۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

بدون عنوان

پتو رو کشیدم روی سرم و رویا می پرورانم... توی این رویا نه خبری از اون کلبه های جوبی وسط جنگل هست نه آرامش نه عشق نه هیچی... الان بزرگترین آرزوی من اینه که یه اتاق تو زیر زمین یه خونه کثیف تو یه محله داغون یه شهرستان پرت داشتم... تو بگو بشاگرد... یه شغلیم داشتم که ساعت کاریش از 6.30 صبح بود تا 9 شب... با یه مشت آدم زبون نفهم سرو کله می زدم سر همه چی... حقوقم هم انقدر کم بود که اجاره م رو میدادم و یه وعده هم غذای اشغال می خوردم. همین... هیچ کس هم نبود تا هیچ سوالی بپرسه.... دلسوزی کنه... هیچی هیچ ادعای اضافه ای نبود... دوست داشتم که طرف ها کثافت مطلق باشن اما ادعای مهربونی و دلسوزی و دلتنگی اینا هم نکنن... همین... به جایی رسیدم که همه آرزوم تو زندگیم همینه... همین.

پی نوشت: چند وقت پیش که این رو نوشتم باید این قید را هم اضافه می کردم که وقتی آدم هی وسط رویاهاش می گه «همین»، ایضاً داره به --- فنا می ره.... همین!

۵ نظر:

ققنوس گفت...

سلام خنياگر گرامي ... صبح آدینه به خیر .

ققنوس گفت...

راستش روزي كه دوباره برگشتي به وبلاگ نويسي ، خوشحال شدم. فكر كردم روحياتتون بهتر شده. اما با خواندن اين پست فهميدم خير ...
خنياگر عزيز ، كاش ...

خنیاگرباد گفت...

ققنوس خیلی سخته که حباب باورهات بترکه... خیلی خیلی سخته...

علی. گفت...

آخه من بتو چی بگم؟!

محمد صفاري گفت...

چي بگم والا !