۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم...

دیشب لابلای پارازیتهای تلویزیون یک خواننده ترک را دیدم. نمی شناختمش اما انصافا صدای بدی نداشت... ظاهرا در ایران می خوانده و الان به دلیل ترویج فرهنگ ضد ایرانی (یا یه همچین چیزی) از انتشارکارهای هنریش جلوگیری می شود... بنده خدا داشت درجهت اثبات تعلق خاطرش به ایران استدلال می کرد... که بعد از هر کنسرت زنده باد ایران می گوید. از آن جالبتر این بود که گفت از کنسرت دادن در دبی بدش می اید و کلا از خواندن در این کشورهای عربی هم!
بعد من این داده را گذاشتم کنار داده های ذهنی دیگری که طی این سالهای اخیر دیده ام... نمادهای فروهری که در ویترین طلافروشیها جای الله سالهای قدیم را گرفته اند و ایمیلهایی که هر روز برایم می آید و انتهایش تهدیدم می کند به اینکه اگر ایرانی هستی این را برای دوستانت بفرست که نتیجه منطقیش این است که اگر نفرستی دیگر ایرانی نیستی... یا اینکه مدام همه از کوروش حرف می زنند و از اینکه چقدر دموکرات بوده و چقدر به آزادی و عدالت و اینها اعتقاد داشته و چقدر ما در زمانش خوشبخت بودیم و از همه مردم جهان سر بوده ایم و بعد یک مرتبه یک سری عرب (که معمولا هم از صفت وحشی و سوسمار خور ازشان یاد می شوند) آمدند و دموکراسی ما را به تاراج بردند و سایر این قصه ها که همه مان خوب از بریم!
به هر حال من نمی فهمم. من این ستیز با فرهنگ های مختلف را در زمانهای مختلف نمی فهمم. مثلا به صرف اینکه در یک دوره ای عربها به ایرانیها حمله کرده اند اصلا به فرض اینکه تمدن ما را نابود کرده اند که نکردند... که اگر تفاخر فرهنگی داشتیم که نداشتیم (که هیچ کس بر هیچ کس تفاخر فرهنگی ندارد و نداشته و نخواهد داشت) عربها آمدند ما را ذلیل کردند که باز نکردند. تاریخ سیر خودش را داشت و من فکر می کنم اگر ایرانیها آن زمان به زعم شما آنقدر آزاد اندیش بوده اند حتما در این فرهنگ عربی چیزی دیده اند که جذب آن شده اند... حتما در آن زبان چیزی یافتند که شد جایگزین زبانشان... اینکه ما به سلام بگوییم درود و به متشکرم بگوییم سپاس هم تاثیری در سیر تکاملی زبانمان نخواهد داشت قاعدتا!
اینکه دائم بشمریم که فرهنگ عربی این عیب را دارد و فرهنگ ایرانی این حسن را هم کمی غیر منطقیست... اگر عربها سنگسار داشتند و زنده به گور کردن ما هم از آتش گذراندن داشته ایم... فقط اشکال کار این فرهنگ اسلامی این است که به هر سنتی ولو غلط یک هاله تقدس می چسباند... که نشود نقدش کرد نشود اصلاح و حذف و جرح و تعدیلش کرد... بیایید ما هم با این ایرانی بازیمان همین بلا را سر سنتهای ملیمان نیاوریم!
خلاصه این ستیز فرهنگی که زمانی گردن ترکها را می گیرد و زمانی گردن عربها را؛ حتی در دوره ای از همین فرهنگ معاصرمان گردن خود ایران باستان را گرفته بود چیزی نیست جز تعصب... گذاشتن دیوان حافظ که یک عالمه بیت عربی دارد و بیشتر از آن واژه عربی به جای قران سر هفت سین پاسداشت فرهنگ ملی مان نیست... یک جور طنز فرهنگی ست... بامزه تر از این جوکهای ترکی و لری و عربی و شیرازی و رشتی و ....


پی نوشت: به نظرم لازم است برای کسانی که مرا نمی شناسند تاکید کنم که من مطلقا تفکر مذهبی و عربی و اینها ندارم!!!

بعدتر نوشت: آخه از راه به این دوری من چه کار می تونم بکنم جز نگران بودن و حسرت داشتن و دل سوختن... کاش فردا صبح که از خواب بیدار می شم میدیدم اینها همه یک خواب طولانی بود... یا اینکه لااقل دیگه فردایی نبود...

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

وقتی گوشهای من نقد می کنند!

تقریبا خیلی ها می دونن که من از تلویزیون متنفرم... نه که بگم فقط از این تلویزیون دولتی ی سانسورچی یه طرفه ی ایدئولوژیک ِ... که کلا از پدیده تلویزیون. به نظرم تو دنیای رسانه های اینتراکتیو عقب موندگی محض ِ چسبیدن به مس مدیا، حالا غرض از این برائت نامه اینه که بگم من از سریال هایی که تو این تی وی پخش بشه هم بدم میاد... در اکثر مواقع.. اما از وقتی به این اتاق جدید نقل مکان کردم که تلویزیون چسبیده به جداره خارجیش! مجبورم سریالهای مورد علاقه مامان رو بشنوم.... نشون به اون نشونی که توی یکی از این سریالها با لهجه اصفهانی حرف می زنن بازیگرا... بگذریم از اینکه غیر اصفهانیهاشون واقعا بد حرف می زنن اما بپردازیم به اصل ماجرا در باره قصاص و رضایت گرفتن اولیای دم و کلا بحث اعدام....

اصل داستان به نظرم واقعا خوبه. همین صحبت از اعدام و قصاص و بخشش خودش یه قدم به جلوئه تو این وانفسای رسانه ای. اما نحوه طرح داستان... اولا من نفهمیدم چه لزومی داشت که مقتول از یه شهر با یه لهجه خاص باشه و قاتل و خونوادش از یه شهر دیگه با یه لهجه دیگه... با یه فرهنگ دیگه و طبق روال معمول صدا و سیما هم قاتل (شر) تهرانی و پولداره و خانواده مقتول اصیل و شهرستانی و نوستالژی و غیره... این از این.
کاراکترهای داستان لا اقل اینجا منظورم قاتله تا پیش از ارتکاب قتل خیلی باور پذیره. یه جوون که عصبانیه توی یه حادثه می رسه به یه آدم دیگه که اتفاقا اونم عصبانیه... با هم درگیر میشن و خیلی اتفاقی یکی از اینا (تو واقعیت اصلا فرقی نداره کدوم یکی) می زنه یکی دیگه رو می کشه... و اینجا بزرگترین ضعف قانونیمون مطرح مشیه که این قتل رو عمد فرض کرده. یعنی یه آدم کاملا معمولی بدون هیچ قصد قبلی یه عمل کاملا تصادفی انجام میده. مثلا هول دادن یا حمله کردن با یه وسیله ای که نوعا کشنده نیست... بعد بوم قانون ما یهو این آدمو قاتلش می کنه...
از اون بدتر اینکه تو قانون سرنوشت این آدم سپرده نمیشه به هیئت منصفه یا علم قاضی یا هر مرجع بی طرف دیگه... سرنوشت این آدم سپرده میشه به دست یه سری آدم زخم خورده عصبانی دیگه که عزیزشون رو از دست دادن و طبیعیه که انتقام حو باشن... این به نظرم اوج بدویته...
اما بعد از قتل، سریال اومده این قاتل بیچاره ای که احتمالا تو واقعیت کلی عذاب وجدان داره چون یه آدم معمولیه نه یه مجرم سابقه دار رو طوری نشون می ده که انگار مثلا طرف قاتل بالفطره بوده فرار کرده رفته یه جا قایم شده بعد داره از صبح تا شب فوتبال می بینه و همش نگران اینه که اسمش تو تیم چی چی نبوده! بدتر از اون تصویریه که از خانواده ش ارائه می شه... آدمهایی که مرگ مقتول براشون هیچ اهمیتی نداره و فقط به فکر رضایت گرفتن و فراری دادن بچشونن...و چون پول دارن می تونن هنرمندا و آدمای معروفو جمع کنن برای رضایت گرفتن...
فرض غلطی که این سریال داره همون فرض غلط قانون ماست... توی واقعیت اگه یه لحظه برگردیم به صحنه قتل... با یه اتفاق ساده و کوچیک جای قاتل و مقتول می تونه عوض بشه... حالا تو قانون ما به صرف اینکه دو تا آدمی که در یه جایگاه قرار داشته ن اما بر اثر یه اتفاق خیلی ساده جاهاشون عوض شده و حالا متاسفانه یکیشون از بین رفته، سهوا، میاد اون یکی رو عمدا می کشه! خوب بابا اینم قتله... البته عمدی تر از اون یکیه!
اگه احیانا یه جاهایی از سریال رو غلط تعریف کردم ببخشید... من این سریال رو نمی بینم. می شنوم! اما برداشتم ازش این بوده که داره این جریان انتقام جویی رو دامن می زنه... البته که من معتقدم این انتقام جویی تا حد زیادی طبیعیه. همون طور که گفتم مشکل از قانونیه که سرنوشت یه آدم رو می سپره دست یه مرجع ناعادل...

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

یک پست روحیه بخش!

باز نشستم به فرندز دیدن... جالبه هنوز حالم به هم نمی خوره از این سریال! هر اپیزودیو چند بار می بینم... یک بار اول یه کاغذ میذارم جلوم، نگاه می کنم و همزمان هر چی به گوشم نا آشنا بیاد رو می نویسم... بعد دوباره همون رو با زیر نویس انگلیسی می بینم... اینبار نت هامو ادیت می کنم... بعد می رم سراغ دیکشنری هر چی دیدم رو لوک آپ می کنم... شاید خیلی چیز زیادی نباشه . یه سری فریزال ورب یا ایدیم... حالا هر چی... دوبار می شینم نگاه می کنم و هر بار سر همون چیز جدیدا که حالا دیگه توی دفتر خوشگل پاکنویسشون کردم فیلمو پاز می کنم و یه بار اون جمله رو تکرار می کنم... وقتی 4تا اپیزود رو به این شکل مچاله کردم دوباره یه دفعه از اول هر 4 قسمت رو با هم می بینم.... بدون کاغذ و دفتر و قلم و پاز و اینا!!! تا حالا رسیدم به قسمت 15 تقریباً... اون وسطا یک کم استراکچر تافل هم می خونم! غرض از نوشتن اینها هیچ نبود مگر اینکه به خودم یاد اوری کنم دارم یه کار نیمچه مثبتی انجام میدم!


پی نوشت: از تمام کسانی که تا حالا تو دلم بهشون می خندیدم چون برای زبان یاد گرفتن فیلم می دیدن عذر می خوام!
چرا امشب هر جا که من می رم ملت پستای خاله زنکی نوشته ن... ای بابا...

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

gobble book online!

یک سایتی پیدا کردم در حد خدا... برای ما که تو ایرانیم و دسترسی به کتابهای اوریجینال برامون مشکله. این سایت یک منبع غنی از ادبیات رو گرد آورده اونم به طور رایگان. البته ظاهرا خلاف کپی رایت هم نیست. چون در واقع این کتابها رو دانلود نمی کنی... اونها رو از کسانی که قبلا این کتاب رو کاملا قانونی خریدن قرض می گیری! راستش من نمی دونم تفاوتش دقیقا چیه! اما به هر حال ما در این برهوت سانسور... گناه داریم دیگه خوب!
کتابها به زبون انگلیسیه طبیعتاً! وقتی وارد این لینک می شید لیست یه عالمه کتاب رو می بینید... کنارش روی گزینه request کلیک کنید. یه صفحه دیگه باز می شه که در واقع یه جور فرمه... اسم و ایمیل و اینا رو وارد کنید و بعدش به طور اتوماتیک کتاب در قالب یه ایمیل براتون ارسال میشه... حالا لذت ببرید از زندگی!


پی نوشت: طبیعتاً وجود این پست دلیل نمی شود که برای پست پایین نظر نگذارید!

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

واکاوی خاطره هایم...

داشتم ارشیو وبلاگ قبلیم رو تو بلاگفا می خوندم... هر پست من رو یاد آدمی یا اتفاقی می نداخت. این وسط تو بین همه اون پست ها یه داستان هم بود... با توجه به اینکه خوانده های این وبلاگ جز 2-3 نفری، بقیه جدیدن دلم خواست که داستان رو اینجا بذارم... دوست دارم نظر بدین...


عصرهای زمستان

آرایش غلیظ روی چشمش سنگینی می کرد. خودش را برای آخرین بار در آیینه وسط ماشین چک کرد –در آستانه سی سالگی هنوز جوان بود و زیبا - و از ماشین پیاده شد. صدای قفل مرکزی و بیپ دزدگیر در شلوغی عصر خیابان گم شد. از کنار ماشین های پارک شده در امتداد خیابان جوردن کمی به سمت پایین حرکت کرد. وقتی مطمئن شد عابران و مغازه دارها حواسشان به او نیست ایستاد منتظر ماشین. یک تاکسی بوق زد، سر تکان داد که نمی خواهد. نمی دانست به خاطر باد سرد بود یا نگاه سنگین راننده ها که آرایشش سنگین تر از قبل می نمود. پرشیا، زانتیا.... و یک پرادوی سفید. دانشجو که بودند ماشین های شاسی بلند را دوست داشت. هر وقت سیامک از پشت تلفن می پرسید "چیزی از بیرون نمیخوای؟" به شوخی می گفت: - چرا یک پرادوی سفید چهار در.

بعد از چند سال هنوز یاد نگرفته بود قبل از سوار شدن به صورت راننده نگاه کند. آنقدری می دانست که هیچ زنی او را با آن لباسها و این آرایش سوار نمی کند و همین کافی بود. داخل ماشین را بوی عطر مردانه پر کرده بود. احساس راحت تری پیدا کرد. به راننده نگاه کرد. مردی حدود 45. با موهای جو گندمی. مثل تمام مردهای 45 ساله ای بود که توان خرید این ماشین را دارند و اینجای شهر زندگی می کنند. مرد از شرکتش می گفت و از کارمندانش که هیچ کاری را درست انجام نمی دهند. از این که پول در آوردن چقدر سخت شده و از اینکه زن و بچه آدم چه می فهمند از کجا و چطور میاد. «خانم جفت پاهایش را در یک کفش کرد که باید من و این بچه را بفرستی کانادا.» خانم را با لحن مسخره ای می گفت. مثل زنهایی که دارند پشت سر مادر شوهرشان غیبت می کنند. «خلاصه من هم فرستادمشان که بروند. اما راستش را بخواهی حالا فکر می کنم که راحت شدم از غرغرهایشان.»

رسیده بودند به چهار راه جهان کودک. داشت با خودش فکر می کرد که یعنی الان سیامک هم دنبال یک زن غریبه می گردد تا مثل خاله زنک ها پشت سر نسرین غیبت کند؟

صدای مرد او را به خودش آورد: شما همیشه انقدر کم حرفید؟

- «نه، فقط عصرهای زمستان. دلگیرند!» لبخند زد.

- من عادت دارم شبها زود شام بخورم. الان هم خیلی گرسنه ام. با یک شام دو نفره که موافقی؟

گرسنه بود اما هیچ وقت عادت نداشت درخواست مردها را برای هر چیزی مستقیم و صریح بپذیرد.

- « راستش من خیلی اهل شام نیستم.» چراغ سبز شد.

- حالا امشب رو استثنا قائل بشید. اصلا یک فکر خوب. میریم خونه من. زنگ می زنیم برامون غذا بیارن. نظرت چیه؟

لبخند محوی زد و سرش را کمی به سمت شانه ها کج کرد. فکر کرد: چه خوب که سوال اضافه نمی پرسد.

ماشین پیچید توی یکی از کوچه های خیابان الوند. در پارکینگ با ریموت باز شد. در راهرو مرد 2-3 قدمی جلو تر می رفت. کمی نگران. فکر کرد مثل آن وقتها که با سیامک به خانه شان می رفت. در آیینه آسانسور یک بار دیگر خودش را نگاه کرد. موهای سیاهش زیر شال سرخابی بهم نریخته بود اما ناخودآگاه دستی به موهایش کشید تا مرتبشان کند.

دکور آپارتمان کاملا مدرن بود با ترکیب رنگ کرم و سبز. مرد تنها چراغهای دیواری را روشن کرد و به اتاق خواب اشاره کرد. راحت باش. اگر میخواهی می توانی پالتو را آنجا آویزان کنی.

زن به اتاق رفت. به آیینه نگاه کرد. این بار نه برای ارزیابی تنش. لبهایش را جمع کرد. 8 سال پیش یکبار برای همیشه روحش را فروخت. حالا چه فرقی دارد تن خودش و دیگران. مرد با دو انگشت به در زد:

- شام چی می خوری خانمی؟

- هر چی فقط سبک.

- جوجه؟

- بدون برنج

مرد گفت: پس تا شام رو بیارند من برم دوش بگیرم، تو نمی آی؟

- نه و فکر کرد مثل همه مردها، وقیح. وقتی از اتاق بیرون می رفت متوجه شد مرد در آپارتمان را قفل کرد.کلید را توی جیبش گذاشت و به حمام رفت.

***

با بدن عرق کرده روی تخت دراز کشیده بود. هیچ حس بدی نداشت. به سقف نگاه می کرد؛ مثل سنگ. حتی خرخرهای مرد هم خلسه اش را بهم نمی زد. تمام این مدت چشمهایش را بسته بود و انگار از سیامک کام می گرفت. بلند شد. لباسهایش را برداشت. و کلید خانه را از جیب صاحبخانه. لباسهایش را که می پوشید به سخت ترین بخش معامله فکر می کرد... قیمت. همیشه تعیین قیمت به عهده او بود و او هم هیچ وقت نمی توانست درست تصمیم بگیرد. لا اقل در آن گیجی. کیفش را باز کرد. یک تراول چک، یک کاغذ و یک خودکار در آورد. روی کاغذ نوشت: « نمی دانم قیمت درستش چقدر است. اما امیدوارم راضی باشی. شب خوبی بود.» کاغذ و تراول را روی جاکفشی گذاشت و از خانه بیرون زد. هنوز گیج بود. مثل 8 سال پیش در یک عصر زمستانی.

توی تاکسی تا به ماشینش برسد با خودش فکر کرد: یعنی او هم به زنش خیانت می کند؟ لبهایش را جمع کرد: نسرین خودش یک خیانت بود. به من...


۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

نبش قبر این جنازه های آشفته

هی نشسته ام دارم وبلاگ آدمهای مختلف رو می خونم. نه که همین الان ِالان؛ کلا. با یه وسواس خاص خودم. یعنی پستهاشون و کامنتهاشون و بعضا آرشیوهاشونو.گاهی فکر می کنم اگر کسی وبلاگ خودم را به این شکل می خواند ازش متنفر بودم... اما دست خودم نیست... یه جور وسواس احمقانه ذهنیه برای شناختن این آدمهایی که تو وبلاگستان فارسی می نویسند. اکثر آدمهایی که من می خوانمشان، نوشته هاشون پر است از آشفتگی... پر از بی ثباتی. آشفتگی ای که به شکلهای مختلفی بروز می کنه. از غزلهای عاشقانه ای که بازنمای شکست های عشقی ست بگیر تا حتی غر غرهای روشن فکرانه تر از بی هویتی و روزمرگی و غیره.
اما بعضی ها خوشحال می نویسند. از زندگی خوبشان و بعضا از کسی که به ش عشق می ورزند. به زبان خودشان روی این آدم و روی آن احساس اسم می گذارند. اگر سابقه دار باشند توی این فضای مجازی وشما حوصله خواندن آن سابقه ها را داشته باشید می بینید اینها هم یه زمانی پر بودند از آشفتگی هایی که به شکلهای مختلف بروز می کرد...
حالا من مونده ام بین دوتا سوال اینکه یه دغدغه زمینی مثلا یه عشق یا هر نوع دیگه ای از دل مشغولی واقعا راه حل اساسیه؟ یا اینکه یه مسکن موقتیه برای فراموش کردن این بی ثباتی هامون... که حتی دیگه بعد از یه مدتی اثرش رو از دست می ده؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

هنوز...

قید هنوز قید امیده به نظرم اونجایی که می گی: آدم خوب هنوز هست! دوست خوب هنوز پیدا میشه و من مطمئنم که لااقل یکی از این دوستای خوب دارم.کسی که بتونم باهاش حرف بزنم و بهم گوش بده و موقع حرف زدن باهاش اشکها و سردردامو بریزم دور!

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

اصلاح یک پست قبلی

به نظرم لازمه نظرم رو در باره پستی که چند وقت پیش نوشتم درباره سریال لاست اصلاح کنم... فصل آخر لاست اونقدرها هم بد نبود... در واقع لاست به عنوان یک سریال تلویزیونی که مخاطب خیلی خیلی عامی هم داره حتی خوب هم بود... یعنی اگه تمام این بودجه وحشتناکی که صرف شد برای ساخت این سریال، تونسته باشه دیدگاه آدمهای مذهبی که سالها معتقد بودن هر کی در هر شرایطی دزدی کردو آدم کشت و به معنای دیگه آنتی سوشیال بود، باید الزاما بره جهنم رو اصلاح بکنه... حتی توی همین پارادایم دین مدار، خودش کار بزرگیه. اگر لاست رو بذاری پیش این سریالهای داغونی که تو تلویزیون ما نشون می ده –با این چهره های مطلق، و تاکید بر اینکه راه درست یکیه و نه بیشتر از اون- می فهمی که این قصه با تمام المانهای اجق وجقش چقدر انسانیه... واقعیتش اینه که من نه به ایده لاست اعتقادی دارم نه خیلی از دیدن جلوه های بصریش لذت بردم... اما هنوز فک میکنم گاهی همین ایده های هالیوودی روشن فکرانه تر از ایده های خیلی از روشنفکرای ماست.