این پست تقدیم می شود به کسی که روزهایی از من را پر کرد از خیال امید به آینده. نگارش این پست به سختی همان روزهایی ست که پشت نیمکت دبیرستان دل نگران امتحان شفاهی معلم ها بودیم! بین آن همه معلم بعضی به یادماندنی ترند. رنگی تر. خانم سلیمان هم یکی از همان ها بود که جسارت بر سر گذاشتن مقنعه سرخابی را داشت هماهنگ با رنگ شلوارش. بی هراس از نگاه آن همه قاضی نوجوان. اولین جلسه کلاس به توضیح این می گذشت که پیش از ورودش باید شعری نوشته شود بر تخته کلاس ، و پس از ورودش به جای برپا و برجای مرسوم کسی از بچه ها شعر را بخواند با لحن شعر گونه... مثل لحن گفتار خودش که انگار حافظ می خواند و گاهی شاهنامه. همان روز اول گفت که یک قطعه عکس می خواهد از هر کداممان. هنوز نفهمیدم که عکس را از سر وظیفه معلمی می خواست یا برای حفظ خاطراتی که این همه سال مانده اند.
دبیر متون بود اما ارایه ها را از او یاد گرفتیم و درست نوشتن کلمات را. صدایمان میزد و مثلا می پرسید مصطبه را چطور می نویسند؟ وای به روز شاگردی که می گفت با ص صابون! اگر مثلا می گفتی سین اوضاعت بهتر بود! اینطور شد که ما شاگردان دبیرستان دکتر افشار کرج اسم حروف را یاد گرفتیم و اینطور شد که هنوز حتی اگر از بین این همه شغل و مهارت و هنر و سرگرمی وبلاگ می نویسیم در آن حاضر را با ظ نمی نویسیم و قریب و غریب برایمان متفاوت که متضاد است. زعم و ضم را به جای خود می آوریم و قس علی هذا!
آخرین جلسه را هم مقرر کرده بود که نامه ای برایش بنویسیم... حافظ را باز کردم آمد زبان خامه ندارد سر بیان فراق. همان شد گشایش آن نامه و ختام این...
دبیر متون بود اما ارایه ها را از او یاد گرفتیم و درست نوشتن کلمات را. صدایمان میزد و مثلا می پرسید مصطبه را چطور می نویسند؟ وای به روز شاگردی که می گفت با ص صابون! اگر مثلا می گفتی سین اوضاعت بهتر بود! اینطور شد که ما شاگردان دبیرستان دکتر افشار کرج اسم حروف را یاد گرفتیم و اینطور شد که هنوز حتی اگر از بین این همه شغل و مهارت و هنر و سرگرمی وبلاگ می نویسیم در آن حاضر را با ظ نمی نویسیم و قریب و غریب برایمان متفاوت که متضاد است. زعم و ضم را به جای خود می آوریم و قس علی هذا!
آخرین جلسه را هم مقرر کرده بود که نامه ای برایش بنویسیم... حافظ را باز کردم آمد زبان خامه ندارد سر بیان فراق. همان شد گشایش آن نامه و ختام این...