فرشته هم بی تقصیر نیست تو این سر درد ساعت 7 صبح من. دیشب ساعت 3 بود حدودا که بیهوش شدم و یک ساعتی پیش با صدای خرخری که از توی کمد اتاقم میومد بیدار شدم. سنگینی قلبم رو یه جایی نزدیک حلقم حس می کنم. اسم این حال عذاب وجدانه یا اضطراب یا هنگ اور نمی دونم. از کشوی قرص ها ادویل پیدا می کنم و زاناکس... می رم سنت آیتمز موبایلمو نگاه می کنم و چشمامو محکم روی هم فشار می دم. آفتاب می زنه تو چشمم. چشام خیسه و فقط می خوام که بخوابم...
۴ نظر:
سلام خنياگر عزيز ... صبح عالي به خير.
مي دونم چه حال بدي ميشه آدم ... حق داريد.
چه حال بدیه،مخصوصا اگه مجبور باشی با اون حال پاشی بری سر کار و بقیه داستانها، بارها تجربش کردم...آره
چه حال بدیه،مخصوصا اگه مجبور باشی با اون حال پاشی بری سر کار و بقیه داستانها، بارها تجربش کردم...آره
هووووم!
خواب!
نعمت بزرگیه!
ارسال یک نظر