این چند روز روزهای جدال خودآگاه و ناخوداگاه من بود... دیروز وقتی خود آگاه فرمان آیزولیشن می داد... نا خودآگاه تمام تلاشش را کرد تا این وبلاگ را حفظ کند جدال برابر به تغییر آدرس وبلاگ انجامید تا نه سیخ بسوزد و نه کباب... بعد وقتی باز خود آگاه از سر عادت فرمان گریه و درد دل می داد... این نا خودآگاه بود که مرا تمام شب به بک خواب آرام و کامل فرو برد... بر عکس شب پیشتر که پر بود از شک و بی خوابی و آشفتگی ناخوداگاه... این بار ناخوداگاه برد و من نا خوداگاه خوشحالم! نمی دانم باعث اصلی همه اینها میل شدیدم است به ثبات یا یک سطحی از من واقعا نمی خواهد که به گذشته نه خیلی دورم برگردد...
بعد از ماه ها آرامم. شکی ندارم... خوبم! فکر کنم حالا جایی ایستاده ام که دلم برای وبلاگم بیشتر از هر کسی تنگ می شود...
بعد از ماه ها آرامم. شکی ندارم... خوبم! فکر کنم حالا جایی ایستاده ام که دلم برای وبلاگم بیشتر از هر کسی تنگ می شود...
۷ نظر:
بالاخره این وبلاگ پا بر جا میمونه یا نه!؟!؟!؟!؟
@ سینا:بله فعلا که می ماند
هووووم
خوبه خوبه
سلام خنياگر گرامي ... خوبين؟
واااااي خوشحالم برگشتين. داشتم نا اميد مي شدم. يعني شدم. اما الان ديگه خوب شد.خوش برگشتين.
به به!
خوبه!
خوشحالم که هم حال خودت خوبه و هم حال وبلاگت!
خنياگر گرامي
دعوت مي شين به مطالعه ي قسمت آخر اين سري از داستان هاي شيخنا.
خوشحالم. هم برای خودت که خوبی و هم برای وبلاگت که پابرجاست
ارسال یک نظر