۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

من و این همه امید حداقلی

چند دقیقه پیش یادم آمد که پری روز 26 شهریور بود... یعنی همان جمعه ای که از ساعت 10.30 تا 8-9 شب تمام مغازه های میدون محسنی و ونک رو با سیمین و ماهیار زیر و رو کردیم دنبال لباس برای عروسی های بعد ماه رمضون و طبیعتا من تو بین اون همه لباس و جا پروی های گرم هیچ یادم نبود که تا دو سه سال قبل توی این روز زانوی غم بغل می گرفتم و حوصله هیچ کاری نداشم جز شخم زدن یک سری خاطرات بد! حالا اما که درست فکر می کنم می بینم که حتی دیگه این ذهن بیمار من هم قادر نیست اون خاطرات بی خود بی ارزش رو به یاد بیاره! هر چند که ذهن بیچاره خاطرات بد دیگری رو جایگزین کرده تا در عزایش مراسم سالگرد بگیرد اما همین که یک سری اطلاعات خروجی و دور ریختنی وجود دارد جای امید و شکر است!

خواندن ترجمه انگلیسی طاعون کامو را به نیمه رسانده ام و به این فکر می کنم که ترجمه ترجمه است حتی اگر فارسی نباشد.. لذت ادبیات در زبان اصلیست... در اولین فرصت باید فرانسه را شروع کنم...

پی اس: قالب قبلی قشنگ بود اما سنگین بود و ظاهرا دیر لود می شد!

۱۴ نظر:

رضا گفت...

حتمن خوندن کاموبه زبان فرانسه خیلی لذت بخش تره امیدوارم تو یادگیری زبان فرانسه هم موفق باشی

محمد صفاري گفت...

ما كه ديگه هيچ نوع خروجي نداره مخمون، چه خوب و چه بد، تا اطلاع ثانوي تعطيل ميباشد:))
بابا دمت گرم با اين پشتكارت فرانك، حسوديم شد يه نمه، يادته رفته بودم كلاس انگليسي كه؟ نميدونم چي شد ولش كردم ولي مثل سگ پشيمونم به خدا، راست ميگي، زبون مادر هر اثري يه چيز ديگست واقعن

علی. گفت...

عالیه!
تبریک میگم!
اخراج خاطرات بد از ذهن و اظهار علاقه برای یاد گرفتن یه زبان جدید!
این یکی از حرکت های اساسی برای موفقیته!
امیدوارم همه ما بتونیم فکرها و خاطرات بد خودمون را با ایده های جدید و تلاش های جدید عوض کنیم.

ققنوس گفت...

سلام بر شما خنياگر عزيز ...
خاطراتي كه بد هستن مثل سم عمل مي كنن و با هر بار ياد آوري در كل بدن پخش مي شن و آسيب مي زنن.
بايد دور ريخته شن و ميزان ياد آوريشون به حداقل برسه.
اما در مورد عروسي ها مبارك باشن ...

آرش کمانگیر گفت...

خوندن ترجمه یعنی خوندن یه متنی که در ذهن مترجم اون متن کانالیزه شده و گاهی ممکنه فرسنگها با مقصود نویسنده فاصله داشته باشه.
پ.ن: منو بردن وبلاگستان گفتم رنگ قالب وبلاگ خنیاگر باد چشمو اذیت می کنه .

eila گفت...

راستش باید بگم خوش به حالت!
منم دارم می رسم به روز هایی که قرار فقط بشینم و خاطرات بد رو مرور کنم، گاهی یه سری فکرای احمقانه به سرم می زنه ولی می دونم جز تحمل کاری ندارم.
امیدوارم پیروز باشی

afra گفت...

افرا سبز:
استغفرال... مگر زنها حق وبلاگ نویسی دارن در این مملکت؟کهنه بچه شستن از وظایف زن است نه وبلاگ نویسی!

افرا قرمز:
در مدح و سنای زنان همین بس که مردان صدای خود نازک میکنن و زیر ابرو برمیدارن!

خودم
منظور من از نوشتن آیه 13 تحقیر زن نبود،اسم وبلاگ و نوع نوشتن من راهگشا باید باشه که گویا نیست!

خنیاگرباد گفت...

@ محمد: من؟ پشتکار!؟ بی خیال بابا! ضمنا اگه فرانسه هم بخواد به اندازه انگلیسی طول بکشه ایشالا 90سالگی طاعون رو به فرانسه می خونم!!!

@ آرش: جدا!؟ بذار امشب امتحان کنم! اگه چشمو بزنه چشم عوضش می کنم...

@ افرا: والا من که تفاوت این رنگ های شما رو نفهمیدم... در مورد اون تحقیر هم من که گفتم این جریان نا خوداگاه بود... یعنی کارکرد ناخودااه زبان در تحقیر زنانگی!

شاسوسا گفت...

وتنها تو این شرایطه که حس میکنیم اهمیت گذشت زمان را...

روهام گفت...

من همیشه فکر می کردم اون چیزهایی که به سر ادم میاد وقتی به خاطره تبدیل شد دیگه می شه که فراموشش کرد دیگه مثل سابق نیستش گاهی ادم یادش میاد. بعضی خاطره ها بخصوص اونهایی که با حسرت هستن اینجوری نیستن هر چی بیشتر ازش می گذره دردش هم بیشتر می شه. باور کن.
در مورد امیر حسین مرگ قسطی فقط بگم که رمان اولش رو نوشته و در به در ناشر می گرده که چاپش کنه. وبلاگ هم دیگه نمی نویسه. طفلی بچم از صبح تا شب می ره سر کار!!!!!
منم اومدم که راس راسی بنویسم همونجوری روزنگاری. آخ و اوخ های رمان نویسی هم بهش سرایت می کنه دیگه چاره چیه.

حیاط خلوت گفت...

طاعون رو خیلی وقته که خریدم، یه 6 ماهی می‌شه اما هنوز نخوندمش. تو فضای کامو نبودم شاید اونم بعد از این همه وقت که از بیگانه و حکومت نظامیش گذشته بود... اما پستت وسوسه‌ام کرد بیاد بالای لیست

و چه جالب که منم الان سه ساله می‌خوام برم فرانسه بخونم و همچنان نتونستم امسال حتی امسال اسم نوشتمو مجبور شدم انصراف بدم

آرش کمانگیر گفت...

خنیاگر باد ! اینجا اگه یه نفر بخواد یه حرف در گوشی بزنه چیکار باید کنه ؟

طلوع گفت...

نبودم اما حالا که اومدم همه نوشته هاتو یه جا خوندم.تو مطلب قبلب هم بنده رو له نمودین.

شاه رخ گفت...

من با 26 شهريور 78 خاطره دارم
روز ثبت نام دانشگاه بود!
سلام
نمكيا اون وقتا داد مي زدن نمكيه نمكي
حالا داد مي زنن سبديه سبدي؟ اره؟