۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

تو بنشین؛ من برایت تعریف می کنم...

مرغک نسیان را چه به پرواز

در آسمان این شبهای سپید

که در تلالو اش

به روایت قصه ای نشسته ام

برایت.

بی صدا قصه ای که

دمادمش را با من زیسته ای...

۵ نظر:

محکوم گفت...

شکاف لبهامان به خنده ای گشوده اگر می شد
شاید ترحم آفتاب گرممان می کرد
و در رطوبت این همه اشک نمی پوسیدیم

نيرواناي گمراه گفت...

مرغك نسيانت را به سمت شبهاي تشويش من پرواز بده، شايد هنوز اميدي به رويا ديدنم باشد...

صنم گفت...

افرین.افرین.ایت واس پرفکت

ناشناس گفت...

زیباترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو می ایند،
و از شکوهمندی یاس انگیزش
پرواز ِشامگاهی ِدرناها را
پنداری
یکسر به سوی ماه است.
***
زنگار خورده باشد بی حاصل
هر چند
از دیر باز
آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهی درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباری
از سنگی می روبد،
چیزنهفته ئی ت می آموزد:
چیزی که ای بسا می دانسته ئی،
چیزی که
بی گمان
به زمانهای دور دست
می دانسته ئی

احمد شاملو

علی. گفت...

و دیگر هیچ...!