۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

واکاوی خاطره هایم...

داشتم ارشیو وبلاگ قبلیم رو تو بلاگفا می خوندم... هر پست من رو یاد آدمی یا اتفاقی می نداخت. این وسط تو بین همه اون پست ها یه داستان هم بود... با توجه به اینکه خوانده های این وبلاگ جز 2-3 نفری، بقیه جدیدن دلم خواست که داستان رو اینجا بذارم... دوست دارم نظر بدین...


عصرهای زمستان

آرایش غلیظ روی چشمش سنگینی می کرد. خودش را برای آخرین بار در آیینه وسط ماشین چک کرد –در آستانه سی سالگی هنوز جوان بود و زیبا - و از ماشین پیاده شد. صدای قفل مرکزی و بیپ دزدگیر در شلوغی عصر خیابان گم شد. از کنار ماشین های پارک شده در امتداد خیابان جوردن کمی به سمت پایین حرکت کرد. وقتی مطمئن شد عابران و مغازه دارها حواسشان به او نیست ایستاد منتظر ماشین. یک تاکسی بوق زد، سر تکان داد که نمی خواهد. نمی دانست به خاطر باد سرد بود یا نگاه سنگین راننده ها که آرایشش سنگین تر از قبل می نمود. پرشیا، زانتیا.... و یک پرادوی سفید. دانشجو که بودند ماشین های شاسی بلند را دوست داشت. هر وقت سیامک از پشت تلفن می پرسید "چیزی از بیرون نمیخوای؟" به شوخی می گفت: - چرا یک پرادوی سفید چهار در.

بعد از چند سال هنوز یاد نگرفته بود قبل از سوار شدن به صورت راننده نگاه کند. آنقدری می دانست که هیچ زنی او را با آن لباسها و این آرایش سوار نمی کند و همین کافی بود. داخل ماشین را بوی عطر مردانه پر کرده بود. احساس راحت تری پیدا کرد. به راننده نگاه کرد. مردی حدود 45. با موهای جو گندمی. مثل تمام مردهای 45 ساله ای بود که توان خرید این ماشین را دارند و اینجای شهر زندگی می کنند. مرد از شرکتش می گفت و از کارمندانش که هیچ کاری را درست انجام نمی دهند. از این که پول در آوردن چقدر سخت شده و از اینکه زن و بچه آدم چه می فهمند از کجا و چطور میاد. «خانم جفت پاهایش را در یک کفش کرد که باید من و این بچه را بفرستی کانادا.» خانم را با لحن مسخره ای می گفت. مثل زنهایی که دارند پشت سر مادر شوهرشان غیبت می کنند. «خلاصه من هم فرستادمشان که بروند. اما راستش را بخواهی حالا فکر می کنم که راحت شدم از غرغرهایشان.»

رسیده بودند به چهار راه جهان کودک. داشت با خودش فکر می کرد که یعنی الان سیامک هم دنبال یک زن غریبه می گردد تا مثل خاله زنک ها پشت سر نسرین غیبت کند؟

صدای مرد او را به خودش آورد: شما همیشه انقدر کم حرفید؟

- «نه، فقط عصرهای زمستان. دلگیرند!» لبخند زد.

- من عادت دارم شبها زود شام بخورم. الان هم خیلی گرسنه ام. با یک شام دو نفره که موافقی؟

گرسنه بود اما هیچ وقت عادت نداشت درخواست مردها را برای هر چیزی مستقیم و صریح بپذیرد.

- « راستش من خیلی اهل شام نیستم.» چراغ سبز شد.

- حالا امشب رو استثنا قائل بشید. اصلا یک فکر خوب. میریم خونه من. زنگ می زنیم برامون غذا بیارن. نظرت چیه؟

لبخند محوی زد و سرش را کمی به سمت شانه ها کج کرد. فکر کرد: چه خوب که سوال اضافه نمی پرسد.

ماشین پیچید توی یکی از کوچه های خیابان الوند. در پارکینگ با ریموت باز شد. در راهرو مرد 2-3 قدمی جلو تر می رفت. کمی نگران. فکر کرد مثل آن وقتها که با سیامک به خانه شان می رفت. در آیینه آسانسور یک بار دیگر خودش را نگاه کرد. موهای سیاهش زیر شال سرخابی بهم نریخته بود اما ناخودآگاه دستی به موهایش کشید تا مرتبشان کند.

دکور آپارتمان کاملا مدرن بود با ترکیب رنگ کرم و سبز. مرد تنها چراغهای دیواری را روشن کرد و به اتاق خواب اشاره کرد. راحت باش. اگر میخواهی می توانی پالتو را آنجا آویزان کنی.

زن به اتاق رفت. به آیینه نگاه کرد. این بار نه برای ارزیابی تنش. لبهایش را جمع کرد. 8 سال پیش یکبار برای همیشه روحش را فروخت. حالا چه فرقی دارد تن خودش و دیگران. مرد با دو انگشت به در زد:

- شام چی می خوری خانمی؟

- هر چی فقط سبک.

- جوجه؟

- بدون برنج

مرد گفت: پس تا شام رو بیارند من برم دوش بگیرم، تو نمی آی؟

- نه و فکر کرد مثل همه مردها، وقیح. وقتی از اتاق بیرون می رفت متوجه شد مرد در آپارتمان را قفل کرد.کلید را توی جیبش گذاشت و به حمام رفت.

***

با بدن عرق کرده روی تخت دراز کشیده بود. هیچ حس بدی نداشت. به سقف نگاه می کرد؛ مثل سنگ. حتی خرخرهای مرد هم خلسه اش را بهم نمی زد. تمام این مدت چشمهایش را بسته بود و انگار از سیامک کام می گرفت. بلند شد. لباسهایش را برداشت. و کلید خانه را از جیب صاحبخانه. لباسهایش را که می پوشید به سخت ترین بخش معامله فکر می کرد... قیمت. همیشه تعیین قیمت به عهده او بود و او هم هیچ وقت نمی توانست درست تصمیم بگیرد. لا اقل در آن گیجی. کیفش را باز کرد. یک تراول چک، یک کاغذ و یک خودکار در آورد. روی کاغذ نوشت: « نمی دانم قیمت درستش چقدر است. اما امیدوارم راضی باشی. شب خوبی بود.» کاغذ و تراول را روی جاکفشی گذاشت و از خانه بیرون زد. هنوز گیج بود. مثل 8 سال پیش در یک عصر زمستانی.

توی تاکسی تا به ماشینش برسد با خودش فکر کرد: یعنی او هم به زنش خیانت می کند؟ لبهایش را جمع کرد: نسرین خودش یک خیانت بود. به من...


۱۳ نظر:

محکوم گفت...

با خوندنش مسخ شدم. حالم بد شده. یه سری خاطرات آزار دهنده گلومو چسبیده. دارم خفه میشم

شاسوسا گفت...

میشه حسه اون زنو فهمید...خیلی دردناکه...خیلی انقدر که نمی دونم چقدر!!!!!!!!!

خودشيفته گفت...

من فكر مي كنم وحدت موضوع وجود نداشت. يه كم آشفتگي داشت. مثلا اينكه تو ميخواي درباره ي مردهايي كه دل يه دختر رو ميشكنن و زرتي ميرن زن مي گيرن و يارو جنـ.ده ميشه بگي... يا مردهايي كه به زنشون خيانت مي كنن... يا زن هايي كه همه چيزشون رو به خاطر يه انتقام مسخره ميفروشن و زندگيشون ميشه اين... يا...
اصلاً قرار بود چي رو بگي؟ من يه لحظه احساس كردم دختر شايد حق داره. اما وقتي ياد يه ماجراي اينجوري افتادم كه دختره با يه مردي كه دو تا بچه و زن داشت رفيق بود و معتقد بود اصولا زن يارو بوده كه اضافيه و به عشق اونا خيانت محسوب ميشه... به خودم گفتم:‌نه...هرزگي براي توجيه خودش دنبال دليله.
من مي گم فقط با خودت كنار بيا كه دقيقا چي مي خواستي بگي؟

آرش کمانگیر گفت...

شاید وقتش رسیده که یه مقدار توی معنای عشق اساطیری زمان نظامی دست ببریم و اونو با زمان خودمون آپدیتش کنیم. از دیدگاه عشقی که نظامی اونو توی فرهنگمون جا انداخت به هر دو طرف ماجرا میشه تا حدودی حق داد و این بر می گیرده به اینکه مرز اخلاق و عشق کجا همدیگه رو قطع می کنند
موضوعیه که خیلی در موردش میشه حرف زد. سرتو درد آوردم.

خنیاگرباد گفت...

@ خودشیفته: والا من انتظار هر نوع نقدی رو داشتم جز نقد ارزشی کاراکترها! دوست ندارم اینو توضیح میدادم اما خوب این آدم یه بار زعم خودش یه رابطه کامل داشته... رابطه ای که به تمام نیازاش جواب میداده... حالا تموم شده و این آدم فکر می کنه که روحش تو اون رابطه قبلی جامونده یا یه همچین چیزی... حالا می گرده دنبال آدمهایی که موقتا بتونن اون نیازها رو جواب بدن. بدون وزن هیچ رابطه ای...
نمیدونم تونستم بگم چرا یه همچین چیزی رو نوشتم یا نه!!!

ICE گفت...

داستان کمی آشفته بود....پر و پخش بود...

علی. گفت...

به به! لذت بردم!
اولش بگم که من یه بیسوادم! و فقط از دید یه خواننده معمولی برای نوشته ات نظر میدم.
- انتخاب موضوعش که عالی بود.
- متن داستان هم خوب بود. ساده و روان نوشتی. از قلمت خوشم میاد. منم همیشه سعی میکنم با این قلم بنویسم چون خواننده رو درگیر و اذیت نمیکنه.
- توصیف فضاهات خیلی خوب بود.
- یکپارچگی داستان هم خوب بود. معلومه که ذهن خیلی خوبی برای نوشتن داری.
- کمی مقدمه احتیاج داشت. پس از اینکه چند جمله خوندم حس کردم که انگار یهو پریدم توی حوض!
شاید مثلا قبل از ورود به داستان میتونستی فضای اون خیابون رو بیشتر توصیف کنی.
- کارکترهات کمبود توصیف دارن! مثلا درباره این زن فقط "آرایش غلیظ" و درباره مرد فقط "45 ساله با مو جوگندمی" نوشتی! کمی توصیف بیشتر!
- درد این زن رو زیاد باز نکردی. یعنی تو آخر نوشته من خواننده هنوز قانع نشده بودم که چی شده و چرا؟!
باید در مورد سیامک بیشتر مینوشتی.
........
در کل اینو بگم که این داستان عالی بود، اما جا برای نوشتن بیشتر داشت.
.

طلوع گفت...

خیلی از داستانت خوشم اومد موضوعش تکراری بود اما نگاه تو به موضوع و زاویه دیدت تازه بود و به نظر من با ارزش بود.

نيرواناي گمراه گفت...

اول سلام
راستش موضوع اين داستانت تا حد زيادي تازگي داشت و اين خودش يك حسن بزرگه، نميدونم بگم قابل قبول بود كار شخصيت داستان يا نه، كلا هم خيلي اهل قضاوت كردن آدمها نيستم، فقط فكر ميكنم از ديد زنانگي، براي دست زدن به چنين كاري و در پيش گرفتن چنين رويه اي، يك تصميم خيلي خيلي سخت سد راه ميشه، پس ابعاد ضربه اي كه زن داستانت خورده بايد خيلي خيلي بزرگ و خرد كننده باشه، ولي به نظرم توي توضيحاتي كه دادي اين ضربه رو به خوبي براي مخاطبت جا ننداختي و فقط به اين بسنده كردي كه رابطه اي داشته و طرف رفته زن گرفته... من زن نيستم، نميدونم، ولي فكر ميكنم بايد هولناكي و خرد كنندگي اين شكست ميشد مهمترين تاكيد داستانت تا آخر داستان وقتي مخاطب با عمل كاملا غير عرفي زن مواجه ميشه، بتونه يه جورايي باهاش همزاد پنداري كنه... به نظرم بزرگترين عيب داستان همينه كه ما تقريبا از شخص محوري اون همونقدر اطلاعات داريم كه مثلا از مرد زن باره ي پرادو سوار... ولي بقيه ي چيزها مثل موضوع و زبان روايت، حقشون به خوبي ادا شده
شرمنده كه اينقدر پر حرفي كردما فريبا بانو، ولي دوست ندارم فقط بگم: خوب بود، به به، يا بد بود، اه اه...
ضمن اينكه اولين داستاني بود كه ازت خوندم، پس كلي ذوق كردم و افتادم به پر حرفي
بازم داستان بنويس چون بلدي بنويسي، موفق باشي عزيز

ناشناس گفت...

سلام
نمی تونم درباره این پست نظر بدم چون نتونستم تا اخرش رو بخونم.

خنیاگرباد گفت...

@کلک: یعنی انقدر بد بود؟

ناشناس گفت...

من این آرزو رو با خودم به گور میبرم که توو یه قصۀ اینچنینی یه «پیرزن» به شووهرش که بهش خیانت کرده خیانت کنه! توصیفات جالب بود

Unknown گفت...

age az in moireda soragh dashti khabar bede