۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

این دل درد دارد، زخم دارد... بفهمید!

تنها آمده ام تاکید کنم از آنجا که هیچ مغازه ای نیست که در آن دوست بفروشند، آدمها مانده اند بی دوست!


پی نوشت: چی می شد اینجا هم کسی ما را آدم حساب نمی کرد...

۱۰ نظر:

المیرا گفت...

خنیاگر باد جان!اگر همونی باشی که من فکر میکنم، باید بگم که دوست من! اون وبلاگ مث خونه ی منه و در اون خونه برای تمام کسانیکه وجودشون ضربه ی واقعی به من بزنه بازه، ای کاش کمی کمتر وسواس بخرج میدادی و یادداشت رو بدقت میخوندی،این یادداشت کاملن بخاطره ای خاص اشاره داره : خرداد، کمربند. آخه تو مگه به من خیانتی کردی؟ سربزن، اگه دوست داری.ببین به من بخاطر برداشتت عذاب وجدان دادی، یه کم دیگه بگذره ممکنه اسم طرفو (مخاطب)واسه ت لو بدم. راستی خوشبختم

شاسوسا گفت...

مگه دوست تو مغازه هست؟

نیروانای گمراهی گفت...

متوجه منظورت از اون کامنتی که گذاشته بودی نشدم، اگه میخواستی سر نزنم بهت، میتونستی بگی... در هر حال من نفهمیدم از چی ناراحتی!
پ.ن:متاسفانه اینجا خصوصی نداره، وگرنه اینها رو باید خصوصی میگفتم

نيرواناي گمراهي گفت...

عجب خريم من فرانك جان!!! تازه الان متوجه منظورت شدم! ببخش كه اومدم و اراجيف بالا رو نوشتم، پير شدم ديگه بانو، دير ميگيرم مطلبو :))

نيرواناي گمراهي گفت...

ضمنا بگم: بي خود زور نزن، هرجا كه بري خودم بالشخصه ميام انقدر آدم حسابت ميكنم كه خسته بشي، مگه الكيه؟ :))

محکوم گفت...

می فهممت باور کن

برای طفلم گفت...

خب!چی باید گفت؟!!
گویند خدا همیشه با ماست
ای غم نکند خدا تو باشی
.
.
همین!
آپم

صنم گفت...

شاید من دوست خوبی نباشم.اما خودم هم دیگر خودم ر دوست نارم چه برسد به اینکگه بتوانم دوست خوبی باشم.

سیم باند گفت...

اگه یه دوست پیدا کردی سلام مرا هم برسان

علی. گفت...

خانوم اجازه؟!
من دوستتم!