از این دو زاری کجم که حالا با اینکه بالاخره افتاد اما انقدر دیر دل غشه می گیرم. از این نوع نوشتنم با این همه توصیف جزئیات و این سادگی خبرگونه ش که هر خری می فهمه دارم از چی می گم هم . از اینکه وقتی کوچکترین بارقه امید تودلت زنده می شه که بالاخره یه گوشه کار یه جای این زندگی اشغال داره درست می شه زمین و اسمون دست به دست هم میدن که باز همه چیز همون سیر ...ش رو طی کنه.
زندگیم شده مثل فیلم فانی گیم. اونجا که زنه بالاخره میتونه تفنگ رو قاپ بزنه و یکی از اون اینترودرها رو بکشه. بعد اون یکی یهو یه ریموت کنترل بر میداره و فیلم رو می زنه عقب و تفنگ رو سر بزنگاه از زنه می گیره... اینه زندگی من. اینه سهم من از اون چیزی که یه عده بهش می گن سرنوشت. آقایون و خانمای محترمی که هی زندگی منو بک وارد می کنید، جان هر الاغی که می پرستید زودتر دست و پای منو ببندید پرتم کنید ته اون دریاچه، رودخونه هر کوفتی که بود/هست. برید سراغ یه بدبخت دیگه. من دیگه نمی کشم... به خدا نمی کشم...

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

چشم و هم چشمی دستگاه دیپلماسی

یک کلیشه قدیمی ایرانی اسلامی هست که می گه بشر جایز الخطاست. فکر می کنم همه آدمها هم روی این موضوع توافق نظر داشته باشن. گاهی وقتها اما میشه این کلیشه رو به این شکل در آورد که یک جامعه هم جایز الخطاست. نمونه های تاریخی بیشماری هم در تایید این گزاره وجود داره. می خوام بگم ما ملتی هستیم که اشتباهات و اشکالات زیادی داریم. یکیش اینه که ما بی خود و بی دلیل به یه آدمهایی حساس می شیم و می خوایم خودمونو باهاشون مقایسه بکنیم. اصلا هم برامون تفاوت در موقعیتها و قابلیتهای طرفین مهم نیست، مهم اینه که ما یا مثلا یچه مون باید مثل فلانی یا بچه ش باشه! حالا این خصیصه رو بیارید تو دستگاه دیپلماسی، وسط مجمع عمومی سازمان ملل! بابا طرف رئیس یه کشور افریقایی یا اسیایی یا هر جای دیگه ست با یه سری نقاط ضعف و قوت میاد سخنرانیشو می کنه. موضع کشورشو، دولتشو (حالا اگه ادم حسابی باشه مردمشو) تو یه ربع 20 دقیقه اعلام می کنه و میره! فرقی هم نداره که این دولت لیبراله، کمونیسته یا هر چی! حالا بگذریم که طبق یه عرف نانوشته هر کسی هم 2بار میاد. اولین سال ریاست و آخرین سالش!
حالا من نمی فهمم این چه اصراریه که ایران هم هی می خواد خودشو با امریکا مقایسه کنه. من کاری به محتوای این سخنرانیا ندارم! کاری هم ندارم که این مقایسه چقدر فضاحت باره! که تو سخنرانیه رئیس جمهور امریکا تمام صندلی ها پره و تو سخنرانی رئیس دولت ایران سالن نیمه خالی!

من می گم اصل ماجرا قیاس مع الفارقه! آخه چرا قبول نمی کنیم که جایگاه ما با جایگاه امریکا فرق داره... ایران رو شاید با ارفاق بشه با ترکیه، مصر، عراق و هند و این جور کشورها مقایسه کرد... البته باز هم روی کلمه ارفاق تاکید می کنم... اما امریکا!؟ واقعا به نظرم این هیچ ربطی به ایدئولوژی حکومت ما نداره این یه جور احساس چشم و هم چشمیه که حاکمان ما دارند!

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

من و این همه امید حداقلی

چند دقیقه پیش یادم آمد که پری روز 26 شهریور بود... یعنی همان جمعه ای که از ساعت 10.30 تا 8-9 شب تمام مغازه های میدون محسنی و ونک رو با سیمین و ماهیار زیر و رو کردیم دنبال لباس برای عروسی های بعد ماه رمضون و طبیعتا من تو بین اون همه لباس و جا پروی های گرم هیچ یادم نبود که تا دو سه سال قبل توی این روز زانوی غم بغل می گرفتم و حوصله هیچ کاری نداشم جز شخم زدن یک سری خاطرات بد! حالا اما که درست فکر می کنم می بینم که حتی دیگه این ذهن بیمار من هم قادر نیست اون خاطرات بی خود بی ارزش رو به یاد بیاره! هر چند که ذهن بیچاره خاطرات بد دیگری رو جایگزین کرده تا در عزایش مراسم سالگرد بگیرد اما همین که یک سری اطلاعات خروجی و دور ریختنی وجود دارد جای امید و شکر است!

خواندن ترجمه انگلیسی طاعون کامو را به نیمه رسانده ام و به این فکر می کنم که ترجمه ترجمه است حتی اگر فارسی نباشد.. لذت ادبیات در زبان اصلیست... در اولین فرصت باید فرانسه را شروع کنم...

پی اس: قالب قبلی قشنگ بود اما سنگین بود و ظاهرا دیر لود می شد!

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

چند تذکر ملتمسانه!

دست کم از هر 3 وبلاگی که باز می کنم یکیشان پستی نوشته یا اسم مستعاری انتخاب کرده مرتبط با آدم و حوا و گندم و سیب و دنده چپ و غیره! و من هی فکر می کنم که یعنی اینها هیچ داستان جدیدتری نشنیده اند که تحت تاثیر قرارشان داده باشد!
بدتر از آن هم اینها که به بابا آب داد و نان داد و نان نداد و غیره گیر می دهند!!! دوست عزیز تکراری شده دیگر!
این جملات قصار و داستانهای شریعتی هم به طریق اولی روی اعصاب است... نکنید... جان عزیزانتان!

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

believe you me!

با غرور و اقتدار تمام نشستی به ترجمه همزمان مصاحبه مطبوعاتی باراک اوباما برای اهل منزل... یکهو یکی در میاید که رئیس جمهور اینها را ببین طوری حرف می زنه که حتی تو هم می فهمی چی می گه! اونوقت رئیس جمهور ما با اون ممه و لولو، چطوری خارجیا می خوان حرفاشو ترجمه کنن!؟
و من موندم که مگه من چمه که کرامات سخنان رئیس جمهور امریکا را می فهمم!؟ دم که ندارم آخه!!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ژانر

این پسرهای 2-21 ساله ای که هی به آدم تاکید می کنند تمام دوست دخترهای ما از ما چند سالی بزرگتر بوده ان!

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

کتابفروشی تقلبی!

این پاساژ سپید تهرانپارس دقیقا یه ترکیبیه از فروشگاه های میدون امام حسین و میدون ونک! یعنی از آلستار 12هزارتومانی و آدیداس 20 هزار تومانی توش هست تا این لباس چینیهایی که با مارک تقلبی به قیمت خیلی گرونی فروخته می شه! به هر حال توی این پاساژ تقلبی یه شهر کتاب تقلبی هم هست!
اولین بار که رفتم تو این شهر کتاب فکر کنم 8-7 سال پیش بود رفته بودم برای تولد فرشته از این ست های جای قلم و کارت و خودکار و اینا بگیرم برای روی میز تحریرش... نزدیک 45 دقیقه معطل شدم تا یکی بپرسه چی می خوای و بعد که گفتم، گفتند نداریمو من مجبور شدم خودم بهشون بگم که اون جعبه هایی که بالای طبقه فلان گذاشتید همون چیزیه که من می خوام و بعد کلی دیگه معطل شدم تا یکی پیدا شه بره رو چهار پایه و جعبه رو بیاره و بعد کلی دم صندوق و...
خلاصه اینکه بعد از اون هیچ وقت پامو اونجا نذاشتم چون فروشنده هاش واقعا حالمو به هم می زدن! تا اینکه 2-3 روز پیش باز داشتم تو پاساژ سپید می چرخیدم... یهو هوس کردم یه رمان امریکایی خوب بخونم و البته به زبون اصلی! کی بهتر از براتیگان!؟ رفتم توی همین شهر کتاب تقلبی پرسیدم کتابای انگلیسیتون کجاست؟ چند تا دیگشنری افست بالای یکی از طبقه ها نشونم دادن. گفتم نه رمان و اینا می خوام! آقاهه یکم فکر کرد و گفت یعنی می خواید تعداد صفحه هاش زیاد باشه! نمیدونستم چی باید بهش بگم!؟ گفتم حالا تعداد صفحه هاش زیاد مهم نیست از براتیگان چی دارید!؟ به انگلیسی! هنوز انقدر احمق بودم که فکر میکردم شاید داستان کوتاهی چیزی ازش داشته باشن! نمیدونم تو اون لحظه چه توقعی داشتم از کتابفروشی که تمام کتاباش فال ورق و تعبیر خواب و همه آنچه زنان باید پیش از ازدواج بدانند و اینهاست! خلاصه که اصلا اقای کتاب فروش براتیگان رو نمی شناخت!!! به نظرم دوباره تا 8-9 سال دیگه پامو نذارم تو این شهر کتاب!
اینه اوضاع کتاب و کتابخوانی تو این مملکت!

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم...

دیشب لابلای پارازیتهای تلویزیون یک خواننده ترک را دیدم. نمی شناختمش اما انصافا صدای بدی نداشت... ظاهرا در ایران می خوانده و الان به دلیل ترویج فرهنگ ضد ایرانی (یا یه همچین چیزی) از انتشارکارهای هنریش جلوگیری می شود... بنده خدا داشت درجهت اثبات تعلق خاطرش به ایران استدلال می کرد... که بعد از هر کنسرت زنده باد ایران می گوید. از آن جالبتر این بود که گفت از کنسرت دادن در دبی بدش می اید و کلا از خواندن در این کشورهای عربی هم!
بعد من این داده را گذاشتم کنار داده های ذهنی دیگری که طی این سالهای اخیر دیده ام... نمادهای فروهری که در ویترین طلافروشیها جای الله سالهای قدیم را گرفته اند و ایمیلهایی که هر روز برایم می آید و انتهایش تهدیدم می کند به اینکه اگر ایرانی هستی این را برای دوستانت بفرست که نتیجه منطقیش این است که اگر نفرستی دیگر ایرانی نیستی... یا اینکه مدام همه از کوروش حرف می زنند و از اینکه چقدر دموکرات بوده و چقدر به آزادی و عدالت و اینها اعتقاد داشته و چقدر ما در زمانش خوشبخت بودیم و از همه مردم جهان سر بوده ایم و بعد یک مرتبه یک سری عرب (که معمولا هم از صفت وحشی و سوسمار خور ازشان یاد می شوند) آمدند و دموکراسی ما را به تاراج بردند و سایر این قصه ها که همه مان خوب از بریم!
به هر حال من نمی فهمم. من این ستیز با فرهنگ های مختلف را در زمانهای مختلف نمی فهمم. مثلا به صرف اینکه در یک دوره ای عربها به ایرانیها حمله کرده اند اصلا به فرض اینکه تمدن ما را نابود کرده اند که نکردند... که اگر تفاخر فرهنگی داشتیم که نداشتیم (که هیچ کس بر هیچ کس تفاخر فرهنگی ندارد و نداشته و نخواهد داشت) عربها آمدند ما را ذلیل کردند که باز نکردند. تاریخ سیر خودش را داشت و من فکر می کنم اگر ایرانیها آن زمان به زعم شما آنقدر آزاد اندیش بوده اند حتما در این فرهنگ عربی چیزی دیده اند که جذب آن شده اند... حتما در آن زبان چیزی یافتند که شد جایگزین زبانشان... اینکه ما به سلام بگوییم درود و به متشکرم بگوییم سپاس هم تاثیری در سیر تکاملی زبانمان نخواهد داشت قاعدتا!
اینکه دائم بشمریم که فرهنگ عربی این عیب را دارد و فرهنگ ایرانی این حسن را هم کمی غیر منطقیست... اگر عربها سنگسار داشتند و زنده به گور کردن ما هم از آتش گذراندن داشته ایم... فقط اشکال کار این فرهنگ اسلامی این است که به هر سنتی ولو غلط یک هاله تقدس می چسباند... که نشود نقدش کرد نشود اصلاح و حذف و جرح و تعدیلش کرد... بیایید ما هم با این ایرانی بازیمان همین بلا را سر سنتهای ملیمان نیاوریم!
خلاصه این ستیز فرهنگی که زمانی گردن ترکها را می گیرد و زمانی گردن عربها را؛ حتی در دوره ای از همین فرهنگ معاصرمان گردن خود ایران باستان را گرفته بود چیزی نیست جز تعصب... گذاشتن دیوان حافظ که یک عالمه بیت عربی دارد و بیشتر از آن واژه عربی به جای قران سر هفت سین پاسداشت فرهنگ ملی مان نیست... یک جور طنز فرهنگی ست... بامزه تر از این جوکهای ترکی و لری و عربی و شیرازی و رشتی و ....


پی نوشت: به نظرم لازم است برای کسانی که مرا نمی شناسند تاکید کنم که من مطلقا تفکر مذهبی و عربی و اینها ندارم!!!

بعدتر نوشت: آخه از راه به این دوری من چه کار می تونم بکنم جز نگران بودن و حسرت داشتن و دل سوختن... کاش فردا صبح که از خواب بیدار می شم میدیدم اینها همه یک خواب طولانی بود... یا اینکه لااقل دیگه فردایی نبود...

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

وقتی گوشهای من نقد می کنند!

تقریبا خیلی ها می دونن که من از تلویزیون متنفرم... نه که بگم فقط از این تلویزیون دولتی ی سانسورچی یه طرفه ی ایدئولوژیک ِ... که کلا از پدیده تلویزیون. به نظرم تو دنیای رسانه های اینتراکتیو عقب موندگی محض ِ چسبیدن به مس مدیا، حالا غرض از این برائت نامه اینه که بگم من از سریال هایی که تو این تی وی پخش بشه هم بدم میاد... در اکثر مواقع.. اما از وقتی به این اتاق جدید نقل مکان کردم که تلویزیون چسبیده به جداره خارجیش! مجبورم سریالهای مورد علاقه مامان رو بشنوم.... نشون به اون نشونی که توی یکی از این سریالها با لهجه اصفهانی حرف می زنن بازیگرا... بگذریم از اینکه غیر اصفهانیهاشون واقعا بد حرف می زنن اما بپردازیم به اصل ماجرا در باره قصاص و رضایت گرفتن اولیای دم و کلا بحث اعدام....

اصل داستان به نظرم واقعا خوبه. همین صحبت از اعدام و قصاص و بخشش خودش یه قدم به جلوئه تو این وانفسای رسانه ای. اما نحوه طرح داستان... اولا من نفهمیدم چه لزومی داشت که مقتول از یه شهر با یه لهجه خاص باشه و قاتل و خونوادش از یه شهر دیگه با یه لهجه دیگه... با یه فرهنگ دیگه و طبق روال معمول صدا و سیما هم قاتل (شر) تهرانی و پولداره و خانواده مقتول اصیل و شهرستانی و نوستالژی و غیره... این از این.
کاراکترهای داستان لا اقل اینجا منظورم قاتله تا پیش از ارتکاب قتل خیلی باور پذیره. یه جوون که عصبانیه توی یه حادثه می رسه به یه آدم دیگه که اتفاقا اونم عصبانیه... با هم درگیر میشن و خیلی اتفاقی یکی از اینا (تو واقعیت اصلا فرقی نداره کدوم یکی) می زنه یکی دیگه رو می کشه... و اینجا بزرگترین ضعف قانونیمون مطرح مشیه که این قتل رو عمد فرض کرده. یعنی یه آدم کاملا معمولی بدون هیچ قصد قبلی یه عمل کاملا تصادفی انجام میده. مثلا هول دادن یا حمله کردن با یه وسیله ای که نوعا کشنده نیست... بعد بوم قانون ما یهو این آدمو قاتلش می کنه...
از اون بدتر اینکه تو قانون سرنوشت این آدم سپرده نمیشه به هیئت منصفه یا علم قاضی یا هر مرجع بی طرف دیگه... سرنوشت این آدم سپرده میشه به دست یه سری آدم زخم خورده عصبانی دیگه که عزیزشون رو از دست دادن و طبیعیه که انتقام حو باشن... این به نظرم اوج بدویته...
اما بعد از قتل، سریال اومده این قاتل بیچاره ای که احتمالا تو واقعیت کلی عذاب وجدان داره چون یه آدم معمولیه نه یه مجرم سابقه دار رو طوری نشون می ده که انگار مثلا طرف قاتل بالفطره بوده فرار کرده رفته یه جا قایم شده بعد داره از صبح تا شب فوتبال می بینه و همش نگران اینه که اسمش تو تیم چی چی نبوده! بدتر از اون تصویریه که از خانواده ش ارائه می شه... آدمهایی که مرگ مقتول براشون هیچ اهمیتی نداره و فقط به فکر رضایت گرفتن و فراری دادن بچشونن...و چون پول دارن می تونن هنرمندا و آدمای معروفو جمع کنن برای رضایت گرفتن...
فرض غلطی که این سریال داره همون فرض غلط قانون ماست... توی واقعیت اگه یه لحظه برگردیم به صحنه قتل... با یه اتفاق ساده و کوچیک جای قاتل و مقتول می تونه عوض بشه... حالا تو قانون ما به صرف اینکه دو تا آدمی که در یه جایگاه قرار داشته ن اما بر اثر یه اتفاق خیلی ساده جاهاشون عوض شده و حالا متاسفانه یکیشون از بین رفته، سهوا، میاد اون یکی رو عمدا می کشه! خوب بابا اینم قتله... البته عمدی تر از اون یکیه!
اگه احیانا یه جاهایی از سریال رو غلط تعریف کردم ببخشید... من این سریال رو نمی بینم. می شنوم! اما برداشتم ازش این بوده که داره این جریان انتقام جویی رو دامن می زنه... البته که من معتقدم این انتقام جویی تا حد زیادی طبیعیه. همون طور که گفتم مشکل از قانونیه که سرنوشت یه آدم رو می سپره دست یه مرجع ناعادل...

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

یک پست روحیه بخش!

باز نشستم به فرندز دیدن... جالبه هنوز حالم به هم نمی خوره از این سریال! هر اپیزودیو چند بار می بینم... یک بار اول یه کاغذ میذارم جلوم، نگاه می کنم و همزمان هر چی به گوشم نا آشنا بیاد رو می نویسم... بعد دوباره همون رو با زیر نویس انگلیسی می بینم... اینبار نت هامو ادیت می کنم... بعد می رم سراغ دیکشنری هر چی دیدم رو لوک آپ می کنم... شاید خیلی چیز زیادی نباشه . یه سری فریزال ورب یا ایدیم... حالا هر چی... دوبار می شینم نگاه می کنم و هر بار سر همون چیز جدیدا که حالا دیگه توی دفتر خوشگل پاکنویسشون کردم فیلمو پاز می کنم و یه بار اون جمله رو تکرار می کنم... وقتی 4تا اپیزود رو به این شکل مچاله کردم دوباره یه دفعه از اول هر 4 قسمت رو با هم می بینم.... بدون کاغذ و دفتر و قلم و پاز و اینا!!! تا حالا رسیدم به قسمت 15 تقریباً... اون وسطا یک کم استراکچر تافل هم می خونم! غرض از نوشتن اینها هیچ نبود مگر اینکه به خودم یاد اوری کنم دارم یه کار نیمچه مثبتی انجام میدم!


پی نوشت: از تمام کسانی که تا حالا تو دلم بهشون می خندیدم چون برای زبان یاد گرفتن فیلم می دیدن عذر می خوام!
چرا امشب هر جا که من می رم ملت پستای خاله زنکی نوشته ن... ای بابا...

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

gobble book online!

یک سایتی پیدا کردم در حد خدا... برای ما که تو ایرانیم و دسترسی به کتابهای اوریجینال برامون مشکله. این سایت یک منبع غنی از ادبیات رو گرد آورده اونم به طور رایگان. البته ظاهرا خلاف کپی رایت هم نیست. چون در واقع این کتابها رو دانلود نمی کنی... اونها رو از کسانی که قبلا این کتاب رو کاملا قانونی خریدن قرض می گیری! راستش من نمی دونم تفاوتش دقیقا چیه! اما به هر حال ما در این برهوت سانسور... گناه داریم دیگه خوب!
کتابها به زبون انگلیسیه طبیعتاً! وقتی وارد این لینک می شید لیست یه عالمه کتاب رو می بینید... کنارش روی گزینه request کلیک کنید. یه صفحه دیگه باز می شه که در واقع یه جور فرمه... اسم و ایمیل و اینا رو وارد کنید و بعدش به طور اتوماتیک کتاب در قالب یه ایمیل براتون ارسال میشه... حالا لذت ببرید از زندگی!


پی نوشت: طبیعتاً وجود این پست دلیل نمی شود که برای پست پایین نظر نگذارید!

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

واکاوی خاطره هایم...

داشتم ارشیو وبلاگ قبلیم رو تو بلاگفا می خوندم... هر پست من رو یاد آدمی یا اتفاقی می نداخت. این وسط تو بین همه اون پست ها یه داستان هم بود... با توجه به اینکه خوانده های این وبلاگ جز 2-3 نفری، بقیه جدیدن دلم خواست که داستان رو اینجا بذارم... دوست دارم نظر بدین...


عصرهای زمستان

آرایش غلیظ روی چشمش سنگینی می کرد. خودش را برای آخرین بار در آیینه وسط ماشین چک کرد –در آستانه سی سالگی هنوز جوان بود و زیبا - و از ماشین پیاده شد. صدای قفل مرکزی و بیپ دزدگیر در شلوغی عصر خیابان گم شد. از کنار ماشین های پارک شده در امتداد خیابان جوردن کمی به سمت پایین حرکت کرد. وقتی مطمئن شد عابران و مغازه دارها حواسشان به او نیست ایستاد منتظر ماشین. یک تاکسی بوق زد، سر تکان داد که نمی خواهد. نمی دانست به خاطر باد سرد بود یا نگاه سنگین راننده ها که آرایشش سنگین تر از قبل می نمود. پرشیا، زانتیا.... و یک پرادوی سفید. دانشجو که بودند ماشین های شاسی بلند را دوست داشت. هر وقت سیامک از پشت تلفن می پرسید "چیزی از بیرون نمیخوای؟" به شوخی می گفت: - چرا یک پرادوی سفید چهار در.

بعد از چند سال هنوز یاد نگرفته بود قبل از سوار شدن به صورت راننده نگاه کند. آنقدری می دانست که هیچ زنی او را با آن لباسها و این آرایش سوار نمی کند و همین کافی بود. داخل ماشین را بوی عطر مردانه پر کرده بود. احساس راحت تری پیدا کرد. به راننده نگاه کرد. مردی حدود 45. با موهای جو گندمی. مثل تمام مردهای 45 ساله ای بود که توان خرید این ماشین را دارند و اینجای شهر زندگی می کنند. مرد از شرکتش می گفت و از کارمندانش که هیچ کاری را درست انجام نمی دهند. از این که پول در آوردن چقدر سخت شده و از اینکه زن و بچه آدم چه می فهمند از کجا و چطور میاد. «خانم جفت پاهایش را در یک کفش کرد که باید من و این بچه را بفرستی کانادا.» خانم را با لحن مسخره ای می گفت. مثل زنهایی که دارند پشت سر مادر شوهرشان غیبت می کنند. «خلاصه من هم فرستادمشان که بروند. اما راستش را بخواهی حالا فکر می کنم که راحت شدم از غرغرهایشان.»

رسیده بودند به چهار راه جهان کودک. داشت با خودش فکر می کرد که یعنی الان سیامک هم دنبال یک زن غریبه می گردد تا مثل خاله زنک ها پشت سر نسرین غیبت کند؟

صدای مرد او را به خودش آورد: شما همیشه انقدر کم حرفید؟

- «نه، فقط عصرهای زمستان. دلگیرند!» لبخند زد.

- من عادت دارم شبها زود شام بخورم. الان هم خیلی گرسنه ام. با یک شام دو نفره که موافقی؟

گرسنه بود اما هیچ وقت عادت نداشت درخواست مردها را برای هر چیزی مستقیم و صریح بپذیرد.

- « راستش من خیلی اهل شام نیستم.» چراغ سبز شد.

- حالا امشب رو استثنا قائل بشید. اصلا یک فکر خوب. میریم خونه من. زنگ می زنیم برامون غذا بیارن. نظرت چیه؟

لبخند محوی زد و سرش را کمی به سمت شانه ها کج کرد. فکر کرد: چه خوب که سوال اضافه نمی پرسد.

ماشین پیچید توی یکی از کوچه های خیابان الوند. در پارکینگ با ریموت باز شد. در راهرو مرد 2-3 قدمی جلو تر می رفت. کمی نگران. فکر کرد مثل آن وقتها که با سیامک به خانه شان می رفت. در آیینه آسانسور یک بار دیگر خودش را نگاه کرد. موهای سیاهش زیر شال سرخابی بهم نریخته بود اما ناخودآگاه دستی به موهایش کشید تا مرتبشان کند.

دکور آپارتمان کاملا مدرن بود با ترکیب رنگ کرم و سبز. مرد تنها چراغهای دیواری را روشن کرد و به اتاق خواب اشاره کرد. راحت باش. اگر میخواهی می توانی پالتو را آنجا آویزان کنی.

زن به اتاق رفت. به آیینه نگاه کرد. این بار نه برای ارزیابی تنش. لبهایش را جمع کرد. 8 سال پیش یکبار برای همیشه روحش را فروخت. حالا چه فرقی دارد تن خودش و دیگران. مرد با دو انگشت به در زد:

- شام چی می خوری خانمی؟

- هر چی فقط سبک.

- جوجه؟

- بدون برنج

مرد گفت: پس تا شام رو بیارند من برم دوش بگیرم، تو نمی آی؟

- نه و فکر کرد مثل همه مردها، وقیح. وقتی از اتاق بیرون می رفت متوجه شد مرد در آپارتمان را قفل کرد.کلید را توی جیبش گذاشت و به حمام رفت.

***

با بدن عرق کرده روی تخت دراز کشیده بود. هیچ حس بدی نداشت. به سقف نگاه می کرد؛ مثل سنگ. حتی خرخرهای مرد هم خلسه اش را بهم نمی زد. تمام این مدت چشمهایش را بسته بود و انگار از سیامک کام می گرفت. بلند شد. لباسهایش را برداشت. و کلید خانه را از جیب صاحبخانه. لباسهایش را که می پوشید به سخت ترین بخش معامله فکر می کرد... قیمت. همیشه تعیین قیمت به عهده او بود و او هم هیچ وقت نمی توانست درست تصمیم بگیرد. لا اقل در آن گیجی. کیفش را باز کرد. یک تراول چک، یک کاغذ و یک خودکار در آورد. روی کاغذ نوشت: « نمی دانم قیمت درستش چقدر است. اما امیدوارم راضی باشی. شب خوبی بود.» کاغذ و تراول را روی جاکفشی گذاشت و از خانه بیرون زد. هنوز گیج بود. مثل 8 سال پیش در یک عصر زمستانی.

توی تاکسی تا به ماشینش برسد با خودش فکر کرد: یعنی او هم به زنش خیانت می کند؟ لبهایش را جمع کرد: نسرین خودش یک خیانت بود. به من...