۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

زبان خام این خامه چه سرها که ندارد...

این پست تقدیم می شود به کسی که روزهایی از من را پر کرد از خیال امید به آینده. نگارش این پست به سختی همان روزهایی ست که پشت نیمکت دبیرستان دل نگران امتحان شفاهی معلم ها بودیم! بین آن همه معلم بعضی به یادماندنی ترند. رنگی تر. خانم سلیمان هم یکی از همان ها بود که جسارت بر سر گذاشتن مقنعه سرخابی را داشت هماهنگ با رنگ شلوارش. بی هراس از نگاه آن همه قاضی نوجوان. اولین جلسه کلاس به توضیح این می گذشت که پیش از ورودش باید شعری نوشته شود بر تخته کلاس ، و پس از ورودش به جای برپا و برجای مرسوم کسی از بچه ها شعر را بخواند با لحن شعر گونه... مثل لحن گفتار خودش که انگار حافظ می خواند و گاهی شاهنامه. همان روز اول گفت که یک قطعه عکس می خواهد از هر کداممان. هنوز نفهمیدم که عکس را از سر وظیفه معلمی می خواست یا برای حفظ خاطراتی که این همه سال مانده اند.
دبیر متون بود اما ارایه ها را از او یاد گرفتیم و درست نوشتن کلمات را. صدایمان میزد و مثلا می پرسید مصطبه را چطور می نویسند؟ وای به روز شاگردی که می گفت با ص صابون! اگر مثلا می گفتی سین اوضاعت بهتر بود! اینطور شد که ما شاگردان دبیرستان دکتر افشار کرج اسم حروف را یاد گرفتیم و اینطور شد که هنوز حتی اگر از بین این همه شغل و مهارت و هنر و سرگرمی وبلاگ می نویسیم در آن حاضر را با ظ نمی نویسیم و قریب و غریب برایمان متفاوت که متضاد است. زعم و ضم را به جای خود می آوریم و قس علی هذا!
آخرین جلسه را هم مقرر کرده بود که نامه ای برایش بنویسیم... حافظ را باز کردم آمد زبان خامه ندارد سر بیان فراق. همان شد گشایش آن نامه و ختام این...

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

ها ها ایتز فانی آنلس ایتز نات

حالت تهوع دارم. اصلا رنگ سبز رو که می بینم نا خوداگاه مور مورم می شه و سرم گیج می ره. می خواد رنگ سبز صفحه مارچ تقویم رو میزیم باشه یا راه راه سبز پرده اتاق خوابم. همون رنگی که همه بهش می گن آبی. اما از نظر من سبزه. چیزی مثل رنگ کله اردک همونجور براق... حالا فرض کن که کمی روشن تر. حالم از این پرده، از اون میخ خالی، از خودم به هم می خوره. از این دو زاری کجم که حالا با اینکه بالاخره افتاد اما انقدر دیر دل غشه می گیرم. از این نوع نوشتنم با این همه توصیف جزئیات و این سادگی خبرگونه ش که هر خری می فهمه دارم از چی می گم هم . از اینکه وقتی کوچکترین بارقه امید تودلت زنده می شه که بالاخره یه گوشه کار یه جای این زندگی اشغال داره درست می شه زمین و اسمون دست به دست هم میدن که باز همه چیز همون سیر ...ش رو طی کنه.
زندگیم شده مثل فیلم فانی گیم. اونجا که زنه بالاخره میتونه تفنگ رو قاپ بزنه و یکی از اون اینترودرها رو بکشه. بعد اون یکی یهو یه ریموت کنترل بر میداره و فیلم رو می زنه عقب و تفنگ رو سر بزنگاه از زنه می گیره... اینه زندگی من. اینه سهم من از اون چیزی که یه عده بهش می گن سرنوشت. آقایون و خانمای محترمی که هی زندگی منو بک وارد می کنید، جان هر الاغی که می پرستید زودتر دست و پای منو ببندید پرتم کنید ته اون دریاچه، رودخونه هر کوفتی که بود/هست. برید سراغ یه بدبخت دیگه. من دیگه نمی کشم... به خدا نمی کشم...

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

چشم و هم چشمی دستگاه دیپلماسی

یک کلیشه قدیمی ایرانی اسلامی هست که می گه بشر جایز الخطاست. فکر می کنم همه آدمها هم روی این موضوع توافق نظر داشته باشن. گاهی وقتها اما میشه این کلیشه رو به این شکل در آورد که یک جامعه هم جایز الخطاست. نمونه های تاریخی بیشماری هم در تایید این گزاره وجود داره. می خوام بگم ما ملتی هستیم که اشتباهات و اشکالات زیادی داریم. یکیش اینه که ما بی خود و بی دلیل به یه آدمهایی حساس می شیم و می خوایم خودمونو باهاشون مقایسه بکنیم. اصلا هم برامون تفاوت در موقعیتها و قابلیتهای طرفین مهم نیست، مهم اینه که ما یا مثلا یچه مون باید مثل فلانی یا بچه ش باشه! حالا این خصیصه رو بیارید تو دستگاه دیپلماسی، وسط مجمع عمومی سازمان ملل! بابا طرف رئیس یه کشور افریقایی یا اسیایی یا هر جای دیگه ست با یه سری نقاط ضعف و قوت میاد سخنرانیشو می کنه. موضع کشورشو، دولتشو (حالا اگه ادم حسابی باشه مردمشو) تو یه ربع 20 دقیقه اعلام می کنه و میره! فرقی هم نداره که این دولت لیبراله، کمونیسته یا هر چی! حالا بگذریم که طبق یه عرف نانوشته هر کسی هم 2بار میاد. اولین سال ریاست و آخرین سالش!
حالا من نمی فهمم این چه اصراریه که ایران هم هی می خواد خودشو با امریکا مقایسه کنه. من کاری به محتوای این سخنرانیا ندارم! کاری هم ندارم که این مقایسه چقدر فضاحت باره! که تو سخنرانیه رئیس جمهور امریکا تمام صندلی ها پره و تو سخنرانی رئیس دولت ایران سالن نیمه خالی!

من می گم اصل ماجرا قیاس مع الفارقه! آخه چرا قبول نمی کنیم که جایگاه ما با جایگاه امریکا فرق داره... ایران رو شاید با ارفاق بشه با ترکیه، مصر، عراق و هند و این جور کشورها مقایسه کرد... البته باز هم روی کلمه ارفاق تاکید می کنم... اما امریکا!؟ واقعا به نظرم این هیچ ربطی به ایدئولوژی حکومت ما نداره این یه جور احساس چشم و هم چشمیه که حاکمان ما دارند!

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

من و این همه امید حداقلی

چند دقیقه پیش یادم آمد که پری روز 26 شهریور بود... یعنی همان جمعه ای که از ساعت 10.30 تا 8-9 شب تمام مغازه های میدون محسنی و ونک رو با سیمین و ماهیار زیر و رو کردیم دنبال لباس برای عروسی های بعد ماه رمضون و طبیعتا من تو بین اون همه لباس و جا پروی های گرم هیچ یادم نبود که تا دو سه سال قبل توی این روز زانوی غم بغل می گرفتم و حوصله هیچ کاری نداشم جز شخم زدن یک سری خاطرات بد! حالا اما که درست فکر می کنم می بینم که حتی دیگه این ذهن بیمار من هم قادر نیست اون خاطرات بی خود بی ارزش رو به یاد بیاره! هر چند که ذهن بیچاره خاطرات بد دیگری رو جایگزین کرده تا در عزایش مراسم سالگرد بگیرد اما همین که یک سری اطلاعات خروجی و دور ریختنی وجود دارد جای امید و شکر است!

خواندن ترجمه انگلیسی طاعون کامو را به نیمه رسانده ام و به این فکر می کنم که ترجمه ترجمه است حتی اگر فارسی نباشد.. لذت ادبیات در زبان اصلیست... در اولین فرصت باید فرانسه را شروع کنم...

پی اس: قالب قبلی قشنگ بود اما سنگین بود و ظاهرا دیر لود می شد!

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

چند تذکر ملتمسانه!

دست کم از هر 3 وبلاگی که باز می کنم یکیشان پستی نوشته یا اسم مستعاری انتخاب کرده مرتبط با آدم و حوا و گندم و سیب و دنده چپ و غیره! و من هی فکر می کنم که یعنی اینها هیچ داستان جدیدتری نشنیده اند که تحت تاثیر قرارشان داده باشد!
بدتر از آن هم اینها که به بابا آب داد و نان داد و نان نداد و غیره گیر می دهند!!! دوست عزیز تکراری شده دیگر!
این جملات قصار و داستانهای شریعتی هم به طریق اولی روی اعصاب است... نکنید... جان عزیزانتان!

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

believe you me!

با غرور و اقتدار تمام نشستی به ترجمه همزمان مصاحبه مطبوعاتی باراک اوباما برای اهل منزل... یکهو یکی در میاید که رئیس جمهور اینها را ببین طوری حرف می زنه که حتی تو هم می فهمی چی می گه! اونوقت رئیس جمهور ما با اون ممه و لولو، چطوری خارجیا می خوان حرفاشو ترجمه کنن!؟
و من موندم که مگه من چمه که کرامات سخنان رئیس جمهور امریکا را می فهمم!؟ دم که ندارم آخه!!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ژانر

این پسرهای 2-21 ساله ای که هی به آدم تاکید می کنند تمام دوست دخترهای ما از ما چند سالی بزرگتر بوده ان!

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

کتابفروشی تقلبی!

این پاساژ سپید تهرانپارس دقیقا یه ترکیبیه از فروشگاه های میدون امام حسین و میدون ونک! یعنی از آلستار 12هزارتومانی و آدیداس 20 هزار تومانی توش هست تا این لباس چینیهایی که با مارک تقلبی به قیمت خیلی گرونی فروخته می شه! به هر حال توی این پاساژ تقلبی یه شهر کتاب تقلبی هم هست!
اولین بار که رفتم تو این شهر کتاب فکر کنم 8-7 سال پیش بود رفته بودم برای تولد فرشته از این ست های جای قلم و کارت و خودکار و اینا بگیرم برای روی میز تحریرش... نزدیک 45 دقیقه معطل شدم تا یکی بپرسه چی می خوای و بعد که گفتم، گفتند نداریمو من مجبور شدم خودم بهشون بگم که اون جعبه هایی که بالای طبقه فلان گذاشتید همون چیزیه که من می خوام و بعد کلی دیگه معطل شدم تا یکی پیدا شه بره رو چهار پایه و جعبه رو بیاره و بعد کلی دم صندوق و...
خلاصه اینکه بعد از اون هیچ وقت پامو اونجا نذاشتم چون فروشنده هاش واقعا حالمو به هم می زدن! تا اینکه 2-3 روز پیش باز داشتم تو پاساژ سپید می چرخیدم... یهو هوس کردم یه رمان امریکایی خوب بخونم و البته به زبون اصلی! کی بهتر از براتیگان!؟ رفتم توی همین شهر کتاب تقلبی پرسیدم کتابای انگلیسیتون کجاست؟ چند تا دیگشنری افست بالای یکی از طبقه ها نشونم دادن. گفتم نه رمان و اینا می خوام! آقاهه یکم فکر کرد و گفت یعنی می خواید تعداد صفحه هاش زیاد باشه! نمیدونستم چی باید بهش بگم!؟ گفتم حالا تعداد صفحه هاش زیاد مهم نیست از براتیگان چی دارید!؟ به انگلیسی! هنوز انقدر احمق بودم که فکر میکردم شاید داستان کوتاهی چیزی ازش داشته باشن! نمیدونم تو اون لحظه چه توقعی داشتم از کتابفروشی که تمام کتاباش فال ورق و تعبیر خواب و همه آنچه زنان باید پیش از ازدواج بدانند و اینهاست! خلاصه که اصلا اقای کتاب فروش براتیگان رو نمی شناخت!!! به نظرم دوباره تا 8-9 سال دیگه پامو نذارم تو این شهر کتاب!
اینه اوضاع کتاب و کتابخوانی تو این مملکت!