۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

Jai achete un cadeau pour moi


به جهت پیشرفت در زبان فرانسه و در راستای تشویق، برای خودمان جایزه ناقابلی خریدیم به مضمون فوق! جیریق جیریقش زیر گوش باعث آب شدگی مقادیر معتنابهی قند در دلمان می شود! :دی

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

پوف ف ف!

خوش به حال همه شما که روزتان از ساعت 7 شروع نمی شود تا ساعت 2، 3، 4 نصف شب... به خصوص جمعه هایتان.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

مالتی پرسونالی که منم!

ور* کمی نرمال ترم تا اطلاع ثانوی تماشای فیلمای اعصاب اسفالت کن رو برام ممنوع کرده. حالا از دیشب که این فیلم بلک سوان رو خریدم ور مازوخیستیم افتاده به حونم که ببینمش از طرف دیگه هم این جمله the only person standing in your way is you که رو جلد دی وی دی نوشتن به شدت داره ور فضولم رو تحریک می کنه! خلاصه فکر کنم تا امشب تسلیم شم و ببینمش! باشد که این بار جناب آرنوفسکی کمتر سادیست بازی در آورده باشه!


*خودم هم همین الام متوجه شدم که این وَر وَر کردنامو از المیرای سیزیف دزدیدم... گفتم که کپی رایت ناراحت نشه!

پی نوشت: وای من بالاخره فهمیدم که اینجا رو چطوری تاهومای 10 کنم!

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

blasphemic hymns!

تجربه قرون دارد این دوست ندیده ام! آدم های زندگیم را تحلیل می کند بهتر از خودشان حتی! حالا با این تحلیل ها مانده م که عمر به فنا رفت و هیچ...



پی نوشت: کاش که من هم واقعن بلد بودم از زندگی لذت ببرم...

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

کجاست اون دست نورانی و معجز

حتی یادم نیست که این آهنگ رو کی شنیدم و کی حفظ شدم! هر چه بوده مال اون زمانی بوده که معنی دلتنگی رو نمی فهمیدم... اما الان که یهو یادش افتادم و دانلودش کردم و بی وقفه می شنومش، اوضاع خیلی فرق داره... هیچ حریف بغضم نمی شم... دلم تنگه برای گریه کردن...

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

بلی! حکایت ماست...

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

یوهو!

قبول شدن حتی اگه ناپلئونی هم باشه تو مرحله ای از امتحان معلم شدندگی یکی از بهترین آموزشگاه های زبان ایران، اونم با پشتکاری از جنس من شاید برای خیلی از آدمها مهم نباشه اما من را بعد از خیلی وقت دچار ذوق مردگی کرده! تا دو ماه دیگه و مرحله بعدی هم که طبعن ستون دیگری تلقی می شود خدا بزرگه!

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

پرستیژ...

ما همه بدمن فیلم پرستیژیم... هر روز خودمون رو می کشیم تا تشویقمون کنن. تا دیده بشیم. خود واقعیمون یه جایی پشت صحنه تو یه مخزنی از آب داره دست و پا می زنه و جون می ده، اونوقت ما رو استیج وایستادیم و احساس غرور می کنیم... تا حالا چند بار چند تا از خودتون رو کشتین تا اینی که هستین شدین!؟

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

...in order to salvation

من برگزیده ام. حالا برگزیده کی ش رو نمی دونم اما همین که آدم لخ لخ تو میدون ونک راه بره و بر خلاف عادت مالوف از این دی وی دی فروش ها فیلم درپیتی بخره به نیت این که حالش خوب شه... یهو بـــم! بزنه و بدون اینکه بدونی از قبل، فیلم ایت پری لاو در بیاد! حالا گیرم که تو جولیا رابرتز و خاویر باردم رو هم رو عکس دی وی دی دیده باشی، ولی با این حال احتمال اینکه فیلمش انقدر شفا دهنده باشه برای من و انقدر انتخاب درستی باشه خوب خیلی کمه. خلاصه که من ماوراء طبیعتم! مبعوث شدم... و به همین مناسبت تا اطلاع ثانوی حالم خوبه!

پی نوشت: حرف من حرف اعتقاد به خدا یا توانایی عاشق شدن نیست! بحث به دست آوردن تعادل تو زندگی و بزرگ شدنه...

خوشا شیراز و دیم دام دام دارام دام!

نوبرم من ماشالا! 6 روز مونده تا امتحانم. تازه دیروزم که رفتم کتاب خریدم گفتم از فردا! یعنی اگه امروز لیسنینگ رو بزنم و 2 روزم رو ریدینگ وقت بذارم. استراکچرم که یه روز بسه. رایتینگم که اصلن مزش به بداهه نویسیه! تازه دو روزم وقت دارم تست های کامل رو بزنم! بسه دیگه نه!؟

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

بی خوابی نامه

خواب خواب بودم... مثل آدمیزاد. یهو مرتیکه تو گوشم عربده کشید که ببین دیازپام 10 فلان... حالا بیدار شدم خوابم هم نمیاد دیگه ولی در عوض کیف می کنم از صدای تق تق بارون روی کانال کولر... پنجره رو باز کردم. گور پدر صرفه جویی در انرژی... اسیدیم که باشه این بارون بازم بوش خوبه!

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

حس بد من

فرشته هم بی تقصیر نیست تو این سر درد ساعت 7 صبح من. دیشب ساعت 3 بود حدودا که بیهوش شدم و یک ساعتی پیش با صدای خرخری که از توی کمد اتاقم میومد بیدار شدم. سنگینی قلبم رو یه جایی نزدیک حلقم حس می کنم. اسم این حال عذاب وجدانه یا اضطراب یا هنگ اور نمی دونم. از کشوی قرص ها ادویل پیدا می کنم و زاناکس... می رم سنت آیتمز موبایلمو نگاه می کنم و چشمامو محکم روی هم فشار می دم. آفتاب می زنه تو چشمم. چشام خیسه و فقط می خوام که بخوابم...

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

ای کاش قضاوتی...

همیشه می خندیدم به آدمایی که وقتی می فهمن کسی جایی بهشون دروغ گفته واکنش زیادی نشون می دن. انگار که دنیا به آخر رسیده. استدلالم هم این بود که خوب همه یه جاهایی مجبورن که دروغ بگن. اصلن کیو میشناسی که دروغ نگفته باشه و همین آدمی که الان آه و زاری می کنه هم هزار جا به هزار دلیل دروغ گفته. نقش بازی کرده. نقاب زده. ناگزیر بوده حتمن... اما الان، این روزا دارم فکر می کنم به کسی؛ که تمام شخصیتش دروغی بود در رابطه با من. یعنی اصولن اون مفهومی که از اون تو ذهن منه و اون مصداقی که بیرون از ذهن من از اون آدم وجود داره، به عنوان وجود فیزیکیش 2 تا پدیده کاملا متضاده. نگاه که می کنم. فکر که می کنم به این ها دردم میاد. آخه اجباری نبود. اصلن نبود. تا یه جایی شاید می شد به این آدم حق داد اما از یه جا به بعد.... درد داره اینا. درد داره. من نخوام تجربه کنم. نخوام آدم شناس بشم آخه باید کیو ببینم لعنتیا؟

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

حالا حکایت ماست...

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

رسانه پیام نیست، دسته است!

در راستای این پست و ادامه مبحث شیرین آموزش استفاده از رسانه ها جهت همسویی بیشتر رسانه و پیام عرض می شود که دوستان گرامی، بلاگر های ارجمند، جان مادرتون برای اشاعه فرهنگ عزاداری های عاشورا و غیره دیگر از وبلاگ نویسی استفاده نکنید! آخه مگه رادیو، تمام کانالهای تلویزیون، لوگوی سیاه روزنامه ها، پرچم سردر خانه ها، پیاده رو ها، بیلبوردها، پلهای عابر پیاده، بدنه ماشینها، اس ام اس ها، و غیره چه اشکالی داره که می آیید اینترنت و فضای وبلاگستان را هم عاشورایی می کنید... آقا جان فرض کنید که 4 نفر هم تو این مملکت پیدا می شن که در نهایت بی فرهنگی، از نذری مجانی و ولگردی های شبانه و پشت دسته موندن بدشون میاد، بذارید این 4 تا آدم گناه کار هم یه جایی رو داشته باشن که وقتی ساعت 12 نصف شب شیشه اتاق خوابشون داره از شدت اندوه کربلا پایین میاد و سر درد گرفتن از صدای بد مداح سر کوچه... بتونن در سایه یه رسانه غیر اسلامی یه نفسی تازه کنن....

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

بی عنوان

زنگ زدم به یکی از این همکلاسای قدیمم. می گم برای امتحان فلان ثبت نام کردم... چی بخونم؟ می گه تاریخ امتحانت کیه!؟ می گم! یکم راجع به امتحان توضیح می ده که کلا زیاد سخت نیست... بعد می گه حالا بار اولته زیاد امید نداشته باش. تو دو هفته هم که نمی شه چیزی خوند... کلا خیلی دل نبند! روم نمی شه بهش بگم که ای دختر 20 ساله دانشجو تو چه می دونی تغییر کریر چیه آخه!؟ چه می فهمی حال آدمیو که تنها امیدش همین امتحان کذاییه... هی هی هی!

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

یار بیگانه مشو...

لابد بهترم دیگه. لابد بهترم که می تونم نوویورک آی لاو یو را بدون پاز کردن تا آخر ببینم... بعدش هوس زلف بر باد مده نامجو کنم. از چایم با اینکه سرد شده لذت ببرم... حتما بهتر هم می شم. بعدن.... حالا هر وقت...

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

ویتین ساکس!

منتظر جواب دوتا ایمیلم. چند روزه. یکیش رو برای نویسنده یه کتابی فرستاده ام پر رو پر رو که آقا بیا آمار خودت رو بده ما می خواهیم با اقوام نزدیک کپی رایت رابطه عاطفی برقرار کنیم! و اون یکی مربوط می شه به یه مسئله کمی شخصی تر... برای منی که اصول ارزشی خیلی ثابتی ندارم و هیچ وقت خدا نمی تونم راجع به درست و غلط بودن کارهام قضاوت کنم، حدس اینکه چرا جواب این ایمیل رو هنوز نگرفتم یکم مشکله... توضیح علمی این مسئله البته خیلی برام مشکل تره. به هر حال دوستان اگر راه حل متافیزیکی می شناسین که بتونه به تسریع روند دریافت جواب این ایمیل ها کمک کنه لطفا دریغ نکنید...

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ژانر بی ربط

اینایی که واقعا نمی فهمن چرا 22 تا آدم گنده می دون دنبال یه توپ!

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

والله خیر الماکرین

آی کارگردانهای لمپن ایرانی!
یه فیلمی بسازید محض رصای خدا که آخرش گل و شیرینی و ماچ و بوسه و عروسی در کار نباشه... یکی یکیو بکشه. بعد بهش حکم قصاص بدن. ولی دم نبخشه. بعد هم طرفو اعدام کنن. در ملا عام هم نبود نبود... تو همون حیاط زندان... تو گرگ و میش صبح... همین. هیچ خلاقیتی هم نمی خواد... راهروی دادگاه ها و بایگانی های دادگستری پره از این قصه ها... یک کم بگردید حتی مطمئنم دوروبرتونم از این قصه ها پیدا می کنید... اصلا هم سعی نکنید طرف بیگناه به نظر برسه... تنها کاری که باید بکنید نشان دادن تمام صحنه جون دادن اون آدمه. نه اینکه طنابو نشون بدید و بعد گریه خونوادشو ها. نه. دست و پا زدنشو کامل نشون بدید تا این آدمایی که می گن طرف حقش بود بفهمن که چه جونورای نفهمین...

بدون عنوان

پتو رو کشیدم روی سرم و رویا می پرورانم... توی این رویا نه خبری از اون کلبه های جوبی وسط جنگل هست نه آرامش نه عشق نه هیچی... الان بزرگترین آرزوی من اینه که یه اتاق تو زیر زمین یه خونه کثیف تو یه محله داغون یه شهرستان پرت داشتم... تو بگو بشاگرد... یه شغلیم داشتم که ساعت کاریش از 6.30 صبح بود تا 9 شب... با یه مشت آدم زبون نفهم سرو کله می زدم سر همه چی... حقوقم هم انقدر کم بود که اجاره م رو میدادم و یه وعده هم غذای اشغال می خوردم. همین... هیچ کس هم نبود تا هیچ سوالی بپرسه.... دلسوزی کنه... هیچی هیچ ادعای اضافه ای نبود... دوست داشتم که طرف ها کثافت مطلق باشن اما ادعای مهربونی و دلسوزی و دلتنگی اینا هم نکنن... همین... به جایی رسیدم که همه آرزوم تو زندگیم همینه... همین.

پی نوشت: چند وقت پیش که این رو نوشتم باید این قید را هم اضافه می کردم که وقتی آدم هی وسط رویاهاش می گه «همین»، ایضاً داره به --- فنا می ره.... همین!

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

خون به خون شستن محال آمد محال

توصیه اکید می شود به فمینیست هایی که می گن الان باید ناصر محمدخانی رو دار زد، برید بشینید زندگی دیوید گیل را ببینید نه یک بار نه دوبار انقدر ببینید تا بفهمید که کشتن راه حل نیست... مسئله پیدا کردن مقصر نیست که بعد بخواید دارش بزنید...

توصیه اکیدتر می شود به آنها که می گویند شهلا مرتکب قتل شده بود باید کشته می شد، کلا یک فیلمی ببینید راجع به اعدام یک آدم... مستند باشد و بر اساس واقعیت بهتر است... مثل «لست دنس» شرون ستون یا هر چی... ببینید موقع مردن آن آدم جانی چه حسی پیدا می کنید...

توصیه نمیدونم چی می شود به آنها که فکر می کنند مجازات اعدام برای دیگر شهروندان بازدارنده است... وقتی بیجه را داشتند جلوی چشم آن همه آدم می بردند تا دار بزنند یکی از حضار که انگار برادر یکی از مقتولان بود جلوی آن همه پلیس با چاقو به بیجه حمله کرد که بکشدش... اگر بازدارنده بود این مجازات آن آدم را باز می داشت خوب... توصیه نبود حالا این ولی هرچی...

تا حالا این همه آدم کشته شده ند... آخه اگه کشتن بازدارنده بود که الان قتل یک کانسپت منقرض شده بود که....

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

حالا حکایت ماست

گفتم غم تو دارم....