تو تاکسی همش حواسم به برف بود از پنجره کناری صندلی جلو. راننده هی زیر لب یه چیزایی می گفت که من نمی فهمیدم. فحش می داد انگار... چشمم افتاد به ماشین جلویی. دختر و پسر خیلی جوونی تو ماشین جلویی تو ترافیک برفی تهرون داشتن از سرو کول هم بالا می رفتن. هرچی فحش های راننده غلیظ تر می شد لبخند منم غلیظ تر. پسرک می خندید. دخترک روسریش تقریبن افتاده بود موهای فرفری داشت صورتش دیده نمی شد درست. توی یه لحظه لبهای هم رو بوسیدن. راننده بلندتر گفت کثافتا! من فکر کردم چه قشنگ...
۳ نظر:
درود خنياگر مهربان ...
چقدر عالي ... چقدر زيبا و خوب .. چقدر قشنگك ...چه صحنه ي زيبايي ...
اون راننده هم از همان احمق هاست كه دست خودش نميرسه و فحش ميده ...
همون. حواست پرت بوده که گوشیتو جا گذاشتی
گورِ بابایِ اون راننده!
ارسال یک نظر