۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

خاطره جات!

از وقتی که برنامه های تلویزیون اینطور آزار دهنده شده مامان پناه آورده به کتابای من... تاریخ بیشتر دوست داره... اما رمان هم می خونه. امروز عادت می کنیم زویا پیرزاد و تموم کرد... ازش پرسیدم چطور بود؟ خوشش نیومده بود ظاهرا از شخصیت کامل مرد داستان... حالا کتاب رو گذاشته رو میزم که بذارمش سر جاش تو کتابخونه م... یادمه این کتابو از شهر کتاب سه راه تهرانپارس خریدم. با دل فولاد روانی پور و همنوایی شبانه ارکسترهای چوبی رضا قاسمی...
فروشنده شهر کتاب سه راه تهرانپارس یه آقاییه شبیه گانتر تو سریال فرندز... خوش برخورده و صمیمی... نمی دونم سفیدی موهاش از کهولت سنه یا از ژنتیک... اولین بار که رفتم تو فروشگاهش عصبانی بودم. محترمانه اخراج شده بودم و وسایلم از جمله کتاب روزنامه نگاری نوین دستم بود... از اتوبوس که پیاده شدم چشم افتاد به سر درش... coffee book... کتاب بنوشید... فکر نمی کردم خیلی مثل بقیه شهر کتابها باشه... واقعا هم نیست... فکر کردم بامزس! اینجا جلوی ترمینال شرق ادم کتاب بنوشه! گرم بود هوا و من از یه روز پر دعوا و یه اتوبوس سواریه یک ساعته با یه عالمه بار خسته بودم و البته عصبانی... به هر حال امتحانش بی ضرر بود... داشتم کتابا رو نگاه می کردم که همین آقاهه بهم گفت پدر بزرگ من همیشه می گفت به سه نفر اعتماد نکن: روزنامه نگار، روزنامه نگار، روزنامه نگار... نگاهش به کتابی بود که گذاشته بودم روی پیشخونش... گفتم راست گفته پدر بزرگ... منم همین فکرو می کنم... شروع کردیم به حرف زدن. از اینکه روانی پور اگه خودشو بکشه هم دیگه نمیتونه مثل سیریا سیریا بنویسه تا اینکه شعر کودک داره به قهقرا میره با این کتابایی که هی می خوان توش به بچه درست و غلط یاد بدن... و اینکه تو بین کتابای پیرزاد چراغ ها را من خاموش می کنمش بد نیست... اما در مجموع ادبیاتش ضعیفه، آشپزخونه ایه!!! این که غزاله علیزاده بهترین نویسنده زن ایرانه و بهتر از پارسی پوره... یهو دیدم یکی دو ساعته دارم با آدمی که اصلا نمیشناسم حرف می زنم... از کتاب فروشی که زدم بیرون حالم خوب شده بود انقدر که تا خونه رو پیاده اومدم... گور بابای کاری که با پولش نمی تونی سر ماه کیف و کفش دلخواهتو بخری...
ای ای ای... غرض اینکه خاطره بد چیزیه... مامانت میاره یه کتاب میذاره جلوی چشمت و این کتاب تو رو با خودش کجاها که نمی بره... بگذریم از تمام این خاطره ها. من عادت می کنیم رو دوست داشتم... ایده کتاب خوب بود. فضاش زنانه بود... یکم لوس و دبیرستانی بود بخشای عاشقانش اما یه نظرم مهم اینه که ته تهش هممون داریم به این شرایط بی خودمون «عادت می کنیم».

پی نوشت: یادتونه یه بار گفتم آدمایی که پست طولانی می نویسن رو نمی فهمم... هنوزم سر حرفم هسنم!

۷ نظر:

نيرواناي گمراهي گفت...

خوش به حالت كه همچين جاي آرامش بخشي رو كشف كردي، راستي يه سؤال: چرا اكثر نويسنده هاي زن ما اونقدر زيادي زنونه مينويسن كه بعضي وقتا خيلي اززنها هم نميتونن باهاشون ارتباط برقرار كنن؟! چه برسه مردا.. ولي اين مشكل توي نويسنده هاي مرد كمتر نمود داره... يا شايدم قدرت همزاد پنداري شما زنها با شخصيتهاي مختلف، حالا چه زن و چه مرد، بيشتر از ماست؟ يا شايدم هيچكدوم...؟ تو ميدوني؟
پ.ن: بعله، يادمونه...ولي پست تو كه طولاني نبود
پ.ن2:عوضش كامنت من خودش اندازه ي يه پست بود! ولي تو منو بفهم...

baher گفت...

khatereye ghashangi bood,
kolan ba postet hal kardam, ziaaaaaaad

خودشیفته گفت...

سه راه تهرانپارس شهر کتاب داره؟ ندیدم تا حالا. منم با اون هفت حوضیه لاو می ترکونم هر دفعه. تازه مشاوره هم به مردم می دم که برای دوست پسراشون چه کتابی بخرند!
راستی آبجی خوشم میاد از سلیقه ی مطالعاتت.
پستت فقط توی قسمت مامان ها با من یکی بود.
ببینم این قالبه از این آیکونای قلب و بوس و این چیزا نداره؟
راستی من با پستای طولانی اگه باحال باشن کاملا موافقم. آیکون خر تی تاب خورده.

محکوم گفت...

مامان منم جدیدا داره کتابام رو می خونه فقط سلیقش به من نمی خوره و بنده خدا مکافات داره الان طاعون کامو رو بهش دادم من کلا رمان زیاد ندارم یه چندتایی رو از نمایشگاه امسال گرفتم اونم وقتی که کتاب باب طبعی توی این نمایشگاه گل و گشاد پیدا نکردم واسه اینکه این همه راه اومده بودم و دست خالی برنگردم یه چندتا رمان خریدم.

خنیاگرباد گفت...

@خود شیفته:بله داره خوبشم داره... درست دم در ورودی ترمینال شرق... بله منم با اون هفت حوضیه حال می کنم شدید...
مرسی. قابل شما رو نداره ;)
آره می دونم. اما کلا با مزه بود این تشابه هه.
اکه منظورت بک گراند قلب و بوس و ایناس داره... قشنگم هستن...
بله منم از قضا امثال پستای شما رو که می خونم شبیه خر تیتاب خورده می شم اما خودم خیلی اهل طویل نوشتن نیستم با اینکه پر حرفم...

خنیاگرباد گفت...

@ محکوم: برادر آدم به مامانش یهو رمان پست مدرن نمیده که... مگر در مواقع خیلی خاص... اول یکم به ادبیات مدرن عادتش بده بعد...

محکوم گفت...

راست میگی ولی خوب چیز دیگه ای نداشتم. حالا که داره می خونه واسه بعد براش می گیرم