۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

هذیونات...

به نفس نفس افتاده ام... دنیا گرم تر از آن جایی ست که به من گفتند... و مقصد دور تر از آن قراری که روز الست با هم گذاشتیم... حالا من خسته بدون نا و نفس نشسته ام اینجا؛ گه گاهی چشمم به اسم هایی می خورد که دوست داشتم باشند... دوست دارم باشند یا اسم هایی که دوست داشتم جور دیگری باشند... اسم خودم هم تو این لیست دوم است البته... و اسم خیلی ها... خیلی ها... اکثر کسانی که می شناسمشان...
نمیفهمم منطق این دویدن مدام را... از هر کداممان هم که بپرسی دقیقا نمی دانیم... بعضی می گویند قراری که فراموش کرده ایم با کسی که نمی دانیم کیست گذاشتیم... پس چرا من درک نمی کنم منطق این قرارداد را.... ای وای....

۵ نظر:

نيرواناي گمراهي گفت...

قراري در كار نيست، ما فقط ميدويم كه دويده باشيم، يادت كه هست؟:
ما بي چرا زندگانيم...
ولي من هم دلم ميخواست، يك جور ديگري، يك جاي ديگري، بي چرا زنده بودم...

فرشاد گفت...

یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت

سایه گفت...

من دلم گرفته ...آه
من دلم از ابن سکوت بی امان
من دلم از این صبور بی امید
من دلم از این فغان بی صدا...
من دلم گرفته ...آه
...
کی به باغ می رسیم،
کی به جلوه های ناب می رسیم،
کی به آفتاب می رسیم...
.
(کاش می شد یه روز به این لیستها ترتیب اثر داد.)

محکوم گفت...

حتما یه راه آسونتری واسه زندگی کردن بود
یه راهی آسونتر از اینی که توش هستیم

علی. گفت...

عزیزم مقصد نزدیکتر از اون چیزیه که تو میگی.
فقط کمی گرد و خاک ادبیات فکریت رو بتکون!
من لذت نوشیدن یه لیوان آب خنک تو این دنیای گرم رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم!
قرارداد کاملا درسته! لطفا با دقت بیشتری بخونش!