۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

ای باد شرطه، جان مادرت...

به یک نتیجه ای رسیدم! من در آن واحد بلد نیستم چند تا کار رو با هم انجام بدم! وقتی می گم «آن واحد» منظورم آن واحد به معنای واقعیش نیست. مثلا می تونم در حینی که تلفنی حرف می زنم، فیلم هم نگاه کنم. تمرکزم هم روی هر دوش خوبه. اما مثلا وقتی قراره زبان بخونم دیگه نمی تونم دنبال کار هم بگردم! یا اینکه وقتی دیپرسم و پست های بلاگم قراره آه و ناله گونه باشه، دیگه نمیتونم مثلا بیام از ریشه های خشونت و صدای پای تروریسمی که این روزا حس می کنم هم بنویسم! اگه بخوام هر دو رو با هم انجام بدم هیچ کدوم خوب از آب در نمیاد!

نتیجه اینکه تصمیمم برای کار پیدا کردن خیلی جدی تره الان! جهت اثبات یه چیزهایی به یه کی هایی که ... حالا بماند!

پی نوشت: من اینجا نمی نویسم تا اثر هنری بیافرینم... اینجا در حد دفتر خاطرات یک بچه مدرسه ای بی معناست!

۷ نظر:

صنم گفت...

تو مگه قرر نبود که بشینی واسه فوق بخونی.فرتنک اخه حالا کار تا پیدا بشه.فعلا بشین واسه فوق بخون.افرین

خنیاگرباد گفت...

یو نو صنم؟ قصه منم شده حکایت اون پیر مرده و پسرش که با الاغ سفر می کرد!!!
نمیدونم خداییش...

شاسوسا گفت...

زندگی همهش 1 اثرهنریه بزرگه...
سماق چرا؟رمزو می خواید؟میشه میلش کنم براتون؟ایمیل میدید؟

نيرواناي گمراهي گفت...

فعلا هر كاريو كه تو همون «آن» بيشتر دوست داري يا مهمه يا هر جور ديگه اي ارجحيت داره رو انجام بده، گور باباي دنيا، تو اين وضعيتاي روحي آشفته ي ما، در آن واحد نصف كار انجام دادنم هنره به خدا...
پ.ن: دفتر خاطرات يك بچه مدرسه اي هم كم اثر هنري اي نيست واسه خودشا:)

محکوم گفت...

من می نویسم که خودم را به سایه ام که روی دیوار افتاده معرفی کنم

بي پدر خودشيفته\ گفت...

اي باد شرطه ما رو هم ايضا جان مادرت...
كه اين روزا عين شماييم داداش. مي خواهيم يه چيزايي رو به يه كسايي ثابت كنيم و اينجا يه چيزاي بي معني اي همينجوري مي نويسيم.

علی. گفت...

خب این نتیجه ای که گرفتی نشون میده تو با همه دخترها فرق داری!
بهت تبریک میگم.