۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

یادداشتهای دیوانه ای که علیه خودش طنز می نویسد

این لیست ثبت شده تمام تماسهای من در دو هفته اخیر است در موبایلم:
سیمین خونه
خونه
حسین
فرشته
سیمین خونه
فرشته
0098217... شماره اشتباه
حسین
سیمین موبایل
فرشته
سیمین خونه
خونه
سیمین خونه
فرشته
فرشته
حسین
خونه
سیمین موبایل
امین
صنم خونه
سیمین خونه
فرشته
فرشته
0936 ناشناس میس کال
علی نظری
خونه
سیمین موبایل
فرشته



نتیجه منطقی: اگه من خواهر و برادر نداشتم ممکن بود زبان مادری رو فراموش کنم...
نتیجه اخلاقی: از همین تریبون از صنم و امین(مهربونه نه سالمه!!!) ممنونم... همینجوری بی دلیل!
نتیجه روانشناختی: من یک موجود ایزوله ی افسرده هستم که باید هر چه سریعتر در یک تیمارستان مجهز بستری بشم!
پی نوشت: زنجیر بیاورید؛ زنجیر!


در باب هنر ترجمه کردن!

اول بگویم که من مطلقا هیچ چیز از زبان شناسی و تیچینگ متدولوژی نمی فهمم... در حد یو جی و کامپیتنس، پرفورمنس! اما خواهشی دارم عاجزانه از استاد دکتر منصور فهیم، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی... برادر، استاد، دکتر، جان هر که دوست داری ترجمه را بیخیال شو برو دنبال یک کار شرافتمندانه دیگر... داگلاس براون غلط کرد... دیگر کتاب نمی نویسد به زبان انگلیسی.... شخصا به من قول داده در اسرع وقت فارسی یاد گرفته و آرتیکل بعدیش را به زبان بلیغ فارسی منتشر کند! نکرد هم ما خودمان با همین انگلیسی دست و پا شکسته یه کاریش می کنیم! شما به زحمت نندازید خودتان را!


پی نوشت: به خدا این اساتید گرامی ترجمه هایشان را می دهند دانشجویان ترم اول برایشان بکنند!!! آنها هم رسماً می کنند!!!

پی نوشت 2: من مودبم... ذهن شما بی ادب بوده شاید!

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

دعای باران

یک پیامبر، مصلح، فیلسوف یا هر کوفت دیگری مورد نیاز است که ما را با این مالیخولیای کمال گراییمان از برق بکشد... لطفاً این وضع غیر قابل تحمل می باشد، به شدت...

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

ژانر عصبانیانه

اینهایی که عاشق همند اما ادای دوستان معمولی را در می آورند...


پی نوشت: بدبختهای عوضی...

پی نوشت 2: خوب عصبانیم، ناراحتم...

پی نوشت 3: جان هرکه دوست دارید سوال نپرسید...

آیم شیورینگ!

یک فوبیای تازه دارم تو خودم کشف می کنم... ترس از مراسم و مناسبت ها. درست نمیدونم این ترس از کی شروع شده اما چند سالی میشه که از اول مهر استرس می گیرم و عصبی می شم و افسرده. همچین که 19 هم رد میشه دوباره کم کم همه چیز به حالت عادی بر می گرده. دقیقا 2 سال هم هست که سال را با اشک، زیر پتو تحویل می کنم... ربطی به بالا رفتن سن و اینا هم نباید داشته باشه. همین دیشب تولد سودابه بود... هیچ ربطی هم به من نداشت اما من اضطراب داشتم... فردا هم که روز پدر...


این متن ادامه داشت... اما سکوت را ترجیح دادم...

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

بی عنوان

از تمام این دنیا دلم آغوشی می خواهد برای گریستن... توقع زیادیست؟

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

دل و جان بردی اما... نشدی یارم

دوست بودیم با هم... دوتا دوست خوب. تو دوستیمون اون همیشه یه قدم از من جلوتر بود... همیشه اون بود که سعی می کرد این دوستی رو عمیق تر کنه... اون بود که قهر کردنا و بد اخلاقیای منو تحمل می کرد... یه بار حتی گفت که توی یه رابطه دوستی اونی که از خود گذشتگی می کنه در واقع داره برای خودش کردیته (credit) عاطفی جمع می کنه تو ذهن اون یکی... البته اینا کلمه های منه ها یادم نیست اون این معنا رو با چه کلمه هایی بهم گفت... حالا هرچی!
ولی الان هر چی فکر می کنم نمی فهمم که اون این همه کردیت رو برای چی می خواست؟ یه جای این تئوری می لنگه... بگید من بدبین، ناامید هرچی... ولی عشق و علاقه و این مزخرفات همش یه جور وسیله ست برای بر طرف کردن میل غیر قابل ارضای خود خواهی...

فقط محض ابراز وجود!

چقدر بی مزه شده این فصل آخر سریال لاست... یک هفته ایه که گرفتمش و تا حالا فقط 2 اپیزودشو دیدم... اونم نه پشت سر هم!

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

اسطوره هایی که نمی خواهند رویین تن باشند

شبنم سهرابی، 34 ساله فرزند عبداله، دارای یک دختر 6 ساله بنام نگین، روز یک شنبه 6 دی ماه 1388 ظهر عاشورا در جریان اجتماعات مسالمت آمیز... در هجوم ... خودروهای نیروهای انتظامی به میان مردم در زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی جان باختگفته شده که وی برای گرفتن نذری از خانه اش خارج شد ه و دیگر باز نمی گردد.
این را در یک سایت کاملا غیر سیاسی می خوانم... بنابراین نمی دانم چقدر قابل استدلال است... این چند ماه تمام روزنه های خبری رسمی مسدود شده و تایید جزییات این دست خبرها تقریبا غیر ممکن است...
به هر حال آنچه مسلم است و در چندین ویدئوی متفاوت بعد از عاشورای پارسال دیدم این بود که شخصی (فارغ از سن و جنس و انگیزه اش از حضور در آن لحظه) توسط 2 ماشین (نمیدانم اسم آن ماشینها که روز عاشورا سربازان را منتقل می کرد چه بود... وانت؟ پاترول؟ حالا هر چی) زیر گرفته شد...
اصلا بحث من این نیست که بگویم وای این چه کار شنیعی بود و این چه جور پلیسی است که دست به همچین اقداماتی می زند به هدف برقراری امنیت{!}... نه حرف من یک چیز دیگر است...
اصلا بگذارید از یک جای دیگر شروع کنم حرفم را... چند روز پیش همین نیروانای گمراهی در فیس بوک یک لینک شیر کرده بود با این توضیح که برید جواب کوبنده ای به این آدم بدهید که در حال از بین بردن اسطوره های ما از جمله ندا ست...
لینک هم یک وبلاگ گروهی بود که یکی از اعضای آن پستی گذاشته بود که نمی دونم ندا بی دلیل داره بت می شه و هیچ انگیزه سیاسی از شرکت در تظاهرات نداشته و از این دست استدلالها... من هم نظری گذاشتم برای اون شخص که انگیزه ندا مهم نبوده بلکه انگیزه قاتل ندا مهم بوده...
اما حالا حرف من ندا هم نیست اصلا حرف من هیچ کدام این کشته شده ها نیست... حتی اسمشان را شهید هم نمی گذارم اینجا... حرف من درباره تک تک آدمهاییست که پارسال حتی فقط یک بار به خیابان رفتند. یک الله اکبر گفتند نه از پشت بام از پشت یک پنجره تاریک با پرده های کشیده شده ... انهم هیچ، یک «خدا لعنتشون کنه» گفتند زیر لب...
حرف من اینست که تمام این آدمها از هزارتا مبارز و شهید و انقلابی 30 سال پیش بیشتر می ارزند... همین آدمهای معمولی... همین غیر سیاسی ها از صد تا بت و نماد بیشتر می ارزند. این آدمهایی که به اندازه خودشان می ترسند، احتیاط می کنند و ایدئولوژی و آرمان ندارند قهرمانهای دنیای مدرنند... همین آدمهای معمولی هم خواهند بود که صفحات مدرن تاریخ بشریت را می نویسند...

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

این درد لذت بخش نیست باور کن...

اینهایی که در تعریف مازوخیست می گویند کسی که از آزار دیدن لذت می برد احتمالا یا معنی آزار را نمی دانند یا لذت را یا هر دو را! به عنوان یک شاهد زنده می گویم که آزار لذت ندارد... حتی برای یک مازوخیست... لذت در آزار نیست... چیزی که مازوخیست را مازوخیست می کند یک جور انفعال فکریست... مازوخیست جماعت تعریفی ندارد از لذت... آزار را می شناسد... دنبال کسی هم راه می افتد که آزارش بدهد... پیدا نکرد خودش خودش را آزار می دهد... اما این آزار لذت ندارد که... درد دارد... فقط درد.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

هذیونات...

به نفس نفس افتاده ام... دنیا گرم تر از آن جایی ست که به من گفتند... و مقصد دور تر از آن قراری که روز الست با هم گذاشتیم... حالا من خسته بدون نا و نفس نشسته ام اینجا؛ گه گاهی چشمم به اسم هایی می خورد که دوست داشتم باشند... دوست دارم باشند یا اسم هایی که دوست داشتم جور دیگری باشند... اسم خودم هم تو این لیست دوم است البته... و اسم خیلی ها... خیلی ها... اکثر کسانی که می شناسمشان...
نمیفهمم منطق این دویدن مدام را... از هر کداممان هم که بپرسی دقیقا نمی دانیم... بعضی می گویند قراری که فراموش کرده ایم با کسی که نمی دانیم کیست گذاشتیم... پس چرا من درک نمی کنم منطق این قرارداد را.... ای وای....

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

خاطره جات!

از وقتی که برنامه های تلویزیون اینطور آزار دهنده شده مامان پناه آورده به کتابای من... تاریخ بیشتر دوست داره... اما رمان هم می خونه. امروز عادت می کنیم زویا پیرزاد و تموم کرد... ازش پرسیدم چطور بود؟ خوشش نیومده بود ظاهرا از شخصیت کامل مرد داستان... حالا کتاب رو گذاشته رو میزم که بذارمش سر جاش تو کتابخونه م... یادمه این کتابو از شهر کتاب سه راه تهرانپارس خریدم. با دل فولاد روانی پور و همنوایی شبانه ارکسترهای چوبی رضا قاسمی...
فروشنده شهر کتاب سه راه تهرانپارس یه آقاییه شبیه گانتر تو سریال فرندز... خوش برخورده و صمیمی... نمی دونم سفیدی موهاش از کهولت سنه یا از ژنتیک... اولین بار که رفتم تو فروشگاهش عصبانی بودم. محترمانه اخراج شده بودم و وسایلم از جمله کتاب روزنامه نگاری نوین دستم بود... از اتوبوس که پیاده شدم چشم افتاد به سر درش... coffee book... کتاب بنوشید... فکر نمی کردم خیلی مثل بقیه شهر کتابها باشه... واقعا هم نیست... فکر کردم بامزس! اینجا جلوی ترمینال شرق ادم کتاب بنوشه! گرم بود هوا و من از یه روز پر دعوا و یه اتوبوس سواریه یک ساعته با یه عالمه بار خسته بودم و البته عصبانی... به هر حال امتحانش بی ضرر بود... داشتم کتابا رو نگاه می کردم که همین آقاهه بهم گفت پدر بزرگ من همیشه می گفت به سه نفر اعتماد نکن: روزنامه نگار، روزنامه نگار، روزنامه نگار... نگاهش به کتابی بود که گذاشته بودم روی پیشخونش... گفتم راست گفته پدر بزرگ... منم همین فکرو می کنم... شروع کردیم به حرف زدن. از اینکه روانی پور اگه خودشو بکشه هم دیگه نمیتونه مثل سیریا سیریا بنویسه تا اینکه شعر کودک داره به قهقرا میره با این کتابایی که هی می خوان توش به بچه درست و غلط یاد بدن... و اینکه تو بین کتابای پیرزاد چراغ ها را من خاموش می کنمش بد نیست... اما در مجموع ادبیاتش ضعیفه، آشپزخونه ایه!!! این که غزاله علیزاده بهترین نویسنده زن ایرانه و بهتر از پارسی پوره... یهو دیدم یکی دو ساعته دارم با آدمی که اصلا نمیشناسم حرف می زنم... از کتاب فروشی که زدم بیرون حالم خوب شده بود انقدر که تا خونه رو پیاده اومدم... گور بابای کاری که با پولش نمی تونی سر ماه کیف و کفش دلخواهتو بخری...
ای ای ای... غرض اینکه خاطره بد چیزیه... مامانت میاره یه کتاب میذاره جلوی چشمت و این کتاب تو رو با خودش کجاها که نمی بره... بگذریم از تمام این خاطره ها. من عادت می کنیم رو دوست داشتم... ایده کتاب خوب بود. فضاش زنانه بود... یکم لوس و دبیرستانی بود بخشای عاشقانش اما یه نظرم مهم اینه که ته تهش هممون داریم به این شرایط بی خودمون «عادت می کنیم».

پی نوشت: یادتونه یه بار گفتم آدمایی که پست طولانی می نویسن رو نمی فهمم... هنوزم سر حرفم هسنم!

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

بی عنوان...

تمام شب را بیدار بودم.با هدی و مصطفی و چند تایی دیگر به تناوب تلفنی حرف می زدم. مصطفی می گفت بچه ها خبر دادند 8 صندوقی را که جلوشان شمرده اند همه به نفع مهندس بوده... اما تلویزیون چیز دیگری می گفت. صداهامون گرفته بود. همگی. باور نمی کردم. باور نمی کردیم، که تمام شد... صبح نمی دانم کی خبر داد که مهندس تو دفتر اطلاعات مصاحبه مطبوعاتی داره... ساعت 4... رفتم میر داماد پلیس بود. می گفتتند وای نستید اینجا. باتون تکان میدادند. بچه ها ماسک یخش می کردند بین هم... به نیکو زنگ زدم. صداش می لرزید. گفت کنسل شده... راه افتادم به سمت ونک... گلوم می سوخت. گرم بود و من آب نداشتم. مردم همه پچ پچ می ککردند. لازم نبود استعداد عجیبی داشته باشی تا بهت را تو چهره مردم بخوانی... اونجا دیدم گوشه میدون کنار دارو خانه قانون نزدیک 50- 60 نفر ایستاده بودند شعار میدادند... بیشتر الله و اکبر... بعضا این رای من نیست... مردم نگاه می کردند... یه 6-7 تایی گاردی وایستاده بودند. اما از پلیس خبری نبود... کم کم همه جمع شدند. نمی دونم چند نفر. دیگه نمی شد شمرد... همان آدمهایی که از سر کار برگشته بودند... یا تو راه خرید بودند... هدی را می گرفتم. او هم همانجا بود. اما موبایلها درست کار نمی کرد. پیدا نکردیم هم را. تصمیم این شد که از ولیعصر سر ریز شیم تا وزارت کشور... می گفتند می ریم می شینیم تا رایمونو پس بدن... تو راه حسین زنگ زد گفت شده 24 میلیون... گفت بجه های خانم بابایی دست زدند و گفت رهبر تایید کرد... سرم گیج می رفت. کفش بدی پوشیده بودم. آب می خواستم... تا سر عباس آباد رفتم با مردم... اما دیگه نمی تونستم... صنم زنگ زد. از ونک. گفت از آموزشگاه اومده بیرون. گفت اینجا دارن مردمو می زنن... بد می زنن. صداش می لرزید. آشکارا گریه می کرد. به کسی گفت آقا ولش کن... چرا می زنی؟ صدایی آمد که ما ماموریمو معذور... دیگه قدرتشو نداشتم. شایدم ترسیدم... همون جا از جمعیت جدا شدم... برگشتم خونه...
وقتی رسیدم صحنه هایی که تو وی اُ ای نشون می داد رو باور نمی کردم... تا 2 ساعت پیش من اونجا بودم این می تونست سر من بیاد... همون لحظه بود که تمام ترسم ریخت....

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

خنیاگر رنگولی می شود...

اینو خیلی از دوستام می دونن که یکی از بزرگترین علائق من رنگها هستن... شایدم یکی از بزرگترین نقطه ضعفهای من! چند روزپیشا بود که داشتم فکر می کردم که قالب بلاگم چقدر دال و دربه (dull n drab)... به هر سایتی که سر میزدم می دیدم قالبهای خوشگلشون برای بلاگفا و پرشین بلاگ ترجمه شده اما حالا انگار که بلاگر صدای درونی منو شنیده... یه عالمه رنگ و بکگراند خوشرنگ با قابلیت ادیت کوچکترین جزئیات... برای من که لذت بزرگیه این قابلیت، سوای از نوشتن!!!


یک گفتگوی پرسنال:
کودک درون:من بعد منتظر تغییرات بنیادی و رنگارنگ این وبلاگ باشید!!! ;)
بالغ بی ذوق: حالا نیست که اینجا خیلیم بازدید کننده داره!

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

باز هم برای ندا

نمیدانم این سوزش گلو به خاطر فریادهای پشت پنجره ست یا اشکهایی که هنوز و بعد از یکسال هربار ندا را می بینم به سراغم می اید... حالا یک فیلم جدید از یک زخم کهنه...

شبها به الله اکبر
تو را می خوانم ای خواهرم
که بزرگتری از تمام آن خدایان آسمان...
خون تو بود یا اشک من
شاید هم فریادمان،
گرم گرم
زمین را سوزاند.
آتش زد به دلمان.
شراره سبز این آتش سوزاننده تر است
از داغ سرب روی سینه هامان.
این شراره سبز
صدای ماست
ندای ماست
که عرش قدرت هر خدایی را می لرزاند...

این را پارسال نوشتم بعد از اولین بار که ندا را دیدم... انقدر به نظرم دردناک بود آن لحظات که نگهش داشتم روی کاغذی لای کتابی ولی امشب ... نمی دانم واقعا...

مزخرف گفتن که شاخ و دم نداره!

وقتی بگویی جمعه بی تردید بد ترین روزهاست... زمان جمله ات مضارع است. وقتی می گویی جمعه بی تردید بهترین روزها بود؛ زمان جمله ماضی می شود...
حالا اگر بگویی من به جمعه ها عادت کرده ام می شود نقلی... راست گفته اند خارجی ها این زمان پرفکت است حتی اگر لفافی باشد برای یک اعتراف...



پی نوشت: ترجیع بند این روزهای پلیرهای من...
همه شب نالم چون نی كه غمی دارم

دل و جان بردی اما نشدی یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

خود ژانر بینی...

اینایی که عشق و صفاشون با تلفنه فحش و فلاکتشون با وبلاگ نویسی!!!

قسم به عشق که برنده تر از تیغ های شماست...

قیچی به دستان، عنوان پیانو را از اکسترکت رمان دزدیدند. Ada را نام Adam و او را ضمیر ذکور دادند... عکسش را از قاب کتاب بریدند، اما عشق جرج از زیر تیغشان نگذشت... و عشق ادا به موسیقیش به سازش تیغشان را برید...

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

حال سلیقه زیبایی شناختی تان چطور است!؟

کلا خیلی بده که موش آزمایشگاهی باشی... یه نفر برای اینکه تمرین رومئو بودن بکنه هی هندونه بذاره زیر بغلت... بعد یهو نظرش عوض بشه و بخواد تمرین ناستنکا بودن بکنه...


پی نوشتی برای بی سوادها {!} و بی حواس ها: ناستنکا، شبهای سپید، داستایوفسکی...
;)

شاهد از غیب...

کیف می ده. موبایلتو بذاری روی نور، اسپیکر کامپیوترتو روشن کنی... بعد هرکی قصد تماس هم که داشته باشه تو می فهمی...

یک دو سه امتحان می کنیم...

این یک پی نوشت بدون نوشت است یا یک پست آزمایشی فقط برای اینکه بفهمم تلاشم برای سر در آوردن از این اچ تی ام ال مزخرف چقدر نتیجه بخش بوده!!!
تا اینجا که از 2 به 5 رسیده م... جای شکر داره...

پی نوشت بعدی: سوال: اینجا یکم زیادی رمانتیک نشده!؟
جواب خود آگاهم در مشورت با نا خودآگاه: چرا واقعاً
... اصلاح می کنیم!

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

تو بنشین؛ من برایت تعریف می کنم...

مرغک نسیان را چه به پرواز

در آسمان این شبهای سپید

که در تلالو اش

به روایت قصه ای نشسته ام

برایت.

بی صدا قصه ای که

دمادمش را با من زیسته ای...

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

مِن بعد شمع را از خانه ام بیرون می کنم!

بنویسم؟ از چی؟ از اینکه مثلا الان مصلح* شدیم... نه جان من نه برادر نمی نویسم این ته ماند پرایوسی من مال ِ خودمه... دوست ندارم جار بزنم... تا همین جای تعبیر خواب پریشبم کافیه خودم هم دیگه حوصله بقیه تعبیرش رو ندارم... همونطور فرویدی بمونه لذتش هم بیشتره!


در این مکان «مصلح» بر وزن مُسَلَح و به معنای آشتی آمده!

هذیونات!

من نمی فهمم. من آدمهایی که می آن یه پست وبلاگ می نویسن 4000 کلمه رو نمی فهمم. آدمایی که میشینن قصیده می گن، مثنوی 70 من می گن، شاهنامه می سرایند رو نمی فهمم... من میل عجیبی دارم به مینیمال نویسی میل عجیبی دارم به این سه نقطه ی آخر جمله هام... این سه نقطه ها تاکیدیه برای اینکه این جمله تموم نشده... هنوز در جریانه. قطعی نیست... برای من هیچ چیز قطعی نیست. حتی بودن آدما حتی رفتن آدما....



پی نوشت: اومدم چشم اینجا رو درست کنم زدم ابروشم خراب کردم نمیدونم چرا فقط 2تا پستمو نشون میده با اینکه تو تنظیماتم تعیین کردم که 10 تا پستو نشون بده!!!

پی نوشت دو: یعنی این عین نامردیه که من هیچی از این ماجرای اچ تی ام ال سر در نمیارم!!!