این مکانیزم های دفاعی که توی کتاب روانشناسی دبیرستانمون هم نوشته بودنشون و ما هی سعی می کردیم برای کنکور حفظشون کنیم که 1- فرافکنی 2- توجیه گری و الی آخر به هر حال به این مکانیزم ها خیلی تکیه نکنید. گاهی لازمه که بی دفاع باشی. نا امید باشی. نا امید مطلق. بعد بشینی یه مدتی حالا هر چی که لازمه داغداریتو بکنی. با خودت حساباتو وا بکنی. پشت دستت که خوب داغ شد، بی خوابی هاتو که کشیدی، بی هیچ امید حد اقلی، اونوقته که دیگه خود به خود نیازی به مکانیزم دفاعی نداری. اصلن دیگه مشکلی با ناکامی نداری که بخوای در مقابلش از خودت دفاع کنی... من الان گمونم اینجام یه جایی حوالی پایان شب سیه! :)
خنياگران باد، وليكن سرگرم قصه هاي ملولند آنان از دردهاي خويش پريشند، آنان سوزندگان آتش خويشند . . .
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه
هَـویودویین!؟
از دیروز تا حالا نمیتونم از فیس بوک دل بکنم! این گوشه پروفایلم یه آگهیه بی ربطیه با عکس جویی فرندز... اون هم با موهای جو گندمی! به قول این گودریا اصن یه وضی...
۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه
عنوان ندارد سردرد دارد...
هی تب می کنم هی لرز. هی دیفن هیدرامین می خورم و ادویل. می خوابم. باز تب می کنم بعد چند ساعت... به کسی نمی تونم زنگ بزنم صدام در نمیاد. مامان نمیدونم از کی شنیده که وقتی یکی آنفولانزا می گیره باید اسفند دود کرد تو خونه که محیط ضد عفونی بشه. بعد من هی نفسم بالا نمیاد دیگه. بیرون سرده و نمی شه بیرون رفت. امروز کلاسم هم کنسل شد... معلم عزیزم که ما رو مریض کرد خودشم هنوز مریضه طفلکی... سرم درد می کنه و سنگینه... کتابایی که می خوام بخونم و گذاشتم جلوی چشمم مثل آیینه دق! دیروز یه نصفه صفحه ترجمه فارسی انگلیسی کردم جونم در اومد آخرشم یه عالمه غلط غولوط داشت. دیگه زیاده غری نیست... کاش می تونستم تا شنبه یه کله بخوابم...
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
من رو به راهم.
از دیشب بیخودی حالم خوبه. کم پیش میاد که من از موقعیتی راضی باشم. اما الان راضیم. دارم سعی می کنم که به خودم به شکل آدمی نگاه کنم که گاهی وقت ها و بعضی جاها لااقل حق داشته. حق داره. من دوستای زیادی ندارم. شمردنشون خیلی طول نمی کشه. اما آدمهای خوبین. مشکلات جدی شخصیتی ندارند. گاهی گوش می کنند و این کافیه. فکر می کنم رو به رو به راهیم... لا اقل حدودا می دونم کجاست این رو به راهی. یه قدم هایی بر داشتم. خودم این قدم ها رو بر داشتم و این خیلی برام مهمه. می خوام خودم رو دوست داشته باشم و از خودم راضی باشم. هیچ آدمی کامل نیست. من هم نیستم اما هستم... همین کافیه برام...
۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه
تاکسی نوشت
تو تاکسی همش حواسم به برف بود از پنجره کناری صندلی جلو. راننده هی زیر لب یه چیزایی می گفت که من نمی فهمیدم. فحش می داد انگار... چشمم افتاد به ماشین جلویی. دختر و پسر خیلی جوونی تو ماشین جلویی تو ترافیک برفی تهرون داشتن از سرو کول هم بالا می رفتن. هرچی فحش های راننده غلیظ تر می شد لبخند منم غلیظ تر. پسرک می خندید. دخترک روسریش تقریبن افتاده بود موهای فرفری داشت صورتش دیده نمی شد درست. توی یه لحظه لبهای هم رو بوسیدن. راننده بلندتر گفت کثافتا! من فکر کردم چه قشنگ...
۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه
ژانر متفاوت
اینایی که با تمام وجود تلاش می کنند آدمهای معمولی رو نادیده بگیرند.
*کلا آدم نا متفاوت براشون افت داره!
*کلا آدم نا متفاوت براشون افت داره!
مسئلتن...
در حال انجام یک کار ترجمه نسبتا جدی هستم در راستای تولید علم! حالا تو یه جمله ای مانده ام سخت عجب... از دو تا آدم اینکاره هم که پرسیدم نظراتشون با هم و با من فرق داشته... حالا اگر در میان معدود خوانندگان این سیاهه کمترین، کسی یافت می شود که دستانی توانمند در فن ترجمه دارد، یاری سبز نماید که لنگ لنگان تولید علم در این 2-3 روز گذشته مشهود بوده است.
اصل جمله:.in general, no phenomenon can be defined in advance as never to be counted as constituting a message
ترجمه این حقیر: به طور کلی هیچ پدیده ای را نمی توان پیشاپیش توصیف کرد زیرا هرگز پیامی که در آن وجود دارد درک نمی شود.
با سپاس فراوان از تمامی دوستانی که در این باره نظر خواهند داد.
۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه
برای بهنام و من
دیروز فالوش کردم. یه نوتی نوشته بود که چقدر بده اینکه کسیو بخوای و نخوادت. منم شرش کردم. یه جور رو نوشتی مثلن برای خودم. نمی شناختمش هیچ. امروز دیدم که گودرشو بسته بعد از چند ساعت یکی از بچه ها که پای همه نوت ها و پستا و لینکاش لایک می ذاشت و کامنت، نوشت که رگشو زده. اما زندس. نجاتش داده مادرش. چی می گفتم خوب؟ چه کامنتی مثلن باید می ذاشتم؟ من حتی بلد نیستم به دوستای خیلی صمیمیم اینجور وقتا چیزی بگم سارا و معصومه و یه محسنی هم بود تو دانشگاه... وقتی به من گفتن عین ماست وا رفتم. حتی شاید تو اون لحظه خیلی عصبی لبخند زده باشم... من همیشه به آدما حق می دم. برای انجام هر کاری. بلد نیستم اینجور وقتا بزنم تو گوش طرف یا دلداریش بدم حتی که همه چی لابد درست میشه. من خودم همیشه فکر می کنم که برای مردن یا دق می کنم یا تصادف یا خودکشی... حالت دیگه ای نداره. اینکه چرا تا حالا خود کشی نکردم نمی دونم. خیلی جاها ارزششو داشته تو اون لحظه خاص. اما به نظرم خود کشی برای آدمای وسواسی سخت تره. آدم آپ تایت هی یاد دورو بریاش میفته. هی فکر می کنه که بقیه چی می گن. لابد فک می کنن خودشون شاخ غولو شکستن که زنده ان. یا تو چقدر سوسول بودی یا ترسو یا بی مسئولیت. حتی من به این هم فکرکردم که مرده شور قبرستون وقتی بفهمه من خودمو کشتم چطوری قضاوتم می کنه. اما یه روزی یه جایی منم صبرم سر میاد و اختیار زندگیمو می گیرم دستم...
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)