تمام شب را بیدار بودم.با هدی و مصطفی و چند تایی دیگر به تناوب تلفنی حرف می زدم. مصطفی می گفت بچه ها خبر دادند 8 صندوقی را که جلوشان شمرده اند همه به نفع مهندس بوده... اما تلویزیون چیز دیگری می گفت. صداهامون گرفته بود. همگی. باور نمی کردم. باور نمی کردیم، که تمام شد... صبح نمی دانم کی خبر داد که مهندس تو دفتر اطلاعات مصاحبه مطبوعاتی داره... ساعت 4... رفتم میر داماد پلیس بود. می گفتتند وای نستید اینجا. باتون تکان میدادند. بچه ها ماسک یخش می کردند بین هم... به نیکو زنگ زدم. صداش می لرزید. گفت کنسل شده... راه افتادم به سمت ونک... گلوم می سوخت. گرم بود و من آب نداشتم. مردم همه پچ پچ می ککردند. لازم نبود استعداد عجیبی داشته باشی تا بهت را تو چهره مردم بخوانی... اونجا دیدم گوشه میدون کنار دارو خانه قانون نزدیک 50- 60 نفر ایستاده بودند شعار میدادند... بیشتر الله و اکبر... بعضا این رای من نیست... مردم نگاه می کردند... یه 6-7 تایی گاردی وایستاده بودند. اما از پلیس خبری نبود... کم کم همه جمع شدند. نمی دونم چند نفر. دیگه نمی شد شمرد... همان آدمهایی که از سر کار برگشته بودند... یا تو راه خرید بودند... هدی را می گرفتم. او هم همانجا بود. اما موبایلها درست کار نمی کرد. پیدا نکردیم هم را. تصمیم این شد که از ولیعصر سر ریز شیم تا وزارت کشور... می گفتند می ریم می شینیم تا رایمونو پس بدن... تو راه حسین زنگ زد گفت شده 24 میلیون... گفت بجه های خانم بابایی دست زدند و گفت رهبر تایید کرد... سرم گیج می رفت. کفش بدی پوشیده بودم. آب می خواستم... تا سر عباس آباد رفتم با مردم... اما دیگه نمی تونستم... صنم زنگ زد. از ونک. گفت از آموزشگاه اومده بیرون. گفت اینجا دارن مردمو می زنن... بد می زنن. صداش می لرزید. آشکارا گریه می کرد. به کسی گفت آقا ولش کن... چرا می زنی؟ صدایی آمد که ما ماموریمو معذور... دیگه قدرتشو نداشتم. شایدم ترسیدم... همون جا از جمعیت جدا شدم... برگشتم خونه...
وقتی رسیدم صحنه هایی که تو وی اُ ای نشون می داد رو باور نمی کردم... تا 2 ساعت پیش من اونجا بودم این می تونست سر من بیاد... همون لحظه بود که تمام ترسم ریخت....
وقتی رسیدم صحنه هایی که تو وی اُ ای نشون می داد رو باور نمی کردم... تا 2 ساعت پیش من اونجا بودم این می تونست سر من بیاد... همون لحظه بود که تمام ترسم ریخت....
۹ نظر:
نسل ما نسل پر حادثه ای بوده و خواهد بود.
حالا حالا باید حادثه ها رو بشماریم.
از ما که گذشت امیدوارم نسل ما بتونه آینده خوبی رو واسه نسلهای بعد رقم بزنه. نه او آینده ای رو که نسلهای پیش واسه ما رقم زدند.
امززچروزز 23 خرداد بود.الروز تاریخی همان روز
@صنم: جان!؟
va emruz 23 khordad bud.salruze tarikhie yek fajee.va man hichgah in ruzo faramush nakhahaam kard
چراخاطرات مشترك نسل من و تو بايد اينقدر تلخ باشن؟! ولي لااقل خوبيش اينه كه اگه روزي بخوايم براي نسل بعدمون خاطره تعريف كنيم، با افتخار تعريف ميكنيم، نه مثل زمان خاطره تعريف كردن پدرامون، با شرمندگي...
پ.ن: اون فيلم ندا رو ديدم و اي كاش نديده بودم، به نظرم حس مرگ تو اينيكي خيلي بيشتر تو چشماش بود، روحش شاد...
راستي جريان فرانك چي بود ديگه؟
اينجا نظر خصوصي نميشه گذاشت؟ مجلس ريا است انگار، نه؟
نكته: منظور از "ريا" ، "بي ريا" است
ممنون، راستي اوني كه گذاشتي شناسه ي ياهوته يا ايميلته؟
پ.ن: به روزم...
من فقط از مشتاق مطالب ادبی تو هستم.
وقتی میبینم از لذت ادبیات جدا شدی و نوشته های رنگی مینویسی حس میکنم فرسنگ ها از هم دوریم.
ارسال یک نظر