۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

باز هم برای ندا

نمیدانم این سوزش گلو به خاطر فریادهای پشت پنجره ست یا اشکهایی که هنوز و بعد از یکسال هربار ندا را می بینم به سراغم می اید... حالا یک فیلم جدید از یک زخم کهنه...

شبها به الله اکبر
تو را می خوانم ای خواهرم
که بزرگتری از تمام آن خدایان آسمان...
خون تو بود یا اشک من
شاید هم فریادمان،
گرم گرم
زمین را سوزاند.
آتش زد به دلمان.
شراره سبز این آتش سوزاننده تر است
از داغ سرب روی سینه هامان.
این شراره سبز
صدای ماست
ندای ماست
که عرش قدرت هر خدایی را می لرزاند...

این را پارسال نوشتم بعد از اولین بار که ندا را دیدم... انقدر به نظرم دردناک بود آن لحظات که نگهش داشتم روی کاغذی لای کتابی ولی امشب ... نمی دانم واقعا...

۴ نظر:

صنم گفت...

واسه این جور پستها فقط میشه دندان قروچه کرد

baher گفت...

omidvaram zibaeeye in matnet zamimeye roohe masoome neda beshe

محکوم گفت...

این خون نداها هزاران ساله که جاریه
بابکها ، حلاجها ، ابن راوندی ها ، نداها و سهرابها
این خون بند نمیاد. تا زمانی که یک بار دیگه آزادی به این خاک برگرده

سایه گفت...

توی گوشه گوشه این خاک انقدر خون بی گناه ریخته که فقط خدا عالِمه...آدمایی که نه فیلمی ازشون مونده....و نه هیچ چیز دیگه ای...متاسفانه همه ما همونقدر که دست به قلممون خوبه...دست به عَمَلِمون افتضاحه...