۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

ستایفل

نه برداشتن ابروها، نه حمام طولانی، نه موزیک. نه کتاب. نه پیچوندن کلاس. نه رفتن سر کلاس. نه با تلفن حرف زدن. نه چت کردن... و نه چند تا کار دیگه که حوصله شمردنشو ندارم حالمو خوب نمی کنه... مشکل اینجاست که من دقیقا می دونم «چی» می خوام و «چی» مورد نظر کاملا غیر قابل دسترسه. نه که موقتی غیر قابل دسترس باشه ها... کاملا و تحقیقا در دسترس نیست! حالا من الان انقدر هوپ لسم که دارم به حال این آدمایی که تو زندگی هی گیج می خورن و نمی دونن که چی می خوان هم حتی حسرت می خورم!

پی نوشت: تو این هاگیر واگیر طعم گیلاس دیدن جز سندی در اثبات مقتدرانه مازوخیسم فکری چه چیز دیگری می تواند باشد!؟

۱۵ نظر:

طلوع گفت...

اینا که میگی خیلی بده امیدوارم زودی از این حال در بیای

طلوع گفت...

اینا که میگی خیلی بده امیدوارم زودی از این حال در بیای

حیاط خلوت گفت...

گاهی واقعاً، واقعاً ها، هیچی آدمو سرحال نمیاره و تکلیف آدم روبزور مبهم تر می‌شه نه روشن‌تر.
تا حدی زیادی در همین فضا غوطه ورم.

رضا افضلی گفت...

امیدوارم هر چی زودتر از این حال در بیای اون چی در دسترس بشه

المیرا (لکاته) گفت...

بنظرم طعم گیلاس حالتو خوب کنه فران من خیلی بهم کمک میکنه، آدم یه ذره حس زندگی بهش دست میده. یادم بنداز یه بار برات یه پست در باره ی چیزای خیلی کوچیک خوب زندگی بنویسم. عنوانشم میذارم یه چیزی مثل : برای خ. ب.

محکوم گفت...

این که میدونیچی حالتو خوب میکنه و اون چیز در دسترس نیست خیلی بده. می فهمم چی میگی.

ققنوس گفت...

سلام خنياگر عزيز ... اي بابا ، نگران شدم. چرا آخه؟ كسي مثل شما با استعداد و با سواد مي تونه به هر جايي برسه.م مطمئن باشين.

آرش کمانگیر گفت...

راستش هیچ کمکی از دست ماها ساخته نیست. فقط اینو بهت یادآور بشم که گول روحیه اتو نخوری که "وضع تو بدترینه" همین الان خیلیها هستند که آرزوی موقعیت و جایگاه تو رو دارن .

ICE گفت...

منم همین مرگو دارم

صنم گفت...

والا خنیاگر جان.منم خیلی وقتها همین حسو داشتم.این که میدونستم چی میخوام اما میدونستم بهش نمیرم.اونقدر که هیچی خوشحالم نمیکرد.تازه مدتها بود که میرفتم حموم و گریه میکردم.یه بار یادمه اینقدر گریه کردم که برای اینکه کسی نفهمه زدم بیرون.حالا نمیدونم تو هم حالت به این بدی هست یا نه.اما حتی درهمین حدم به نظرم یکمی باید قرص ضد افسردگی مصرف کرد.البته مشکلو حل نمیکنه.ولی تواناییی ذهن رو میبره بالا
به هر حال به نظر من نا ممکن وجود نداره.فقط ممکنه اون چیزی که میخوایم خیلی خیلی سخت به دست بیاد.
ولی قضیه اینه که باید دید چقدر میخوایم و در چه حد تو اولویتمونه.
اگه اون چیزی که میخوایم 100 درصد باشه و تو اولویت اول.پس باید همه تلاش خودمونو بکنیم.اما به هر حال از این حالت دپرشن یا وسواس یا هر کوفت دیگه ای باید بیرون اومد.

بيد مجنون گفت...

براي برخي مواقع - فقط برخي مواقع - راهكارهايي هست
مثلا ً ويدئو كليپ هايي كه دوست داريد رادر كنار هم بگذاريد و ببينيد
يا قسمتي از يك فيلمي كه دوست داريد
و يا ورزشي كه علاقه داريد
يا آهنگي كه دوست داريد
آدمي،دوستي.پاركي،بوي خوشي،دويدني و شنايي و...
ولي برخي اوقات مانند ديشب خود من هم هست كه ادم حتي حوصله بر طرف كردن حوصله سر رفته اش را ندارد
اين خيلي بد است !

ققنوس گفت...

سلام گرامي ... شب خوش .

علی. گفت...

یه چیزی رو خوب میدونم!
کامپیوتری که هنگ کرده، باید یه شوک بهش بدی، یا ریست کنی!
این قضیه در مورد آدمها هم خوب جواب میده!
پس،
یا یه کاری انجام بده که تا حالا نکردی و برات هیجان آوره!
(بی زحمت معتاد نشو!)
یا از اول شروع کن!
امیدوارم که زود از این حال دربیای!

صنم گفت...

@علی.علی جان این چه پیشنهادیه.خوب خودکشی کردن هم یه کار هجان انگیزیه.خنیا جان کارای خوب هیجان انگیز بکن

محمد صفاري گفت...

به نظرم اين كه بدوني چي ميخواي ولو اينكه غير قابل دسترس باشه بازم از اينكه حالت خراب باشه و ندوني چي ميخواي و چه مرگته بهتره، البته اين فقط نظر بنده ميباشد