۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

ای کاش قضاوتی...

همیشه می خندیدم به آدمایی که وقتی می فهمن کسی جایی بهشون دروغ گفته واکنش زیادی نشون می دن. انگار که دنیا به آخر رسیده. استدلالم هم این بود که خوب همه یه جاهایی مجبورن که دروغ بگن. اصلن کیو میشناسی که دروغ نگفته باشه و همین آدمی که الان آه و زاری می کنه هم هزار جا به هزار دلیل دروغ گفته. نقش بازی کرده. نقاب زده. ناگزیر بوده حتمن... اما الان، این روزا دارم فکر می کنم به کسی؛ که تمام شخصیتش دروغی بود در رابطه با من. یعنی اصولن اون مفهومی که از اون تو ذهن منه و اون مصداقی که بیرون از ذهن من از اون آدم وجود داره، به عنوان وجود فیزیکیش 2 تا پدیده کاملا متضاده. نگاه که می کنم. فکر که می کنم به این ها دردم میاد. آخه اجباری نبود. اصلن نبود. تا یه جایی شاید می شد به این آدم حق داد اما از یه جا به بعد.... درد داره اینا. درد داره. من نخوام تجربه کنم. نخوام آدم شناس بشم آخه باید کیو ببینم لعنتیا؟

۴ نظر:

ققنوس گفت...

سلام خنياگر مهربان و عزيز ... شب خوش .

ققنوس گفت...

چي بگم كه آرام شوي ...
خنياگر عزيزم ، بدون و آگاه باش كه طعم تلخي كه به زبانت آورد رو روزي مثل زهر مار خواهد چشيد ... همه ي رفتار هاي ما بازتاب دارن .
اين كه نمي خواي تجربه اش كني ، حرفيست. اما نميشه. اينجا اجبارا بايد درد بكشي...
متاسفم كه پيام آور درد شدم ...

علی. گفت...

این نوع تجربه ها خیلی تلخ هستن!
میچسبن به مغز آدم و قدرت فکر کردن رو از آدم میگیرن!
اما خب!
نمیشه از این تجربه ها دوری کرد!
بدون این تجربه ها زندگی کاملا یکنواخت و پوچ میشه!
من همیشه سعی کردم از این دردها منفعل نشم!
برعکس!
بیشتر انگیزه و انرژی بگیرم و محکم تر به طرف هدفم حرکت کنم.

صنم گفت...

ببین خارج از شوخی هیچ کس را منع نکن که سر خودت میاد.البته من فک میکنم یه کم داری اغراق میکنی و دروغی در کار نیست.بلکه رفتارهای ادمهاست که متناقضه.ادما با خودشون درگیرن.همین.