۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

آی ایدئولوگهای جهان! بیایید من رو جاج کنید!!!

همین الان الان که نه 5-6 دقیقه پیش سوالی به ذهنم رسید. اینکه من واقعا چه جور آدمیم. یعنی فرضا اگه یه طیفی داریم که یه سرش خوبی مطلقه یه سرش بدی مطلق، من کجاشم!؟ جواب این سوال سخته. هیچ کس دیگه ایم نمیاد بی تعارف بهت جواب بده... آدمها در مورد دیگران راحت قضاوت می کنن. طرف باحاله. مهربونه. بیخوده. آشغاله. خودخواهه یا هر چی... اما راجع به خودت سخته که نظر بدی... من هیچ وقت آدم با ثباتی نبودم. هیچ وقت هیچ تصمیمیو با ثبات فکری کامل نگرفتم. همیشه یه شک خیلی بد دارم بین دو تا عکس العمل که حتی ممکنه متضاد هم باشن. هیچ کدوم این عکس العمل ها هم برام ارجحیت خاصی نداره. کم پیش میاد که تو یه ماجرایی واقعا بدونم دلم میخواد چی کار کنم... همینه که معمولا هم نمی دونم دیگران چه برداشتی از من دارن... از منو رفتارم با اونها... چون ته تهش خودمم برداشتی از رفتار خودم ندارم! همینه که «نمی دونم» میشه تکیه کلام من و اعصاب بقیه رو خورد می کنه... همینه که هی از بقیه می پرسم «الان از من ناراحتی؟» من واقعا نمی دونم چه جور آدمیم... واقعیتش اینه که من نه خودخواهم، نه کرینگ... من فکر می کنم که رسماً قوه تشخیص ندارم... بدون قوه تشخیص چطوری باید خودمو جاج کنم آخه؟

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

آخ!

دندونم آبسه کرده و علی 2-3 جور آنتی بیوتیک داده تا بخورم یکی 8 ساعت یکبار و اون یکی 6 ساعت یکبار... این دانشمندهای ابلهی که آنتی بیوتیک رو کشف کردن واقها نمی فهمند که سر ساعت یک کاریو کردن چقدر بی مفهومه! چقدر سخته! یک هفته!!! وای که الارم موبایلم چه هفته پر مشغله ای رو باید بگذرونه!!!


باز هم محض بیکاری قالب اینجا آپدیت شد!!!

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

این دل درد دارد، زخم دارد... بفهمید!

تنها آمده ام تاکید کنم از آنجا که هیچ مغازه ای نیست که در آن دوست بفروشند، آدمها مانده اند بی دوست!


پی نوشت: چی می شد اینجا هم کسی ما را آدم حساب نمی کرد...

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

ای باد شرطه، جان مادرت...

به یک نتیجه ای رسیدم! من در آن واحد بلد نیستم چند تا کار رو با هم انجام بدم! وقتی می گم «آن واحد» منظورم آن واحد به معنای واقعیش نیست. مثلا می تونم در حینی که تلفنی حرف می زنم، فیلم هم نگاه کنم. تمرکزم هم روی هر دوش خوبه. اما مثلا وقتی قراره زبان بخونم دیگه نمی تونم دنبال کار هم بگردم! یا اینکه وقتی دیپرسم و پست های بلاگم قراره آه و ناله گونه باشه، دیگه نمیتونم مثلا بیام از ریشه های خشونت و صدای پای تروریسمی که این روزا حس می کنم هم بنویسم! اگه بخوام هر دو رو با هم انجام بدم هیچ کدوم خوب از آب در نمیاد!

نتیجه اینکه تصمیمم برای کار پیدا کردن خیلی جدی تره الان! جهت اثبات یه چیزهایی به یه کی هایی که ... حالا بماند!

پی نوشت: من اینجا نمی نویسم تا اثر هنری بیافرینم... اینجا در حد دفتر خاطرات یک بچه مدرسه ای بی معناست!

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

خواب نوشین بامداد رحیل هم حریف ما نیست!

این پست تنها به عنوان مدرکی مستدل جهت اثبات بیخوابی من ارسال شده و هیچ نوع ارزش مادی و معنوی دیگری ندارد!

پی نوشت: ساعت 5.29 دقیقه بامداد است و من حتی هنوز یک خمیازه هم نکشیدم!!! کمک!

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

این هم از جام جهانی

هی من می خواستم از فوتبال و جام جهانی و اینا ننویسم.... اما بعضیا واقعا با این طرفداریاشون آدمو عصبی می کنن. بابا وقتی نمی فهمی خوب نبین! مگه مجبوری! حالا می بینی که مثلا از اوضاع دنیا عقب نباشی خوب به همه بگو که چهار سال یکبار جو می گیرت می شینی به هوای تخمه خوردن فوتبال می بینی. دیگه ادعا نکن. تحلیل نکن. آبروی خودتو می بری خوب عزیز من!
چی شد که اینا رو نوشتم... آها الان تو یه وبلاگی دیدم یکی نوشته من طرفدار هلند و آلمان بودم! آخه جوجه! تو که هنوز نمی دونی آلمان و هلند دشمن همن تو فوتبال، در حد خون و خون ریزی، خوب با این طرفداریت گند می زنی به اعصاب آدم! آخه تو چه می فهمی که سال 90 ریکارد برای چی توف کرد پس کله رودی فولر که حالا میای هی میگی آلمان و هلند؛ آلمان و هلند!!! تو چمی دونی آخه که امسال هلند با هلند همیشه چقدر فرق داشت که میای پز میدی که تیماتون برزیل و آرژانتینو حذف کردن!
وای از اینایی که هنوز فرق اوت و کرنرو نمی فهمن میان میگن ما از اول می دونستیم اسپانیا اوله! آخه یکی نیست به اینا بگه تو به خاطر چشم و ابروی داوید ویا یهو کشف و شهود کردی که اسپانیا خیلی باحاله وگرنه که اختاپوس آلمانیا بیشتر از شما فوتبال می فهمه!
خلاصه باحالیم ما اگه بگیم از یه چیزی تو این دنیا سر در نمیاریم آسمون به زمین میاد گویا!!!

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

رویا می بافیم گور بابای واقعیت!

ما بی صبرانه نشسته ایم که تدی دنیلز به سرعت از شاتر ایلند برگرده با مدارکی علیه آزمایشهای نافرم دکتر کاولی و آخرش انتقام زنش رو هم از اون لیدیس نامرد بگیره... من تو این فیلما دنبال قهرمان می گردم... قهرمانی که حتی اگه میگرن داره و توهم می زنه بازم آخرش یه جایی یه راهی پیدا می کنه برای نجات رویاهای ما و خودش! همینه که هست زورم می رسه رویاهام که دیگه مال خودمه!

با تشکر از اینکه مارتین جونم، قهرمان ما رو اینبار کاملا دیپارتد نکرد و شانسی داد به رویاهای ما!

سر فرصت احتمالا بیشتر می نویسم از شاتر ایلند... فعلا برم این فینال خنثای بی مزه رو ببینم!

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

تور غرب تهران

باز هم سر درد ناشی از خاطراتی که در شرایط عادی هیچ آدم نرمال و سالمی رو اذیت نمی کنه... اصلا کی یادش می مونه که مثلا از فلان اتوبان یک بار رد شده اونم با کی. یا فلان فروشگاه بهانه ای بود برای اولین دیدار یک نفر... بعد همین ها باعث بشه که بعد از 20 سال اون آدم تبخال بزنه!
اگر خدایی بود؛ اگر این امکانات و پتانسیل ها و شانسهایی که ما داریم اسمش می شد نعمت؛ اونوقت سلامت عقلی نعمت بزرگتری بود یا مرگ!؟

ژانر معکوس

حتی انقدر بزرگ نشدی که وایستی تا لا اقل یک شکست عاشقانه خورده باشی! انقدر هم شجاع نبودی حتی!!!

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

تایتلی به ذهنم نمی رسه!

از برادران دینی عزیز در خواست عاجزانه دارم که قبل از موتورسواری حتما از شلوار فاق بلند استفاده کنند... با تشکر!
کتابام
دیکشنری
اتود پنج دهم
مارکر هایلایتر
خوب، حالا دیگه همه چیز آمادست برای یک خیال پردازی طولانی شیرین از تو...

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

آه عمیق!

دیدین گاهی تو این فیلما یک نفر در اوج بی چارگیه به معنای واقغی کلمه ست... بعد فقط یه دلخوشی خیلی کوچیک داره... یه دلخوشی خیلی خیلی کوچیک که تنها فاصلشه با نابودی مطلق!؟
در همین راستا دی وی دی رام ما هم دیروز به سرای باقی شتافت... اگر من الان در یکی از این فیلم های تارانتینو زندگی می کردم، لابد یه مسلسل بر می داشتم همه رو می بستم به رگبار! حیف... خدایی بهتر باید ما را!