بچه بودم. 18 ساله حتی شاید از چند سالی قبلش. همان وقت ها که باور داشتم. باورهایم جایی که آن وقت ها فکر میکردم اسمش قلب باشد ریشه دوانده بود. تصمیم گرفتم روزنامه نگار باشم. کسی را از نزدیک نمی شناختم که روزنامه بنویسد. ساده لوحانه و ایده آل گرایانه فکر کردم راه ورود به هر حرفه ای دانشگاه است. بچه بودم خوب... هیچ کار جدی ای در زمینه روزنامه نویسی نکردم. هیچ وقت. هر جا که رفتم بعد دو هفته تا دو ماه یا سر اصول اخلاقی یا حق التحریر یا هر چه که فکر کنید بیرون آمدم. بالاتفاق اما تمام استادان و سر دبیرانی که با هیچ کدامشان آبم توی جوب نمی رفت می گفتند که در این رشته یک چیزی می شوی. الان که فکر می کنم می بینم از نفهمیشان بوده لابد. تا انتخابات 88 که سخت دنبال کار می گشتم. کار حرفه ای که نه اما به دوستانم چند جایی کمک می کردم. طبعا مجانی. فردای انتخابات درست جلوی در ورودی پارک ساعی بین همه آن جمعیت معترض تصمیمم را گرفتم. من روزنامه نگار نبودم. هیچ وقتش. هر چه بود رویای بچه گانه ای بود که به حقیقت نرسید. چند هفته ای گذشت تا به این نتیجه رسیدم که معلمی تنها انتخاب عاقلانه و بزرگسالانه ممکن است. دوران روزنامه نگاری من بی هیچ سابقه درخشان و خارق العاده ای تمام شد.
الان هیچ حسی از آن رویای کودکی برایم نمانده. حسم برای پیگیری اخبار، اشباع است. در جواب هر تحلیلی نمی دانم حواله می دهم. حتی نمی دانم بر لوگوی این روزنامه جنجال بر انگیز رحیم مشائی چه اسمی نقش بسته و پای ستون هایش اسم چه کسانی نوشته شده. راه حل من در مقابل مشکلات حرفه ایم فرار بود. اما این اسم های ناشناس که حتی ذره ای کنجکاوی برای دانستنشان ندارم، ایستاده اند. شما بگویید بی شرفند. من می گویم حرفه ایند. شجاعند. فرار نمی کنند. روزنامه نویسند. کاری جز این نمی دانند. تصمیمشان از سر بچگی نبوده. ریشه باورهایشان نخشکیده. امید دارند که یک روز در زندان ها که باز شد، فرصت های بهتر شغلی مجال انتخاب های کم جنجال تری نصیبشان کند.