۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

سردم و داغ. سرما و هرم به امتداد هم در من نفوذ کرده اند تا مغز استخوان. مرا می خوردند و تمامی ندارد نه من نه سرما نه هرم نه عمر...




بلاگ اسکای خانه ام نبود. خانه ام نشد. برگشتم همین جا... خطاب به خودم بنویسم بی مخاطب.

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

به دلیل فیلتر اینجا به اینجا می روم.
http://khonyagarebaad.blogsky.com

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

اعترافات شرافتمندانه یک بزدل

بچه بودم. 18 ساله حتی شاید از چند سالی قبلش. همان وقت ها که باور داشتم. باورهایم جایی که آن وقت ها فکر میکردم اسمش قلب باشد ریشه دوانده بود. تصمیم گرفتم روزنامه نگار باشم. کسی را از نزدیک نمی شناختم که روزنامه بنویسد. ساده لوحانه و ایده آل گرایانه فکر کردم راه ورود به هر حرفه ای دانشگاه است. بچه بودم خوب... هیچ کار جدی ای در زمینه روزنامه نویسی نکردم. هیچ وقت. هر جا که رفتم بعد دو هفته تا دو ماه یا سر اصول اخلاقی یا حق التحریر یا هر چه که فکر کنید بیرون آمدم. بالاتفاق اما تمام استادان و سر دبیرانی که با هیچ کدامشان آبم توی جوب نمی رفت می گفتند که در این رشته یک چیزی می شوی. الان که فکر می کنم می بینم از نفهمیشان بوده لابد. تا انتخابات 88 که سخت دنبال کار می گشتم. کار حرفه ای که نه اما به دوستانم چند جایی کمک می کردم. طبعا مجانی. فردای انتخابات درست جلوی در ورودی پارک ساعی بین همه آن جمعیت معترض تصمیمم را گرفتم. من روزنامه نگار نبودم. هیچ وقتش. هر چه بود رویای بچه گانه ای بود که به حقیقت نرسید. چند هفته ای گذشت تا به این نتیجه رسیدم که معلمی تنها انتخاب عاقلانه و بزرگسالانه ممکن است. دوران روزنامه نگاری من بی هیچ سابقه درخشان و خارق العاده ای تمام شد.
الان هیچ حسی از آن رویای کودکی برایم نمانده. حسم برای پیگیری اخبار، اشباع است. در جواب هر تحلیلی نمی دانم حواله می دهم. حتی نمی دانم بر لوگوی این روزنامه جنجال بر انگیز رحیم مشائی چه اسمی نقش بسته و پای ستون هایش اسم چه کسانی نوشته شده. راه حل من در مقابل مشکلات حرفه ایم فرار بود. اما این اسم های ناشناس که حتی ذره ای کنجکاوی برای دانستنشان ندارم، ایستاده اند. شما بگویید بی شرفند. من می گویم حرفه ایند. شجاعند. فرار نمی کنند. روزنامه نویسند. کاری جز این نمی دانند. تصمیمشان از سر بچگی نبوده. ریشه باورهایشان نخشکیده. امید دارند که یک روز در زندان ها که باز شد، فرصت های بهتر شغلی مجال انتخاب های کم جنجال تری نصیبشان کند.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

بوی باران بوی سبزه

از زمانی که حقوق من به عنوان یک آدم- بزرگ توی خونمون به رسمیت شناخته شد، خریدن ماهی قرمز و چیدن هفت سین هم شد کار من. همیشه هم مامان غرهایی می زنه به این مضمون که الان چه وقت ماهی خریدنه؟ طفلکی تا عید می میره. یا اینکه این ظرفا حیفن برای هفت سین و غیره. پارسال شب عید که پاشدم عین دیوونه ها راه افتادم تو خیابون و همه کارهای شب عیدی رو ول کردم و یکی دو ساعت قبل از سال تحویل با چشمای پف کرده قرمز رسیدم خونه و همه باهام دعوا کردن که کجا بودی و همین بهانه خوبی دستم داد برای موندنم توی اتاق تا فردا صبحش، تنها سالی بود که هفت سین رو من نچیدم. امسال باز هم هفت سین رو خودم می چینم، خیلی خوبه که امسال داره تموم می شه. ذوقم از همیشه بیشتره برای شروع سال جدید....

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

مژده دهید باغ را

سخت مراقبم این روزها. مراقب روزهایم. این روزهای اسفند برزخند برایم. خطی کشیده ام دور خودم. درون این خط آرام است. سخت مراقبم که هیچ نا ارامی ای وارد محدوده ام نشود. تمام اضطراب ها و ترس ها را بیرون خط جا می گذارم. دارم یاد می دهم به خودم که زندگی را مرز بندی کنم. تا یک روز معلوم برای دیگران تعریف کنم که روزهای بدم را کجا جا گذاشتم. کجا تمام کردم. کجا وارد آرامش شدم. سخت مراقبت می خواهند این روزهایم. سخت مراقب مرزهای روزهایم شده ام.

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

حسابِ کتاب

تمام سهمم از تعویض آن کتابخانه پر ابهت قدیمی شده دو تا تخته یک متری روی دیوار. حالا من باید کتابهایم را نه به سلیقه ام که با در نظر گرفتن اولویت فضایی در 200 سانتیمتر جا بدهم. این شده که جز کتابهای نخوانده و هدیه گرفته شده و آنها که من را یاد آدمهای به خصوص می اندازند، بقیه قرار است در کارتون هایی غیر قابل دسترس زیر تختم خاک بخورند. تازه مجبورم حسابِ کتابهایی که در آینده می خرم را هم داشته باشم. هی فکر می کنم سختتر از انتخاب بین کتابهای موجودم، انتخاب کتابهایی است که از این به بعد می خرم. اون هم من که شهره شهرم به خرید چیزهایی که یا نیازی بهشان ندارم یا جای نگهداریشان را.

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

آمدم

من برگشتم بعد خیلی وقت... حالا انگار تنها تفاوت با قبل رفتنم اینه که وبلاگم که چه عرض کنم کل سرویس پرووایدر وبلاگم و گودر فیلتر شده من وی پی ان ندارم و دارم با این اولترا فلان ها وبلاگ آپدیت می کنم و کلی ایمیل نخونده دارم و یک گودر خیلی بیشتر از هزار و یک عدد وسواس که وقتی ایمیل و آیتم نخونده داشته باشد می شود مثل اینهایی که پایشان قطع شده اما کف همان پایشان می خوارد. خلاصه الان من معتادیم که بعد از یه دوره ترک می خواد کنترل شده مواد مصرف کنه! بعله!

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

:)

یعنی واقعن لازمه تاکید کنم که وقتی حالم خوبه نوشتنم نمیاد!؟

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

در ناامیدی...

این مکانیزم های دفاعی که توی کتاب روانشناسی دبیرستانمون هم نوشته بودنشون و ما هی سعی می کردیم برای کنکور حفظشون کنیم که 1- فرافکنی 2- توجیه گری و الی آخر به هر حال به این مکانیزم ها خیلی تکیه نکنید. گاهی لازمه که بی دفاع باشی. نا امید باشی. نا امید مطلق. بعد بشینی یه مدتی حالا هر چی که لازمه داغداریتو بکنی. با خودت حساباتو وا بکنی. پشت دستت که خوب داغ شد، بی خوابی هاتو که کشیدی، بی هیچ امید حد اقلی، اونوقته که دیگه خود به خود نیازی به مکانیزم دفاعی نداری. اصلن دیگه مشکلی با ناکامی نداری که بخوای در مقابلش از خودت دفاع کنی... من الان گمونم اینجام یه جایی حوالی پایان شب سیه! :)

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

هَـویودویین!؟

از دیروز تا حالا نمیتونم از فیس بوک دل بکنم! این گوشه پروفایلم یه آگهیه بی ربطیه با عکس جویی فرندز... اون هم با موهای جو گندمی! به قول این گودریا اصن یه وضی...

ژانر...

چه موجودات بی نظیری هستیم ما، همگی، تو وبلاگهامون...

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

عنوان ندارد سردرد دارد...

هی تب می کنم هی لرز. هی دیفن هیدرامین می خورم و ادویل. می خوابم. باز تب می کنم بعد چند ساعت... به کسی نمی تونم زنگ بزنم صدام در نمیاد. مامان نمیدونم از کی شنیده که وقتی یکی آنفولانزا می گیره باید اسفند دود کرد تو خونه که محیط ضد عفونی بشه. بعد من هی نفسم بالا نمیاد دیگه. بیرون سرده و نمی شه بیرون رفت. امروز کلاسم هم کنسل شد... معلم عزیزم که ما رو مریض کرد خودشم هنوز مریضه طفلکی... سرم درد می کنه و سنگینه... کتابایی که می خوام بخونم و گذاشتم جلوی چشمم مثل آیینه دق! دیروز یه نصفه صفحه ترجمه فارسی انگلیسی کردم جونم در اومد آخرشم یه عالمه غلط غولوط داشت. دیگه زیاده غری نیست... کاش می تونستم تا شنبه یه کله بخوابم...

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

من رو به راهم.

از دیشب بیخودی حالم خوبه. کم پیش میاد که من از موقعیتی راضی باشم. اما الان راضیم. دارم سعی می کنم که به خودم به شکل آدمی نگاه کنم که گاهی وقت ها و بعضی جاها لااقل حق داشته. حق داره. من دوستای زیادی ندارم. شمردنشون خیلی طول نمی کشه. اما آدمهای خوبین. مشکلات جدی شخصیتی ندارند. گاهی گوش می کنند و این کافیه. فکر می کنم رو به رو به راهیم... لا اقل حدودا می دونم کجاست این رو به راهی. یه قدم هایی بر داشتم. خودم این قدم ها رو بر داشتم و این خیلی برام مهمه. می خوام خودم رو دوست داشته باشم و از خودم راضی باشم. هیچ آدمی کامل نیست. من هم نیستم اما هستم... همین کافیه برام...

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

تاکسی نوشت

تو تاکسی همش حواسم به برف بود از پنجره کناری صندلی جلو. راننده هی زیر لب یه چیزایی می گفت که من نمی فهمیدم. فحش می داد انگار... چشمم افتاد به ماشین جلویی. دختر و پسر خیلی جوونی تو ماشین جلویی تو ترافیک برفی تهرون داشتن از سرو کول هم بالا می رفتن. هرچی فحش های راننده غلیظ تر می شد لبخند منم غلیظ تر. پسرک می خندید. دخترک روسریش تقریبن افتاده بود موهای فرفری داشت صورتش دیده نمی شد درست. توی یه لحظه لبهای هم رو بوسیدن. راننده بلندتر گفت کثافتا! من فکر کردم چه قشنگ...

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

ژانر متفاوت

اینایی که با تمام وجود تلاش می کنند آدمهای معمولی رو نادیده بگیرند.

*کلا آدم نا متفاوت براشون افت داره!

مسئلتن...

در حال انجام یک کار ترجمه نسبتا جدی هستم در راستای تولید علم! حالا تو یه جمله ای مانده ام سخت عجب... از دو تا آدم اینکاره هم که پرسیدم نظراتشون با هم و با من فرق داشته... حالا اگر در میان معدود خوانندگان این سیاهه کمترین، کسی یافت می شود که دستانی توانمند در فن ترجمه دارد، یاری سبز نماید که لنگ لنگان تولید علم در این 2-3 روز گذشته مشهود بوده است.

اصل جمله:
.in general, no phenomenon can be defined in advance as never to be counted as constituting a message

ترجمه این حقیر: به طور کلی هیچ پدیده ای را نمی توان پیشاپیش توصیف کرد زیرا هرگز پیامی که در آن وجود دارد درک نمی شود.


با سپاس فراوان از تمامی دوستانی که در این باره نظر خواهند داد.

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

مملکته داریم!؟

برف به مثابۀ شاخص اختلاف طبقاتی...

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

برای بهنام و من

دیروز فالوش کردم. یه نوتی نوشته بود که چقدر بده اینکه کسیو بخوای و نخوادت. منم شرش کردم. یه جور رو نوشتی مثلن برای خودم. نمی شناختمش هیچ. امروز دیدم که گودرشو بسته بعد از چند ساعت یکی از بچه ها که پای همه نوت ها و پستا و لینکاش لایک می ذاشت و کامنت، نوشت که رگشو زده. اما زندس. نجاتش داده مادرش. چی می گفتم خوب؟ چه کامنتی مثلن باید می ذاشتم؟ من حتی بلد نیستم به دوستای خیلی صمیمیم اینجور وقتا چیزی بگم سارا و معصومه و یه محسنی هم بود تو دانشگاه... وقتی به من گفتن عین ماست وا رفتم. حتی شاید تو اون لحظه خیلی عصبی لبخند زده باشم... من همیشه به آدما حق می دم. برای انجام هر کاری. بلد نیستم اینجور وقتا بزنم تو گوش طرف یا دلداریش بدم حتی که همه چی لابد درست میشه. من خودم همیشه فکر می کنم که برای مردن یا دق می کنم یا تصادف یا خودکشی... حالت دیگه ای نداره. اینکه چرا تا حالا خود کشی نکردم نمی دونم. خیلی جاها ارزششو داشته تو اون لحظه خاص. اما به نظرم خود کشی برای آدمای وسواسی سخت تره. آدم آپ تایت هی یاد دورو بریاش میفته. هی فکر می کنه که بقیه چی می گن. لابد فک می کنن خودشون شاخ غولو شکستن که زنده ان. یا تو چقدر سوسول بودی یا ترسو یا بی مسئولیت. حتی من به این هم فکرکردم که مرده شور قبرستون وقتی بفهمه من خودمو کشتم چطوری قضاوتم می کنه. اما یه روزی یه جایی منم صبرم سر میاد و اختیار زندگیمو می گیرم دستم...

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

Unbearable KOOFTNESS of being

زاناکس می خوام با ویسکی...